علیرضا

افطاری ِ عروسی تا حالا نرفته بودیم... که رفتیم...

جای صالح هم خالی بود.

 

ما و سیاست ما

چند مسئله است که ذهن من رو به خودش مشغول کرده.

یک مسئله جالب اینه که به طرز جالب و خنده داری ما بحث کردن رو بلد نیستیم.

راستش بیشتر بحث های سیاسی که من دیدم، یادم نمیاد اینطوری بوده باشه که یک موضوع داشته باشند و در نتیجه به یک سرانجامی برسند. خیلی از ما آدم ها، در پی این هستند که یک چیزهایی رو که در ذهنشان مانده رو بگویند، آنچنان کاری هم ندارند صحبت های طرف مقابل چیست. انگار حرف آدمها مستقل از آدم مقابل است. به زبان دیگر ما دیالوگ رو بلد نیستیم. نه تنها ما آدمهای معمولی بلد نیستیم، بلکه شما تاریخ ما رو هم نگاه کنی دانشمندان ما، فلاسفه ما، بزرگان ما آنچنان دیالوگی نداشتند با هم. منظورم دیالوگ مکتوب است طبیعتاً. یک جمله ای رو الان یادم افتاد، یک بزرگی می گفت: تئاتر از نشانه های دموکراسی یه. من اولش این جمله برام عجیب آمد، ولی بعد تر دانستم که چقدر این جمله دقیق و درسته. تئاتر یعنی گفت و گو، یعنی تمرین دیالوگ. در جامعه ای که تئاتر مهم باشه، گفت و گو در کوچکترین اجتماعات و بنیادها مهم می شه و همین طور سرایت پیدا می کنه به همه جامعه.

من منظورم از اینکه گفتم «... به سرانجامی برسند» اصلاً این نبود که دو طرف گفت و گو هم آهنگ و هم داستان بشوند. اصلاً بحث اینها نیست، موضوع خراب تر از اینهاست... هی از این شاخه به اون شاخه. اصلاً یک موضوعاتی میاد وسط که هیچ ربطی نداره. از یک چیزهایی یک نتیجه هایی گرفته می شه که هیچ ربطی نداره به موضوعِ بحث، مشکل اینه.

در منطق، ذیل باب استدلال، یک بحثی دارند که بهش می گویند صغری و کبریِ استدلال. یعنی صغری باید درست چیده شود، کبری هم باید درست چیده شود تا اعتبار گزاره درست باشد. در خیلی از بحث های ما، صغری کبری ها بدون اینکه خودمان بفهمیم غلط چیده می شوند، استدلال ما هم بدون اینکه متوجه باشیم غلط از آب در می آید. این صغری کبری آنچنان فلسفی هم نیست ها، همین گزاره های روزمره ما رو هم شامل می شوند.

مسئله دیگه اینه که انگار یک جورهایی آدم ها مسئله اند. دعوا سر آدم هاست نمی فهمم چرا. غافل از اینکه یک حقیقت و درستی ای است - حالا با هر ملاکی - که هر کسی احتمالاً یک بخشی از این رو با خودش داره. یکی بیشتر، یکی کمتر. اینجوری یعنی نیست که ما آدمها رو چیده باشیم بعد بیایم بگیم خب کی راست می گه این وسط. اینجوریه که انگار یک چراغی هست، بعد آدم ها عین پروانه های در حال چرخش به دور اون چراغ، می آن و می رن. در تلاطم اند. یه وقتی دورند، یه وقتی نزدیک ترند.

فکر می کنیم بعضی وقت ها حقیقت سوار بر آدمها ست و فراموشمون می شه که این آدمها هستند که با حق تعریف می شند، نه حق با آدم ها. شما دقت کنید، در بحث های سیاسی، بیشتر صحبت از آدمها می شه، غافل از اینکه اون حقیقته، اون چیز درسته، هنوز تبیین نشده در بحث بین دو طرف.

این قضیه اینقدر پیش می ره که اون کسی که مثلاً داره طرفداری می کنه از یکی، چون از خودش مایه گذاشته، چون خودش رو گره زده به اون آدم، به جایی می رسه که اگر آن سیاستمدار اشتباهی هم کرد، دیگه نمی تونه بپذیره. چون حمله به اون می شه حمله به خودش. انتقاد از اون - به لحاظ روانی - می شه انتقاد از خودش.

از زاویه ی دیگه، مثلاً من و تو که داریم درباره فلان موضوع سیاسی صحبت می کنیم، درباره فلان موضوع سیاسی صحبت نمی کنیم، انگار داریم درباره اعتقادات و بنیاد های فکری خودمون صحبت می کنیم که لباس سیاست تنش کردیم. شکست در فلان بحث ِ من با تو می شود شکست من، و پیروزی در فلان بحث ِ سیاسی – یا شاید حتی غیر سیاسی – می شود پیروزی من. یادمون می ره که هرکسی مسئول کار خودش هست و هر کسی هم احتمالاً حظی از حقیقت و درستی رو همراه خودش داره، همون طور که اشتباه هم می کنه.

مسئله آخر هم چیزی ست به نام امینت ملی، و نیز چیزی به نام اقدام علیه امنیت ملی.

من برام جالبه، چی می شه که خیلی چیزا که خیلی جاها یک مسئله عادی حساب می شه، برای ما می شه مسئله امنیت ملی. من واقعاً برام سواله که چی می شه که مثلاً تظاهرات زیادی تو اسپانیا اتفاق می افته. پلیس ضد شورش هم می آد. دخل همه رو هم میاره. شب هم همه می رن خونه شون. اما اینجا تظاهرات مساوی می شه با اقدام علیه امنیت ملی. این قضیه واقعاً سواله برای من. من می خوام بدونم، امنیت ملی ما اینقدر ضعیفه که با سر و صدای مثلاً چند تا بچه دانشجو خدشه دار می شه؟ یا اونایی که سروصدا می کنن می خوان مثلاً نظامی رو عوض کنند که حالا جرمشون اقدام علیه امنیت ملی باشه و رفتار حکومت هم طبیعی تلقی شه؟ من می خوام بدونم کی چی رو بلد نیست؟ آدم ها، اعتراض کردن رو؟ یا حکومت برخورد کردن رو؟...

 

سفرنامۀ نوروز 91 ـ بخش ششم

گرگ و میش بود که سوار ماشین شدیم و قصد تهران کردیم. از یکی دو نفر، مسیر خروجی شهر را پرسیدیم. این آدرس پرسیدن هم برای ما خاطره شده است! چون شب قبل، حدود ساعت 11 شب بود که در اصفهان، مسیر نقش جهان را گم کرده بودیم و البته عجله به خاطر تنگی وقتِ بازگشت به مدرسه هم مزید بر علّت شده بود؛ تصمیم گرفتیم از یکی آدرس بپرسیم. یادم هست که جلوی مردی که کنار خیابان ایستاده بود، ترمز زدم؛ مهدی حیدری با خونسردی شیشه را پایین داد و پرسید: «روز به خیر!! نقش جهان از کدوم طرف باید بریم..؟» و این «روز به خیر» به هنگام مهدی در ساعت 11 شب، هنوز هم برای ما هنگام آدرس پرسیدن خاطره است!

تا کاشان را من رانندگی می کردم و چون به خانواده قول داده بودم که همان شب، برگردم شمال و نشده بود کمی فکرم مشغول بود. ساعت حدود 10 بود که رسیدیم کاشان. امین پیشنهاد کرد که شب کاشان بمانیم. مهدی حیدری خیلی موافق نبود. مهدی صادقی موافق بود، فقط نگران بود و می گفت طوری برنامه ریزی کنیم که سیزدهم تهران باشیم! من هم که آب از سرم گذشته بود، موافق بودم. مهدی حیدری هم قبول کرد و ما مانند آدم های کاربلد، مستقیم رفتیم ستاد اسکان! آنجا به ما گفتند همۀ مدرسه ها پر شده و پیشنهاد کردند که برویم شهر آران و بیدگل، شب را آنجا بمانیم. از کاشان تا آنجا حدوداً 10 دقیقه راه بود. خلاصه در یکی از مدارس آران و بیدگل اتاقی گرفتیم و قرار شد شب همانجا بمانیم. برای شام، 8 تا تی تاپ و یک شیر پاکتی و یک آب پرتقال پاکتی گرفتیم. 4 تا از تی تاپ ها را با شیر یا آب پرتقال خوردیم و قرار شد بقیه اش بماند برای صبحانۀ فردا. آن شب، من آنقدر خسته بودم که اصلاً نفهمیدم چطور خوابم برد. یعنی یادم هست که وقتی خوابم برد، هنوز چراغ اتاق روشن بود و بچّه ها داشتند با هم حرف می زدند و بعضاً من را هم مخاطب قرار می دادند؛ و یادم هست قبل از بستن چشم هایم، دیدم یک سوراخ در پایین دیوار رو به رویم قرار دارد و من چون ترسیدم که نکند نصف شب حشره ای چیزی از سوراخ بیرون بیاید، یک دستمال کاغذی را فرو کردم در آن! بیش از این چیزی یادم نیست...

صبح ساعت حدود 9:30 بود که با یک صدای موسیقی که از گوشی امین پخش می شد، بیدار شدیم. امین از ساعت 8 صبح بیدار شده بود و خیلی عجله داشت که برویم تهران! بیدار شدیم و صبحانه را که 4 تا تی تاپ و شیر بود خوردیم. نیمرو هم البته زدیم و صبحانه ـ برعکس شام شاهانۀ دیشب! ـ تقریباً کامل بود. از مدرسه بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم. می خواستیم برویم تهران، بعد گفتیم حالا که اینجا آمده ایم، برویم یک جای دیدنی هم ببینیم که بازدهِ سفرمان برود بالا! از بین گزینه های این بروشورهای مکان های دیدنی استان، «شهر زیرزمینی نوش آباد» که هم نزدیک بود و هم به نظر جالب می آمد، نظرمان را جلب کرد!

رفتیم برای بازدید از شهر زیرزمینی نوش آباد. بلیط گرفتیم و در صف نسبتاً طولانی ایستادیم. بعد از چند دقیقه، نوبت گروه ما شد و از پلّه ها پایین رفتیم.

 ابتدا همۀ ما را جمع کردند در یک آب انبار قدیمی بزرگ و بعد از توضیحات، در گروه های کوچک تر وارد راهروهای شهر زیرزمینی می شدیم. ما نشستیم روی چند صندلی و تصمیم گرفتیم با گروه آخر برویم. چند دقیقه ای که آنجا وقت داشتیم، خاطرم هست به بحث های سیاسی گذشت ولی یادم نیست چرا.

وارد دالانهای شهر زیرزمینی شدیم. راهنما، توضیح می داد که این شهر برای مخفی شدن مردم از دست مهاجمین در جنگ ها، در دورۀ ساسانیان ساخته شده. شهر، تشکیل می شد از یک سری دالانهای تو در تو که بعضاً به اتاق ها یا تالارهای بزرگتری ختم می شدند. ارتفاع سقف، تا حدّی بود که ما برای راه رفتن خیلی نیازی به خم شدن نداشتیم ولی آدم های قد بلندتر کمی باید زانوها یا سرشان را خم می کردند. راهنما توضیح می داد که کار کاوش همچنان ادامه دارد. مجموعۀ مشابهی در نیاسر نزدیک کاشان با نام «غار رییس» هم وجود دارد که راهنما می گفت احتمالاً این دو شهر به هم وصل هستند. مهدی صادقی می گفت بعید است چنین حرفی درست باشد، چون اولاً تاریخ این دو بنا متفاوت است، ثانیاً معماری و هندسۀ متفاوتی دارند. غار رییس، دالانهایی با ارتفاع تقریباً یک و نیم متر است که بدون خم شدن نمی توانستیم در آن ها راه برویم و افزون بر این، دیوارها و سقف در غار رییس حالت گنبدی داشتند (شبیه تونل)، ولی در نوش آباد، دیوارها قائم بودند و سقف در کناره ها انحنای کمی داشت.

چیزی که خیلی جالب بود، سیستم تهویۀ شهر زیرزمینی بود. یک سری کانال های عمودی که به طرف سطح زمین می رفت، در انتهای دالان ها وجود داشت و باعث عبور هوا در طبقات زیرین می شد. یک جایی از صحبت ها، راهنما توضیح می داد: «.. اگر دقّت کنید، جای کلنگ احداث کنندگان غار ها رو روی سقف مشاهده می کنین. خواهش می کنم به دیوار ها و سقف دست نزنین...» و درست پس از همین لحظه خانمی که سراپا گوش به توضیحات داشت، تصمیم گرفت با انگشتانش جای کلنگ ها را روی سقف بررسی کند! «...خانم! با شمام! دست نزنین!...» خیلی نادر بود چنین اتّفاقی!

از نوش آباد که بیرون آمدیم، اذان ظهر بود. نماز را در مسجدی همان حوالی خواندیم و تصیمیم گرفتیم قبل از رفتن، برویم از «قلعۀ خشتی» هم دیدن کنیم. قلعۀ خشتی هم جای جالبی بود ولی از خاطرم رفته است که مربوط به چه دورانی می شد. محوّطۀ وسیعی در وسط قلعه بود، شاید به اندازۀ یک زمین فوتبال؛ و دورتا دور آن هم دیوارهای خشتی بودند که برجهایی را در خود داشتند.

بعد از بازدید از قلعۀ خشتی، ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که سوار ماشین شدیم و راه قم را در پیش گرفتیم...

ادامه دارد (ان شاء الله)...

پژوهشی توصیفی در کتب مقدس

 

 «...کتاب حاضر نیز گزارشی مبسوط از مندرجات چهار کتاب مقدس اوستا، عهد عتیق، عهد جدید و قرآن است که در حوزه پژوهشی «دین شناسی تطبیقی» صورت می گیرد. ویژگی عمده این کتاب این است که برای نخستین بار اصول و ارکان اصلی کتب مقدس چهار دین بزرگ زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلام را بدون هیچ تفسیری در اختیار خواننده قرار می دهد تا از این رهگذر، امکان مقایسه و تطبیق جنبه های مختلف این ادیان با یکدیگر فراهم شود.»

برگرفته از متن کتاب

 

 راستش من اکنون، پس از خواندن این کتاب، از جهت آشنایی بیشتر با کتاب مقدس سه دین زرتشتی، یهودی و مسیحی بسیار خوشحالم، یعنی چیزی که متاسفانه در کتاب های دینی مدرسه و دانشگاه ما به آن پرداخته نمی شود.

چند نفر از ما عیسی مسیح (ع) رو به قرائت مسیحیان می شناسیم؟ و چند نفر می دانیم که از دید یهود، مثلاً در ماجرای ابراهیم علیه السلام این اسحاق بود که قرار بود قربانی شود و نه اسماعیل؟ و چند نفر از ما می توانند پنج دقیقه راجع به دین زرتشت توضیح بدهد؟

حقیقتاً جای بخش هایی از انجیل و بخشهایی از تورات و عهد جدید و عهد قدیم در کتاب های دینی ما خالی است.

عهد قدیم تشکیل شده است از تورات و کتاب های آدم های مختلف مثل اشعیای نبی که پیامبر بودند و دیگرانی که پیامبر نبودند مثل کتاب استر. عهد جدید تشکیل شده است از انجیل های چهار گانه، خدمات فرستادگان مسیح که لوقای طبیب از تلاش شاگردان عیسی (ع) در ترویج آیین مسیحی در قرن اول میلادی نوشته، نامه های آدمهای مختلف به گروه ها و آدمهای مختلف و بخش مکاشفات یوحنا.

من راستش – بر خلاف نوشته نویسنده – از خواندن این کتاب، آنچنان دنبال مقایسه بین ادیان نبودم، بلکه گمان می کنم خواندن این کتاب قبل از شیرجه زدن در عهد جدید و عهد قدیم سودمند باشد.

به نظرم بخش قرآن خیلی بهتر از این می توانست نوشته شود. هم از جهت اینکه نویسنده نتوانسته به مانند قبلی ها توصیفی کار کند و نظرات شخصی زیادی وارد شده. منظورم این است که مثلاً آمده گفته فلان چیز زیباست، یا مثلاً آیات بر قلب و دل تاثیر شگرفی دارد. خب شاید یک مسیحی هم نظرش این باشد که انجیل اینطوری ست. این توصیفی کار کردن نیست، بلکه باید بیاید مثلاً در رابطه با زیبایی قرآن، از کتاب سیره ابن هشام مثال بزند که داستانی دارد که کفار قریش به زائران کعبه – آن موقع که هنوز اسلام ناشناخته بود - پنبه می دادند برای گذاشتن در گوش که مبادا آیات رو بشنوند. یک عده ای هم خلاف می کردند و بعد از شنیدن آیات متعجبانه می گفتند این انگار سحر و جادوست... این می شود توصیفی نوشتن. البته این رو تاکید کنیم که آدم بی طرف نداریم اصلاً. آدمی که گرایشی نداشته باشد وجود ندارد اصلاً به نظر من. منتها وقتی قرار بر توصیفی نوشتن است ماجرا فرق می کند.

اگرچه، می شد حدس زد بخش قرآن با بقیه قسمت ها فرق دارد و خب البته باز چیزی از ارزش کتاب کم نکرده.

قسمت زرتشت رو هم بیشتر از اینها می توانست بنویسد.

از نوشته روی جلد هم که نوشته: «دفتر اول...» سر در نیاوردم، چرا که ظاهراً همین یک کتاب است و جلد دومی هم در کار نیست. 

سفرنامۀ نوروز 91 ـ بخش پنجم

ساعت حدود 9 صبح بود که از خواب برخاستیم. تا جمع و جور کنیم وسایل را، حدود 9:30 بود. انصافاً این مدرسه ای که در اصفهان گرفته بودیم، خیلی تمیز و شیک بود. هرچقدر در و دیوارهایش را جستیم، نشانه ای نیافتیم که معلوم شود غیرانتفاعی است یا دولتی. حسّمان ولی این بود که غیرانتفاعی است. وقتی رفتیم برای شستن دست و صورتمان، متوجّه شدیم که دوش هم دارد! مهدی صادقی و مهدی حیدری دوش گرفتند. من که در خیال خامم فکر می کردم امشب تهرانیم(!) قید دوش گرفتن را زدم.

از بین ده ـ پانزده خانواده ای که دیشب با ما در آن مدرسه بودند، تا آن ساعت فقط یکی دو تای دیگر مانده بودند. وقت رفتن، موضوع بحرانی دیشب دوباره مطرح شد. باید به این سرایداری که دیشب ساعت 1 به ما مجوّز ورود داد عیدی می دادیم! امّا چقدر؟! هرجور حساب می کردیم کلّاً 8 تومان داده بودیم برای جای خواب، حالا نمیشد مثلاً 10 تومان یا 5 تومان عیدی بدهیم به سرایدار! تصمیم گروه بر 2 تومان شد! امّا هیچ کداممان حاضر نشدیم این کار خطیر را انجام دهیم. هرکسی یک بهانه ای می آورد. قرار شد هرکسی یک عدد بیاورد ببینیم به کی می افتد! همه یک عددی آوردند و من در همین حد یادم مانده که مهدی حیدری آن وسط یک جری زد و قرعه به نام مهدی صادقی افتاد خلاصه. قیافۀ مهدی دیدنی بود در آن لحظه! دوست داشت به زمین و زمان ناسزا بگوید. گفتم من هم می آیم و قرار شد دو نفری برویم. الآن سخت نیست برایم که اعتراف کنم دلیل اضافه شدنم بیشتر از اینکه همراهی با مهدی باشد، دیدن عکس العمل سرایدار مدرسه بود! رفتیم و مهدی ابتدا شروع کرد به تشکّر کردن و بعد هم دوهزار تومانی را به سرایدار داد. «حاج آقا، باید ببخشین. واقعاً کمه ولی بیشتر از این برای ما مقدور نبود...». سرایدار، مختصری بررسی کرد که ببیند اسکناس ها بیشتر از یکی است یا نه. من که هیچی نگفتم. فقط تنها جمله ای که از سرایدار به یادم مانده این است که با یک صدای ضعیفی که از ته حنجره اش می آمد گفت: «...این...که خیلی کمِس..». من و مهدی دوست داشتیم فرو برویم در زمین! سریع خداحافظی کردیم و از صحنه دور شدیم. به نظر من تنها دلیلی که سرایدار خیلی کم اعتراض کرد و چیزی نگفت این بود که بندۀ خدا هنگ کرد!

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. مهدی صادقی ـ علی رغم میل باطنی اش ـ رفت عقب نشست. اصلاً حال و حوصله نداشت و خیلی کم حرف می زد. کلّاً یک اخلاقی دارد، وقتی کاری را دوست نداشته باشد و انجام دهد همۀ انرژی اش را از دست می دهد. پکر و پژمرده می شود اصلاً. بعد از ماجرای عیدی سرایدار هم تا مدّتی اینطور بود...

رفتیم نقش جهان. ماشین را پارک کردیم و رفتیم صبحانه حلیم خوردیم. حلیم خوبی بود امّا حلیم سیّدمهدی نمی شد. بعد رفتیم برای خرید. هر کداممان یک چیزهایی از صنایع دستی خریدیم ولی آنقدر قیمت ها بالا بود که بیشتر به لذّت تماشا نشسته بودیم! خیلی تأسّف برانگیز بود که بعضاً خاتم کاری های ساخت چین در نقش جهان اصفهان می فروختند. گفتیم بستی بخوریم. رفتیم از یک بستنی فروشی معروف بستنی بخریم ولی صف بستنی فروشی خیلی شلوغ بود. نمی دانم چه شد ـ تک آوردیم یا ... ـ که قرار شد امین در صف بایستد و بستنی ها را بگیرد. ما رفتیم در چمن زیر سایه نشستیم. پنج دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم امین با بستنی ها آمد! بعد معلوم شد رفته از بستنی فروشی دیگری خریده. قشنگ می پیچانند این دوستان گاهی!!

برای خرید گز، امین گفت که گز کرمانی بخریم، ولی نصف مغازه ها نوشته بودند «گز کرمانی». من بودم می رفتم از نزدیک ترینشان می خریدم ولی بچّه ها ـ یادم نیست امین یا مهدی ـ کاربلد بودند و مغازۀ گز فروش کرمانی اصلی را سراغ داشتند. رفتیم و گز کرمانی اصلی خریدیم و انصافاً خیلی خوشمزه بود.

دور میدان که می چرخیدیم، کنار مسجد شیخ لطف الله ده دقیقه، یک ربعی نشستیم. مهدی صادقی خیلی دوست دارد این مسجد را، و البته مدل گنبدش را هم. حال و هوای خاصّی داشت کنار گنبد.

اذان ظهر بود. قرار شد برویم مسجد شاه (مسجد امام) نماز بخوانیم. یادم هست که در وضوخانه و در غیاب امین، مهدی حیدری بستۀ گز خودش را باز کرد و ما نفری یکی برداشتیم و مشغول خوردن بودیم که امین آمد. ..«امین جان دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه ست، می خوای یه بسته باز نشده هم واسه خونه بگیر..» انصافاً امین خوب خودش را جمع و جور کرد ولی کاملاً مشخّص بود که باور کرده!

نماز را که خواندیم، رفتیم برای خوردن ناهار. قرار بود برای ناهار، «بریان» بخوریم و علیرضا و خانمش هم به جمع ما اضافه شوند. می گفتند بریانی اعظم معروف است و قرار شد برویم آنجا. پرسیدیم بریانی اعظم کجاست، گفتند 200 متر بالاتر. جای تان خالی که این 200 متر بالاتر چیزی حدود نیم ساعت پیاده روی بود! فهمیدم وقتی سالها به بچّه ها می گفتم که «...ویژگی های واحد استاندارد... تغییر نمی کنه... همه جا یکیه... همه زبون هم رو می فهمن...» این ها همه دروغ است!!

ساعت حدود 3:30 بود که رسیدیم بریانی اعظم! صف خیلی طولانی بود. 45 دقیقه ای بیرون ماندیم تا جا خالی شود و ما نشستیم. علیرضا اینها هم آمدند. ما که ناهار می خوردیم، مغازه دارها داشتند مغازه را تی می کشیدند و کرکره تا نیمه پایین بود!

بعد از ناهار، رفتیم برای دیدن مدرسۀ چارباغ. این مدرسۀ چارباغ یکی از بناهای قدیمی اصفهان است که ظاهراً فقط عیدها حالت موزه دارد و می شود بازدید کرد. فضای مدرسه، شامل یک حیاط بزرگ میانی با حوض وسط و تعداد زیادی حجرۀ تدریس در اطراف آن میشد. فضای حجره ها جالب بود.

چند عکس یادگاری گرفتیم و حدود یک ساعت و نیمی آنجا بودیم. امین بعداً در جلسۀ انتقادات و پیشنهادات گفت که حوصله اش سررفته بود و از وقت کشی در مدرسۀ چارباغ ناراحت شده، ولی من حوصله ام سر نرفته بود. البته وقت کشی کردیم و این وقت کشی در برنامۀ واقعاً ریجیدِ(!) سفر ما خیلی توی ذوق می زد!!

 

بعد از چارباغ، نزدیک غروب، از علیرضا و خانمش خداحافظی کردیم و رفتیم سمت سی و سه پل. زاینده رود وقتی آب دارد، نزدیک غروب روی سی وسه پل بودن خیلی لذّت بخش است. سرخی غروب را آنجا نگاه می کردیم.

در مسیر چارباغ  تا سی وسه پل و در خود سی و سه پل، امین حوصله نداشت و خیلی کم حرف می زد. بعداً گفت که به خاطر وقت کشی اعصابش خرد بوده، ولی ما آن موقع نمی دانستیم و هی با شوخی های «..امین جان...چرا ناراحتی..»، «امین جان..چرا ما رو تحویل نمی گیری..» و... دخلش را آوردیم!

ادامه دارد (ان شاء الله)...