جملات به یاد آمدنی 17

«... قراره تو یک مرثیه بخونی... اینجا اونجاییست که من باید وارد می‌شدم. حرفا رو بغلِ هم چیدی، حروف بغل هم چیده شد؛ از دلِ این قراره که مرثیه دیده بشه... و اگه مرثیه بشه مثلاً یه رجز بی‌خودی، یه چیز بی‌پشتوانه، باختی...»

 

ابراهیم حاتمی‌کیا ـ در مصاحبه در مورد سکانس سقوط هلی‌کوپتر در فیلم چ

لینک ویدئو: آپارات (20 ثانیۀ اولش، همین جملاته...)

 

‌پ.ن.1: فیلم رو اگر دیده باشید، مهم‌ترین سکانسش همین سکانس سقوط هلی‌کوپتره. بیش از یک ماه، برای همین 5 دقیقه کار کردند. جزئیات و دردسر زیادی داشت...

پ.ن.2: لینک ویدئو رو حتماً ببینید و حرف‌های حاتمی‌کیا رو، وقتی این جمله‌ها رو می‌گه از زبون خودش بشنوید. ببینید اون‌جایی که می‌گه «از دل این قراره مرثیه دیده بشه» چقدر چشماش‌و درشت می‌کنه. وقتی می‌گه «باختی» چقدر حرفش به دل می‌شینه. دلیلش هم اینه که واقعاً باور داره به حرفاش؛ و به نظرم حرف‌های درستیه. چیزی است فراموش‌شده در بسیاری جاها؛ در مجموعه‌هایی که با جزئیات زیاد و هزینه‌های زیادِ مالی و عمری طراحی شده‌اند و کار می‌کنند، ولی انگار در دلِ ماجرا هدفِ اصلی گم شده... مدرسه، دانشگاه، محیط کار، اغلبِ  زندگی ما. باختیم...

ای دیده اگر کور نه‌ای، گور ببین                    این عالمِ پرفتنه و پرشور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گِل‌اند                    روهای چو مَه، در دهنِ مور ببین

 

إِنَّ الدُّنْیَا خَدَّاعَةٌ صَرَّاعَةٌ مَكَّارَةٌ غَرَّارَةٌ سَحَّارَةٌ...

اسرائیل 3

2.

  • ابراهیم (ع) از بابل به کنعان (تقریباً فلسطین کنونی) رفت. (حدود 2000 ق.م)
  • پس از ماجرای یوسف (ع)، یعقوب (ع) که نوۀ ابراهیم (ع) بود، به همراه پسرانش (بنی اسرائیل) به مصر رفتند.
  • بنی اسرائیل در مصر مستقر شدند اما فرعون در مصر بر آنها ظلم می کرد.
  • موسی مامور شد (ع) بنی اسرائیل را به کنعان ببرد. (حدود 1200 ق. م)
  • موسی (ع) در آستانه ورود به کنعان درگذشت.
  • بنی اسرائیل پس از جنگ های فراوان بر کنعانی ها پیروز شدند.
  • پادشاهان بنی اسرائیل آمدند و دوران ها گذشت.
  • سلیمان (ع) معبد بزرگ را ساخت. (حدود 1000 ق. م)
  • در حمله بخت النصر (پادشاه بابل) معبد سلیمان خراب و یهودیان به اسارت رفتند. (720 ق.م)
  • پس از تسلط هخامنشیان، آنها اجازه دادند یهودیان به فلسطین برگردند و معبد را بازسازی کنند. (حدود 500 ق.م)
  • پس از حمله اسکندر، فلسطین به دست یونانیان و سپس رومیان افتاد. (حدود 100 ق.م)
  • در دوران رومیان معبد ِ بازسازی شده (یعنی معبد دوم سلیمان) آتش گرفت و خراب شد. (70 میلادی)
  • دوران ها گذشت و بر منطقه فلسطین (مثل بسیاری از مناطق دیگر) رومی ها، بنی عباس، طولونی ها، سلجوقیان، فاطمیان، سرداران صلیبی، مملوکی ها، مغول ها، عثمانی ها و ... حکومت کردند.
  • اواخر قرن 19 یهودیان قدرت گرفتند.
  • هرتزل پیشنهاد تشکیل دولت یهود را داد.
  • نیمه قرن بیستم اسرائیل تشکیل شد.


یهودیان را می توان طبق یک تقسیم بندی، با تساهل به دو بخش تقسیم کرد: اول، کسانی که معتقداند ما باید صبر کنیم تا مسیح (ع) بیاید و سپس در حضور او دولت و حکومت داشته باشیم. دوم، کسانی که معتقداند باید با تشکیل دولت، زمینه ساز حضور مسیح (ع) بشویم. گروه دوم همان صهیونیست ها هستند. اینها معتقدند باید معبد سوم سلیمان (ع) را بسازیم.
این دو گروه، البته بسیار شبیه ِ دو گروه در اسلام اند که یکی معتقد به منتظر نشستن برای ظهور مهدی (عج) است و دیگری قائل به تشکیل حکومت دینی و آماده سازی برای ظهور اوست. یعنی این شباهت بین اسرائیل و جمهوری اسلامی وجود دارد. ما در دین خودمان آمده ایم با تشکیل حکومت (فارغ از کارآمد بودن یا نبودنش در حال حاضر) مقدمات ظهور منجی را فراهم کرده ایم، آنها هم آمده اند در دین خودشان با تشکیل حکومت (فارغ از کارآمد بودن یا نبودنش در حال حاضر) مقدمات ظهور منجی را فراهم کرده اند. پس چه تفاوتی بین این دو است؟ این سوال هم از آن سوال های کلیدی ست که فعلاً قصد پاسخ دادنش را نداریم.

در اندیشه های صهیونیزم، و پیش تر از آن در اندیشه های یهود، انحرافاتی وجود دارد که «ظالم ساز» است. برای نمونه:

الف) محوری ترین اندیشه صهیونیزم، سرزمین موعود:
در سِفر اعداد (باب 34) آمده است:
...و خداوند موسی را خطاب کرده، گفت: «بنی‌اسرائیل را امر فرموده، به ایشان بگو: چون شما به زمین کنعان داخل شوید، این است زمینی که به شما به ملکیت خواهد رسید، یعنی زمین کنعان با حدودش. آنگاه حد جنوبی شما از بیابان سین بر جانب ادوم خواهد بود، و سرحد جنوبی شما از آخر بحرالملح به طرف مشرق خواهد بود. و حد شما از جانب جنوب گردنه عَقْرَبیّم دور خواهد زد و به سوی سین خواهد گذشت، و انتهای آن به طرف جنوب قادش‌برنیع خواهد بود، و نزد حَصَراَدّار بیرون رفته، تا عَصمون خواهد گذشت. و این حد از عصمون تا وادی مصر دور زده، انتهایش نزد دریا خواهد بود»
و این یعنی تقریباً فلسطین کنونی. این تئوری به دست یهودیان ِ باهوش، مدیر و بی تقوا بیفتد، پخته می شود و می شود بهانه ای برای صاحب شدنِ یک سرزمین.
آیا کسی می پذیرد که چون ایران در زمان هخامنشیان تا مصر و لیبی، از آن طرف تا یونان، از آن طرف تا هند، از آن طرف تا بلخ، گسترده بوده، پس الان ایران باید به زور همه ی این کشور ها را تحت سیطره خود درآورد؟ آیا نحوه تعامل خداوند با بنی اسرائیل در زمان موسی (ع) و سلیمان (ع)، با زمان بعدتر، مثلاً زمان مسیح (ع) یا زمان محمد (ع) تغییر نکرد؟
اینطور نیست که یهودیان هم چون یک زمانی تایید خداوند را داشته اند، پس الان هم این تایید را دارند.
با این اوصاف، آیا بازگشت به «سرزمین موعود» بهانه ای برای تسلط بر جهان نیست؟

ب) یهودیان، معتقد اند قوم برگزیده خداوند هستند. این تئوری هم در تورات، هم در تعالیم تلمود و خاخام های یهودی وجود دارد. تحقیق کردن آن هم کار سختی نیست. فراوان نوشته از کتب مقدس و تلمود علیه غیر یهودیان وجود دارد. این تئوری به دست یهودیان ِ باهوش، مدیر و بی تقوا بیفتد، پخته می شود و می شود نژاد پرستی. می شود صهیونیزم. می شود اسرائیل. می شود اینکه گلوگاه های اقتصادی جهان در دستان آنها می رود. چرا؟ چون (به بیانِ خودمانی) معتقد اند آنچه ما داریم برای خودمان است و آنچه دیگران هم دارند مال ماست. با این اوصاف، فقط به این اکتفا می کنند که در اسرائیل باشند و تمام؟ آیا اگر جامعه جهانی فلسطین را به ایشان بدهد، دیگر مشکلی وجود نخواهد داشت؟

بنابراین، از آنجا که تا اسرائیل هست ظلم هست، و تا ظلم هست مبارزه هست، راضی شدن به کمتر از محو ِ کامل اسرائیل از صفحه تاریخ اشتباهی بزرگ است. مثل این می ماند که درمان را در یک فردی که سرطان دارد کامل پیش نبریم و دلمان برای سلول های سرطانی بسوزد. سلول هایی که فقط وقتی به بدن آسیب نمی زنند که هرگز نباشند.

پی نوشت:
یکم: بدیهی ست موسی (ع) از یهود و یهودیت جداست. تکلیف صهیونیزم از یهودیان هم جداست.
دوم: من به شخصه هر ماه مبلغ اندکی برای کمک به فلسطین پرداخت می کنم.
سوم: بسیاری حکومت ها هستند که ایراد دارند. درست با ملت شان رفتار نمی کنند. ضعف دارند. اما همین که علیه اسرائیل اند ارزشمند است. کمک به آنها، تایید و هم سویی با رفتارشان نیست، پایین کشیدن اسرائیل از سریر قدرت است.

اسرائیل 2


1.    ما داستان های زیادی را بلدیم که در آنها از ظلم یا عدل حاکمان صحبت شده. داستان ها و فکر کردن به آنها، خود به ما خواهند گفت که چرا ظلم حاکمان بد است: ابراهیم (ع) و نمرود، کاوه آهنگر و ضحاک، فرعون و بنی اسرائیل، هیتلر و جنگ های جهانی، صدام و ایران و ...
اما باید به این توجه کنیم که ظلم داریم تا ظلم.
الف) یک ظلمی به واسطه ضعف آدم ها و ساختارهاست، اما تئورتیکالی قرار نیست آن ظلم رخ بدهد. در همین ایران، فراوان هستند آدم هایی در منصب هایی، که به واسطه بی لیاقتی، مشغله، نادانی و هزاران دلیل ِ دیگر هزاران ظلم می کنند، اما اگر با آنها صحبت کنیم، دم از راستی و انصاف خواهند زد. برای نمونه، معتقدند که دروغ بد است و معترفند که دروغ هم گفته اند. یا مثلاً ساختار کهنه و فرسودۀ نظام اداری ِ ایران، فراوان ظلم می کند به آدمها. از قوه قضاییه ما گرفته تا آموزش و پرورش ما. همه هم می دانند و معترف اند.
ب) بعضی ظلم ها به واسطۀ ظلم ِیک (یا تعدادی) آدم است، مثل فرعون و صدام و ...
مثلاً کمونیسم قرار نبود این بشود. مارکس نوید ِ جامعه ی یک دست و برابر را داد. سردمداران ِ شوروی کارگر را ارزشمند می دانستند و اتفاقاً علیه ظلم ِ طبقۀ مرفه بی درد شوریدند. اما این استالین ها (افراد) بودند که منتقدان را میلیون میلیون از دم تیغ گذراندند.
ج) اما بعضی ظلم ها، تئوریزه شده اند، و در دل ِ یک مکتب فکری، ظلم نهادینه شده است. در این مدل اگر ظالم از بین برود، ظلم خواهد ماند، زیرا ظالم بعدی خواهد آمد. این خطرناک ترین شکل ظلم است، زیرا ظالم ساز است. زیرا تا آدمیان فکر می کنند و اندیشه دارند، این ظلم هم وجود خواهد داشت. زیرا از آنجا که فکر، چیزی گسترش یافتنی ست، آن مکتب ِ ظلم ساز هم گسترش یافتنی ست، در صورتی که مثلاً صدام چیزی تکثیر یافتنی نبود. از جمله این «ظلم های مکتبی» می توان به نازیسم اشاره کرد.

حال سوال هایی مطرح می شود.
آیا حاکمان ِ ظالم، تنها به منطقه تحت تسلط خودشان (یا مردم خودشان) ظلم می کنند؟
تاریخ به ما خواهد گفت: خیر. ظالمان به دنبال افزایش تسلط خودشان اند. جنگ اساساً یعنی چه؟ یعنی یک حاکمی خواسته منطقه تحت تسلط خودش را افزایش بدهد، یک حاکم دیگری نگذاشته، حالا در این میان یکی پیروز شده. یکی حاکم ظالم بوده، یکی حاکم مظلوم، و البته شاید هم هر دو ظالم.
و آیا این منطقی نیست که جلوی ظالمی که به دنبال افزایش تسلط اش است گرفته شود؟ که اگر نشود، بالاخره گریبان ما را هم خواهد گرفت. آیا این منطقی نیست که در این دنیای هفتاد رنگ و هفتاد جنگ، اولویت مبارزه با آن ظالمانی باشد که بیشتر به فکر تسلطِ بیشتر اند؟
و از همه مهمتر اینکه این منطقی نیست که ظلم های تئوریزه شدۀ عالم را ببینیم و اولویت را مبارزه با آنها قرار بدهیم؟ یا به عبارت دیگر اینکه: کدام ظلم ها در عالم، ظلم های تئوریزه شده اند؟

ادامه دارد.

 

اسرائیل 1

حقیقتاً مشکل ما با اسراییل چیست؟
موضوع اسراییل و فلسطین از آن موضوع هایی که سال ها درباره اش حرف زده شده است. سال هاست مسئله سیاست خارجی ماست. سال هاست شعار درباره اش داده می شود. سال هاست پرسیده می شود: به ما چه؟ سال هاست دلار های آمریکایی و ریال های ایرانی در این قضیه صرف هم می شوند. سال هاست در آن منطقه جنگ است.
می گویند: کودک کشی اسراییل را نگاه کنید، می شنوند: در جنگ که حلوا خیرات نمی کنند. می گویند: اسراییل در تولید علم خدمت به بشریت می کند، می شنوند: علم چاقوی دو لبه است. می گویند: اگر جنگ نیابتی نکنیم به ایران حمله می کنند، می شنوند: حماس را نگاه کن که علیه شیعه حرف می زند و نمک دان را شکسته است. می گویند: این همه فقیر خودمان داریم چرا به فلسطین کمک کنیم، می شنوند: وظیفه داریم چون آن ها برادران ما هستند. می گویند: اسراییل مثل غده سرطانی دارد رشد می کند، می شنوند: چه اهمیتی دارد وقتی سازمان ملل پذیرفته. می گویند: دموکراسی موجود در اسراییل از بسیاری کشورهای منطقه بیشتر است، می شنوند: تروریسم دولتی در حکومت دموکراسی هم ممکن است. می گویند: اسراییل با تک تیرانداز می زند، می شنوند: آنها هم عملیات استشهادی می کنند... و فراوان از این صحبت ها.
حتی پرسش هایی شبیه اینکه چرا وقتی مثلاً دولت چین مسلمانان را می کشد صدای کسی در نمی آید ولی وقتی یک نفر در فلسطین کشته می شود سر و صدایش زیاد می شود. چه فرقی است بین (مثلاً) چین و اسراییل؟ ظلم که ظلم است، هر کجای دنیا که باشد. چرا در شعار های رسمی مثلاً مرگ بر نیجریه نداریم؟ یک عده آدم زمین هایشان را (حالا یا با زور یا به دلخواه) فروخته اند، و بعد هم (فرضاً به غلط) دولت ِ جدید زورش رسیده است و آنها را بیرون کرده. مگر نادر شاه تا هند نرفت؟ کل کشور اسراییل که تازه اندازه استان های کوچک ماست. ضمن اینکه مگر سر کشمیر بین هند و پاکستان درگیری نیست؟ کشت و کشتار هم می کنند. مگر چین در عین اعلام استقلال چین تایپه، ادعای مالکیت چین تایپه رو ندارد ؟ مگر روسیه خیلی هلو شبه جزیره کریمه را صاحب نشد؟ چطور آنجا صدای کسی در نمی آید، اما نوبت اسراییل که می شود، داد ما در می آید؟ براستی تفاوت بین اسراییل و این همه اتفاقات مشابه چیست؟ و تا چقدر هزینه مادی و معنوی دادن منطقی ست؟
سال هاست این گفت و گو ها را من هم در ذهن خودم مرور می کنم و به پاسخ ِ پرسش ِ اول متن می اندیشم.
ریشه و گلوگاه قضیه، نه اعلامیه بالفور است و نه سیاست های آمریکا. نه جنگ شش روزه است، نه صبرا و شتیلا. نه فراماسونری ست نه کابالا. نه تابوت عهد است نه معبد سلیمان. نه این است که عملیات استشهادی خوب است یا نه، و نه اینکه ترور های دولت اسراییل (مثل ترور شیخ احمد یاسین) چقدر موجه است. که پرداختن به اینها البته همه مهم است، اما گلوگاه قضیه نیست.
ما باید به دو سوال بنیادی بپردازیم:
1.    «چه می شود اگر ظالمان بر عالم حکومت کنند؟ و به ما چه؟»
2.    «آیا صهیونیست ها ظالمان اند؟ اگر بله، چقدر ظالم اند؟»
به نظر من هر کسی باید تکلیف خودش را با این دو سوال روشن کند، و اکنون من می کوشم پاسخ خودم را بدهم.

 

ادامه دارد.