ساعت حدود 9 صبح بود که از خواب برخاستیم. تا جمع و جور کنیم وسایل را، حدود 9:30 بود. انصافاً این مدرسه ای که در اصفهان گرفته بودیم، خیلی تمیز و شیک بود. هرچقدر در و دیوارهایش را جستیم، نشانه ای نیافتیم که معلوم شود غیرانتفاعی است یا دولتی. حسّمان ولی این بود که غیرانتفاعی است. وقتی رفتیم برای شستن دست و صورتمان، متوجّه شدیم که دوش هم دارد! مهدی صادقی و مهدی حیدری دوش گرفتند. من که در خیال خامم فکر می کردم امشب تهرانیم(!) قید دوش گرفتن را زدم.

از بین ده ـ پانزده خانواده ای که دیشب با ما در آن مدرسه بودند، تا آن ساعت فقط یکی دو تای دیگر مانده بودند. وقت رفتن، موضوع بحرانی دیشب دوباره مطرح شد. باید به این سرایداری که دیشب ساعت 1 به ما مجوّز ورود داد عیدی می دادیم! امّا چقدر؟! هرجور حساب می کردیم کلّاً 8 تومان داده بودیم برای جای خواب، حالا نمیشد مثلاً 10 تومان یا 5 تومان عیدی بدهیم به سرایدار! تصمیم گروه بر 2 تومان شد! امّا هیچ کداممان حاضر نشدیم این کار خطیر را انجام دهیم. هرکسی یک بهانه ای می آورد. قرار شد هرکسی یک عدد بیاورد ببینیم به کی می افتد! همه یک عددی آوردند و من در همین حد یادم مانده که مهدی حیدری آن وسط یک جری زد و قرعه به نام مهدی صادقی افتاد خلاصه. قیافۀ مهدی دیدنی بود در آن لحظه! دوست داشت به زمین و زمان ناسزا بگوید. گفتم من هم می آیم و قرار شد دو نفری برویم. الآن سخت نیست برایم که اعتراف کنم دلیل اضافه شدنم بیشتر از اینکه همراهی با مهدی باشد، دیدن عکس العمل سرایدار مدرسه بود! رفتیم و مهدی ابتدا شروع کرد به تشکّر کردن و بعد هم دوهزار تومانی را به سرایدار داد. «حاج آقا، باید ببخشین. واقعاً کمه ولی بیشتر از این برای ما مقدور نبود...». سرایدار، مختصری بررسی کرد که ببیند اسکناس ها بیشتر از یکی است یا نه. من که هیچی نگفتم. فقط تنها جمله ای که از سرایدار به یادم مانده این است که با یک صدای ضعیفی که از ته حنجره اش می آمد گفت: «...این...که خیلی کمِس..». من و مهدی دوست داشتیم فرو برویم در زمین! سریع خداحافظی کردیم و از صحنه دور شدیم. به نظر من تنها دلیلی که سرایدار خیلی کم اعتراض کرد و چیزی نگفت این بود که بندۀ خدا هنگ کرد!

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. مهدی صادقی ـ علی رغم میل باطنی اش ـ رفت عقب نشست. اصلاً حال و حوصله نداشت و خیلی کم حرف می زد. کلّاً یک اخلاقی دارد، وقتی کاری را دوست نداشته باشد و انجام دهد همۀ انرژی اش را از دست می دهد. پکر و پژمرده می شود اصلاً. بعد از ماجرای عیدی سرایدار هم تا مدّتی اینطور بود...

رفتیم نقش جهان. ماشین را پارک کردیم و رفتیم صبحانه حلیم خوردیم. حلیم خوبی بود امّا حلیم سیّدمهدی نمی شد. بعد رفتیم برای خرید. هر کداممان یک چیزهایی از صنایع دستی خریدیم ولی آنقدر قیمت ها بالا بود که بیشتر به لذّت تماشا نشسته بودیم! خیلی تأسّف برانگیز بود که بعضاً خاتم کاری های ساخت چین در نقش جهان اصفهان می فروختند. گفتیم بستی بخوریم. رفتیم از یک بستنی فروشی معروف بستنی بخریم ولی صف بستنی فروشی خیلی شلوغ بود. نمی دانم چه شد ـ تک آوردیم یا ... ـ که قرار شد امین در صف بایستد و بستنی ها را بگیرد. ما رفتیم در چمن زیر سایه نشستیم. پنج دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم امین با بستنی ها آمد! بعد معلوم شد رفته از بستنی فروشی دیگری خریده. قشنگ می پیچانند این دوستان گاهی!!

برای خرید گز، امین گفت که گز کرمانی بخریم، ولی نصف مغازه ها نوشته بودند «گز کرمانی». من بودم می رفتم از نزدیک ترینشان می خریدم ولی بچّه ها ـ یادم نیست امین یا مهدی ـ کاربلد بودند و مغازۀ گز فروش کرمانی اصلی را سراغ داشتند. رفتیم و گز کرمانی اصلی خریدیم و انصافاً خیلی خوشمزه بود.

دور میدان که می چرخیدیم، کنار مسجد شیخ لطف الله ده دقیقه، یک ربعی نشستیم. مهدی صادقی خیلی دوست دارد این مسجد را، و البته مدل گنبدش را هم. حال و هوای خاصّی داشت کنار گنبد.

اذان ظهر بود. قرار شد برویم مسجد شاه (مسجد امام) نماز بخوانیم. یادم هست که در وضوخانه و در غیاب امین، مهدی حیدری بستۀ گز خودش را باز کرد و ما نفری یکی برداشتیم و مشغول خوردن بودیم که امین آمد. ..«امین جان دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه ست، می خوای یه بسته باز نشده هم واسه خونه بگیر..» انصافاً امین خوب خودش را جمع و جور کرد ولی کاملاً مشخّص بود که باور کرده!

نماز را که خواندیم، رفتیم برای خوردن ناهار. قرار بود برای ناهار، «بریان» بخوریم و علیرضا و خانمش هم به جمع ما اضافه شوند. می گفتند بریانی اعظم معروف است و قرار شد برویم آنجا. پرسیدیم بریانی اعظم کجاست، گفتند 200 متر بالاتر. جای تان خالی که این 200 متر بالاتر چیزی حدود نیم ساعت پیاده روی بود! فهمیدم وقتی سالها به بچّه ها می گفتم که «...ویژگی های واحد استاندارد... تغییر نمی کنه... همه جا یکیه... همه زبون هم رو می فهمن...» این ها همه دروغ است!!

ساعت حدود 3:30 بود که رسیدیم بریانی اعظم! صف خیلی طولانی بود. 45 دقیقه ای بیرون ماندیم تا جا خالی شود و ما نشستیم. علیرضا اینها هم آمدند. ما که ناهار می خوردیم، مغازه دارها داشتند مغازه را تی می کشیدند و کرکره تا نیمه پایین بود!

بعد از ناهار، رفتیم برای دیدن مدرسۀ چارباغ. این مدرسۀ چارباغ یکی از بناهای قدیمی اصفهان است که ظاهراً فقط عیدها حالت موزه دارد و می شود بازدید کرد. فضای مدرسه، شامل یک حیاط بزرگ میانی با حوض وسط و تعداد زیادی حجرۀ تدریس در اطراف آن میشد. فضای حجره ها جالب بود.

چند عکس یادگاری گرفتیم و حدود یک ساعت و نیمی آنجا بودیم. امین بعداً در جلسۀ انتقادات و پیشنهادات گفت که حوصله اش سررفته بود و از وقت کشی در مدرسۀ چارباغ ناراحت شده، ولی من حوصله ام سر نرفته بود. البته وقت کشی کردیم و این وقت کشی در برنامۀ واقعاً ریجیدِ(!) سفر ما خیلی توی ذوق می زد!!

 

بعد از چارباغ، نزدیک غروب، از علیرضا و خانمش خداحافظی کردیم و رفتیم سمت سی و سه پل. زاینده رود وقتی آب دارد، نزدیک غروب روی سی وسه پل بودن خیلی لذّت بخش است. سرخی غروب را آنجا نگاه می کردیم.

در مسیر چارباغ  تا سی وسه پل و در خود سی و سه پل، امین حوصله نداشت و خیلی کم حرف می زد. بعداً گفت که به خاطر وقت کشی اعصابش خرد بوده، ولی ما آن موقع نمی دانستیم و هی با شوخی های «..امین جان...چرا ناراحتی..»، «امین جان..چرا ما رو تحویل نمی گیری..» و... دخلش را آوردیم!

ادامه دارد (ان شاء الله)...