ted x tehran

دو سه هفته پیش رفتم TEDتهران 2015.

محل این بار، سالن همایش های رازی، نزدیک برج میلاد، بود.

فکر کردم این بار هم مثل پارسال که با یک ساعت تاخیر شروع کردند، بی نظم اند و دیر شروع می کنند. غافل از اینکه یک ربع دیر تر رسیدنِ من همزمان بود با آخرای قرآن ِ آغاز مراسم.

سخنران اول، کسی بود که بعد از عمل قلب باز، 5 بار رفته بود دماوند. خودش کوهنورد بود. سخنرانی خوبی بود. چون اویی که آرزوی روزهای سلامتی قبل از عمل را داشت کجا، ما که تا توچال هم به زور می رویم کجا.

 

سخنران بعدی دکتر ناصر اقدمی، از پژوهشکده رویان بود. ارائه ش خیلی عالی بود. لحن ِ با آرامش ِ بی نظیری داشت. از کارهاشان در رویان گفت و شنونده ها را به وجد آورد.

 

بعد، لیلا عراقیان آمد و از طراحی پل طبیعت گفت. گفت از اینکه چطور شد که این پل معروف ِ اتوبان مدرس را طراحی کرده. از ویژگی ها و کارکردهایش گفت و سخنرانی بدی نبود.

بعد، گیلدا گازر آمد و از داستان هایی که برایش در ایران اتفاق افتاده گفت. ایشون، بزرگ شده آمریکا ست و می آید ایران تا در ایران درس بخواند و با مردم ایران آشنا شود. با یک علاقه ای شروع به سفر می کند. در سفرهاش به دور ایران با بسیاری آدم ها و ویژگی هاشان آشنا می شود. با بسیاری، از بقال و راننده گرفته تا دانشگاهی و فرهنگی، هم صحبت می شود تا فرهنگ مردم را بهتر بشناسد. یک خاطره جالبی هم گفت. ایرانی ها بهش گفته بودند که در ایران اگر لغات انگلیسی بکار ببرد بیشتر تحویلش می گیرند، بعد در سفرش به جنوب، همین طور که طوری صحبت می کرده که همه بفهمند انگلیسی اش خوب است! می خواهد از شخصی که ظاهر ژولیده و آفتاب سوخته و لباس های پاره پوره ای داشت، عکس بگیرد. هنگام عکس گرفتن، به طرز غیر منتظره ای آن آدم که اصلاً به ظاهرش نمی آمد، ازش می پرسد: ? you are gonna picture for what

بعد این می شود سرآغاز گفت و گو و گیلدا گازر می فهمد او ،بهمن، به چندین زبان مسلط است و بیشتر کشور ها را گشته و سر آخر هم آمده جنوب ایران برای خودش در بی خبری زندگی می کند. پدیده جالبی بود این بهمنِ چهل پنجاه ساله. از آن شمس ِ تبریزی ها ... از آن «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای» ها.

 

بعد، اینانلو آمد و از سفرها و مستند هاش گفت. جالب بود. می گفت 4 میلیون کیلومتر در ایران سفر زمینی کرده. یعنی معادل چهار بار محیط کره زمین!

الباقی سخنرانی ها هم بدی نبود، ولی به اندازه اینها به من نچسبید. اما یک بخش، تقدیر از رییس شرکت کاله، غلامعلی سلیمانی، بود. بعد از تقدیر شروع به حرف زدن کرد و از خاطراتش و نحوه شکل گیری کاله و بقیه شرکت هایش گفت. بسیار جالب بود. به نظر خیلی ها، با اینکه جزو بخش رسمی تد نبود، ولی قشنگ ترین ِ سخنرانی بود. همه به وجد آمده بودند از این همه همت، این همه کار، این همه خدمت، و تنها کسی بود که بعد از صحبت هایش همه به احترامش ایستادند.

امسال، به وضوح بهتر از پارسال بود. هم از نظر نظم. هم از نظر ناهار! هم از نظر سخنران ها، که البته برای ما تد باز ها خیلی فرق نمی کند. یزدانمهر و سهند و فرداد رو هم به طرز اتفاقی دیدم. در نقد ِ تد هم، هم با حرف سهند موافقم که می گفت زیاد روی ملی گرایی تاکید کردند و این همه نیاز نبود، هم با حرف یزدانمهر که می گفت علی رغم اینکه می خواستند نو باشند، ولی زیادی کپی بودند، یعنی کپی ِ تد اصلی.

شعار تد امسال "the new paradigm" بود. یک شعار غلط انداز. پارادایم رو می شود "چارچوب" البته با کلی تساهل معنی کرد. چون لغت پارادایم معنای مشخصی ندارد، هر کسی از ظن خودش یارش می شود و بنابراین خیلی خفن! جلوه می کند. عارضم خدمت شما که این لغت پارادایم رو تامس کوهن درباره ش زیاد صحبت کرده و وارد ِ ادبیات معاصر کرده. گفته می شود که خود کوهن حدود 23،24 معنا ازش مد نظر داشته.

the alchemist

دنبال یک کتاب متن انگلیسی می گشتم بخوانم. قرعه به نام کیمیاگر پائولو کوئلیو افتاد. گفتم یک تیر است و دو نشان. هم زبانم خوب می شود، هم دوباره بعد از خواندن نقدهای کتاب می توانم بهتر قضاوتش کنم.

گشتم و گشتم و یک متن مربوط به سال 1992 پیدا کردم، ترجمه شده به انگلیسی توسط Alan R. Clarke. متن روانی هم داشت. اینجا فایل PDF اش را می توانید ببینید.

تا نیمه های کتاب از روی متن اصلی خواندم و حدود نود درصدش را می فهمیدم، در ادامه، متن انگلیسی را با متن فارسی مقایسه می کردم که بنابراین همه اش را می فهمیدم.

به جز دو سه جا که در ترجمه سانسور شده بود، متن اصلی مطابق فارسی بود. هر دو روان و منطبق بر هم.

اما درباره نقد این کتاب، راستش من نمی دانم چرا به جمع بندی نمی رسم. کتابِ عجیبی ست. یک نکته های مثبت عجیبی دارد، و یک نکته های منفی عجیبی. مثلاً اینکه صحبت از نشانه ها می کند و اینکه جهان رو صاحب شعور می داند نکته های مثبت کتاب است. نیزهم مفهوم کیمیاگری، و اینکه اگر بر روح جهان حاکم باشی طلا (نماد ثروت) چیز ویژه ای نیست... و بسیاری موارد دیگر که اولین بار که این کتاب را خواندم و درباره اش در همین وبلاگ نوشتم، توضیحاتش موجود است.

اما مهمترین نکته منفی اش، پروژه ی عرفان منهای خدا است. همان پروژه ای که بعد تر در «راز» دنبال می شود.

ضمن اینکه در اینکه نویسنده تحت تاثیر سنت یهود بوده شکی نیست، و این را پاورقی های آرش حجازی (مترجم فارسی) به خوبی نشان می دهد، اما بنا نیست چون اینطوری است، برچسب فراماسون بخورد و بشود جزو کتاب های ضاله. یا اینکه مهم باشد که چرا کوئلیو آمده است ایران، یا اینکه مترجم کتاب، قاتل ندا آقاسلطان است.

بعضی نقد های مطرح به کتاب، آبکی و نیز بی انصافی ست.

من هم قرار نیست که هر وقت به جمع بندی درباره چیزی می رسم، اینجا درباره اش بنویسم. هیچ ایده بیشتر از اینی درباره نقد کتاب ندارم، منتها خنده دار، وقتی است که می شنوم یک آدمی به یک آدم دیگر می گوید این کتاب را نخوان! به خود من یکی دو نفر گفته اند! نخوان من نمی فهمم یعنی چی.

رابطه دین و اخلاق

یکی از مهم ترین پرسش هایی که به نظر من هر کسی باید از خودش بپرسد و به آن فکر کند، این پرسش است که دین بر پایه اخلاق بنا شده است یا اخلاق بر پایه دین؟

این پرسش از آن پرسش ها نیست که در پایان نامه های دکتری الهیات یا فلسفه مطرح شود و بایگانی شود برای دانشجویان بعدی، بلکه نمود ِ تصویر های ناب مومنانه و کنش های مدنی شهروندان عصر جدید است.

روشن است که رابطه این دو کمابیش دو طرفه ست. بده بستان است. جمله رسول گرامی اسلام که گفت من برای کامل کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم، هم ناظر به این است که یک چیزی بوده بعد دین آمده که کاملش کند. تاثیر پذیری دارند از هم، ولی این میانه را گرفتن کمی محافظه کارانه می نماید. به نظر می آید تقدم-تاخری وجود دارد.

قائلان به تقدم دین، احتمالاً دلیل شان چیزی شبیه این است که دین، که قرار است دنیا و آخرت ما را بسازد، اعم از اخلاق - و هر چیز دیگری - است. اگر این طور نباشد، یعنی یک حوزه ای است که یک عملی اخلاقی است ولی دینی نیست، و این پایین آوردن شان دین است، پس رای را به نقع تقدم دین صادر می کنند.

ما فعلاً کاری نداریم که دین را می توان یک نظام معرفتی-رفتاری دید و برای آن حوزه هایی تعریف کرد، همین قدر کافی ست که بپذیریم دین تجلی یک امر قدسی ست.

سوال. اگر کسی اعتقادش به خدا را از دست بدهد، آیا رواست که از آن به بعد دروغ بگوید؟ فکر می کنم جوابش این باشد که نه. پس چرا این کار غیر منطقی ست؟ اگر اخلاق بر پایه دین باشد که، پس این دروغ گفتن سرزنشی ندارد.

ما می توانیم به سنت نبوی هم نگاه کنیم، که قرار است «اسوه حسنه» را بیابیم. رسول الله دعوتش به اسلام از راه اخلاق بود، و این حاوی پیام مهمی برای ماست. به قریش می گفت اگر من بگویم به شما که پشت این کوه سپاه روم است باور می کنید؟ می گفتند بله، که یعنی تو را راستگو می دانیم. بعد می گفت پس چرا اینکه من می گویم فرستاده خدایم، مرا باور نمی کنید. و مثال های دیگر.

سوال. آیا دعوت رسول الله از راه رحمانیت از سر ناچاری بود؟ آیا پروژه ی حکومت بر قلب ها، یک روشی که چون اسباب صدارت مهیا نیست انجام می شده؟

یک مسئله دیگر این است که ما بیاییم به جوهر ادیان نگاه کنیم. دست کم در بین ادیان ابراهیمی، وجه مشترک بین اسلام و مسیحیت و یهود چیست؟ گمان نمی کنم پاسخش جز اخلاق باشد. به راستی کدام جنبه جز اخلاق است؟

 اینها یعنی اینکه اخلاق زیر بنای دین است. ما باید بدانیم چه کاری اخلاقی ست، تا بتوانیم دین را بشناسیم، و بعد از اینکه دین را شناختیم به گوهر دین نزدیک و نزدیک تر شویم، و برای این کار هیچ راهی جز «تعقل» بلد نیستیم.

فکر کنم بدیهی ست که این، ربطی به پلورالیزم ندارد. چون پلورالیزم هدفش رسیدن به یک نقطه مطلوب و شناخت گوهر دین نیست.

و کار فقها همین است. همین است که با فقه، گوهر دین را از گزند تاویل و تعبیر های ناروا نگه دارند. شبیه پوسته ی گردو که از مغز آن محافظت می کند. متاسفانه مسیحیت - مثلاً - از این پوسته بی بهره است. به همین خاطر است که مثل حلزون بی پوسته به یغما رفته است. یک فرد مسیحی در سنت مسیحی، مسیح علیه السلام را از لا به لای یک سری شعر و موسیقی و سرود می شناسد. شریعت به این شکل بی معناست برای او.

و به این تعبیر، فقه در خدمت عرفان است.

در حافظه جمعی ما اینطور جا افتاده که برای اینکه ببینیم یک کار اخلاقی ست یا نه، می رویم و مراجعه به فقه می کنیم. ولی اگر اخلاق را سنگ بنای دین ببینیم، اگر اخلاق را آجر ببینیم، آن وقت معمار من ام، فقیه شهرداری ست. یعنی شناخت کار اخلاقی (تدارک آجر) کار تک تک آدمیان است، وظیفه آدمیان است.

آن وقت ما از کجا بفهیم یک کار اخلاقی است یا نه؟ با مراجعه به عقلانیت، که «اول ُ ما خلق الله، العقل»