یزد 94

رفتیم یزد، با اهالی فامیل.

سه چهار روز مانده به نوروز رفتیم. یک فروردین هم برگشتیم. خلوت ... عالی.

بازدید ها از جاهای معمول بودند. محله فهادان، باغ دولت آباد، زندان سکندر، خانه لاری ها، مسجد جامع و آتشکده.

یک روز هم رفتیم میبد. فکر نمی کردم این قدر جای دیدنی داشته باشد این شهر. یک قلعه قدیمی دارد به نام «نارین قلعه» که یک کهن دژ بوده. یک جور ارگ، مثل ارگ بم. پیشینه اش هم می رسد به هزاره چهارم تا سوم پیش از میلاد. داخل جالبی هم داشت. تا بالاترین نقطه قلعه هم می شد رفت و شهر میبد را دید.

میبد خیلی جای دیدنی داشت. در همان حوالی قلعه، کاروانسرای عباسی و یک یخچال بزرگ، انتخاب های بعدی ما بودند.

بین میبد و یزد، و البته بیشتر نزدیک میبد، محلی به نام محمد آباد است که در نزدیکی اش یک آسیاب آبی! قرار دارد. آسیاب آبی در کویر! عالی بود. در عمق حدود 50 متری زمین، آب قنات می آمده و سنگ آسیاب را می چرخانده است. برای رسیدن به سنگ آسیاب باید یک مسیر حدود 150 متری را با شیب طی کنی تا به آن برسی. تا مثلاً صد سال پیش هم رونق داشته، یعنی ملت می آمدند با اسب و قاطر و بعضاً یکی دو روز هم در نوبت می مانده اند و این مسیر را طی می کرده و گندم هایشان را آرد می کرده اند.

یعنی از کنار میبد رد بشوی و این آسیاب را نبینی، از استان یزد هیچ ندیده ای.

 

کلیات فلسفه

این کتاب ترجمه ای است از کتاب philosophy made simple نوشته ریچارد پاپکین (و دیگران) که در سال 1956 آنرا نوشته.

کتاب قدیمی ست اما آن قدر خوب نوشته که به مدت سال ها تجدید چاپ شده، چه در خارج و چه در داخل. در مقدمه آمده که کتاب برای عموم و دانشجویان تازه وارد است. این ترجمه ای که من دارم چاپ 28 ام و برای سال 1391 است.

کتاب هفت فصل دارد: فلسفه اخلاق، فلسفه سیاسی، فلسفه اولی، فلسفه دین، نظریه شناسایی، منطق، فلسفه معاصر.

در هر فصل آمده سیر تاریخی ِ هر موضوع را بررسی کرده، و به قدری هنرمندانه و قشنگ این کار را کرده که تحسین آدم را بر می انگیزد، یعنی به معنای واقعی کلمه نگاه آموزشی به قضیه داشته و نظرات شخصی خودش را دخیل نداده یا حداقل دخیل داده. مثلاً در فصل اخلاق از افلاطون شروع کرده، بعد نقد آراء افلاطون را گفته بعد ارسطو، بعد نقد ارسطو، بعد همین جور می آید تا اخلاق مسیحی و نقد اخلاق مسیحی، بعد اسپینوزا و سپس نقد آن، تا کانت و نقد آن و بعدش هم اخلاق معاصر.

جالبیه قضیه اینجاست که مثلاً شما در فصل اخلاق، آراء افلاطون را که می خوانی با خودت می گویی چه جالب و منطقی، بعد نقد آن را که می خوانی با خودت می گویی بله نقد ها وارد است، بعد ارسطو را می خوانی که ایرادات افلاطون را ندارد و با خودت می گویی این که دیگر درست ترین ایده است، بعد نقد ارسطو را می خوانی می بینی که بله ایراد دارد. همین طور این قضیه تا کانت تکرار می شود. کانت را که می خوانی دیگر حاضری قسم بخوری که این منطقی ترین حالت است، بعد نقد کانت را که می خوانی می بینی نخیر اینطور نیست! این بازی ذهنی برای فلسفه سیاسی و بقیه فصل ها هم اتفاق می افتد. خلاصه اینکه به معنای واقعی کلمه رویکرد آموزشی را درست رعایت کرده است.

فصل فلسفه سیاسی با انتقاد ِ مارکس پایان می پذیرد که به نظرم جا داشت بیشتر درباره اش صحبت کند. یعنی حق مطلب ادا نشده، که البته با توجه به اینکه کتاب در دهه 50 چاپ شده، طبیعی ست.

یک ایراد کتاب این است که بعضی جاها زیادی توضیح داده مثلاً درباره نظریه شناسایی (یا همان معرفت شناسی). دیگر اینکه با توجه به عنوان کتاب که فلسفه غرب نیست، جا داشت به فلسفه اسلامی هم بپردازد، که هیچ نپرداخته.

ترجمه آقای جلال الدین مجتبوی هم خوب است انصافاً. فقط کاری که کرده این است که آمده در آنجا ها که صلاح دانسته، نظرات خودش را اضافه کرده، که به نظر من کار خوبی نیست. یعنی چه آخه؟ شما اگر نقدی داری به کتاب، یک کتاب دیگر بنویس، فوقش این است که بصورت پاورقی تذکر بده که نظر فیلسوفان اسلامی مثلاً، این نیست و به فلان کتاب مراجعه کنید. نه اینکه صفحات بسیار زیادی از کتاب (در حد یک فصل) را به نقد کتاب اخصاص بدهی. مثلاً در فصل فلسفه دین این کار را کرده. جالب اینکه جدای از قشنگ نبودن این کار، نوشته ها، همچین ویژه هم نیستند. مثلاً مترجم زور بسیار زیادی زده که جواب هیوم را که در رد برهان نظم و علیت دلیل اقامه کرده، بدهد، اما من ِ بی سواد هم فهمیدم پای مجتبوی در آوردن استدلال کجا لغزیده و فلان جا (می توانم دقیقاً بگویم کجا) زیر سبیلی قضیه رو فیصله داده و بعد نتیجه هم گرفته! در صورتی که رویکرد پاپکین به مثلاً هیوم، نه بالا به پایین است نه پایین به بالا، نظراتش را گفته، نقدش را هم گفته.

فصل فسفه معاصر هم خیلی کم بود. از راسل و ویتگنشتاین گفته اما حق مطلب ادا نشده. به حلقه وین هم فقط اشاره ای شده. فلسفه معاصر بدون حلقه وین و پوزیتویسم نمی شود اصلاً. جای پاپر و توماس کوهن هم خالی ست. نمی شه شما از فلسفه معاصر بگویی آن وقت از پاپر نگویی. البته بدیهی ست که هیچ خرده ای از نویسنده نمی توان گرفت، چرا که خودش هم زمان ِ این جماعت بوده!

مزرع سبز فلک دیدم و ...

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

منظره ای که حافظ دیده، احتمالاً چیزی بوده شبیه این:

مصرع اول، یعنی اینکه آسمان را به مزرعه شبیه کرده. ستاره ها مانند گیاهان آنند و ماه هم شبیه داس که در مزرعه است. این تشبیه را شاعران دیگر هم به کار برده اند.

مصرع دوم هم اشاره دارد به حدیث «الدنیا مزرعه الآخره» از پیامبر، که یعنی اعمال آدمی را، هنگام برداشت فرا می رسد.

اما چرا «مزرع سبز»؟ مزرعه سبز است اما آسمان که آبی ست. حافظ هم کسی نیست که به خاطر قافیه یک مفهومی را بچپاند در بیت.

در این زمینه حرف های زیادی زده شده. ظاهراً معروف ترینش این است که در قدیم به رنگ سبز می گفتند سبز به رنگ آبی هم می گفتند سبز. مثلاً شما فرض کنید در آینده رنگ لاجوردی دیگر زیر مجموعه آبی نباشد، و دو رنگ کاملاً متفاوت باشند.

البته می گویند در بعضی وقت ها، آسمان به سبز هم می زند، اما فکر نکنم آنقدر باشد که بتوانیم بگوییم «مزرع سبز».

حالا یک سوال. گیاهان مزرعه چه ویژگی ای دارند؟

یکی یکی جوانه می زنند و رشد می کنند... دقیقاً مثل ستاره های آسمان.

یک سوال دیگر. داس با گیاهان مزرعه چه کار می کند؟

درو می کند. مثل ماه که وقتی کم کم پر نور می شود، انگار ستاره ها را از آسمان می کند و می برد.

یعنی این بیت فقط یک تابلوی قشنگ نیست. حرف دارد برای گفتن.

یک سوال دیگر و مهم تر. مصرع اول را که دیگران هم بکار برده اند، مصرع دوم هم که حدیث است، پس حافظ چه هنری کرده این وسط؟

مسئله اینجاست که کنار هم گذاشتن این دو مفهوم (مصرع) کار اصلی ِ حافظ است. حافظانگی ِ بیت اینجاست که مزرع سبز فلک را به مزرعه ی آخرت ربط داده. از حافظ بر می آید که آسمان را ببیند و یاد آخرت بیفتد، و این، حافظ را حافظ کرده.