رفع زحمت
قهرمان تصمیم خودش را گرفتهبود.
دیگر دلیلی نداشت که در این دنیا زندگی کند. دیگر به چیزی علاقمند نبود. دیگر کاری برای انجام دادن نداشت. پس بهتر بود خودش از این دنیا رفع زحمت کند.
قهرمان چند هفتهای بود که به این کار فکر میکرد. در این مدت مدام به این پرسش میاندیشید که دقیقا از کی به این حالت رسیده؟
شاید پاسخ به این سؤال خیلی سخت بود. شاید همه چیز به این برمیگشت که او به خدایی اعتقاد نداشت، چون شنیدهبود که افراد معتقد به خدا هرگز چنین تصمیمهایی نمیگیرند. خوب، چرا به خدا اعتقاد نداشت؟ شاید چون پدر و مادرش چندان معتقد نبودند. آنها هر دو صبح تا شب کار میکردند تا چند سانتیمتر مربع به مساحت خانهشان اضافه شود، چند سانتیمتر خانهشان به سمت شمال جابجا شود و خلاصه تکفرزندشان چند درجه در شرایط بهتری زندگی کند.
بله، تک فرزندشان. قهرمان خواهر و برادری نداشت. او خیلی تنها بود. دوست خوبی هم نداشت. صمیمیترین دوستش یک سال پیش به کانادا رفت، بدون یک خداحافظی خشک و خالی. بعدها در جواب ایمیل قهرمان گفت دوست نداشته لحظات غمناک خداحافظی را به هر دویشان تحمیل کند. «عجب دلیل مزخرفی!» قهرمان این را همیشه با خودش تکرار میکرد. شاید دوست او تنها کسی بود که او می توانست او را فقط یک بار با تمام وجود در آغوش بگیرد و لحظهای گریه کند. اما دوستش این فرصت را از او گرفت. قهرمان چندین بار به دوستش ایمیل زد و آفلاین گذاشت، اما پس از مدتی دیگر جوابی به او نرسید. حتما دوستش آن طرف آب دوستان بهتری پیدا کردهبود.
قهرمان همچنان به گذشتهاش نگاه میکرد. به اینکه چرا به این وضع رسیده. قطعا یکی از دلایل اصلی معشوقش بود. همان بیوفا. همان ...
قهرمان همان روزهای اول دانشگاه احساس کرد که از او خوشش میآید. کمکم سعی کرد به او نزدیک شود و او را بیشتر بشناسد. بعد متوجه شد اشتراکات زیادی با او دارد. معشوق قهرمان هم مانند او به خاطر خانواده مجبور شده بود پزشکی بخواند و البته چون درسش خیلی خوب نبود در دانشگاه آزاد واحد تهران-جنوب، که البته کلاسهایش در شمال تهران تشکیل میشد، قبول شده بود. البته او مانند قهرمان نبود که علاقه مهم دیگری داشتهباشد، او کلا خوش بود و خوش میگذراند. او مشکل خاصی در زندگیاش نداشت و خیلی از حرف های قهرمان را نمیفهمید، اما با این وجود چیزی از علاقه قهرمان به او کم نشد.
مدتی به خوبی گذشت. قهرمان و معشوقش میرفتند و میآمدند و خوش بودند. قهرمان کمکم داشت موضوع را با خانوادهاش هم مطرح میکرد تا رسما با معشوقش ازدواج کند. اما مشکلات آغاز شد. مادرش به شدت مخالفت کرد و گفت: «تو هنوز دهنت بوی شیر میده.» جملهای که اکثر مادرها در اینجور مواقع به پسرهایشان میگویند.
البته مشکل مهمتری هم ایجاد شد. پای یک رقیب به میان آمد. رقیبی که کمکم داشت دل معشوق را به دست میآورد و بالاخره هم در این کار موفق شد. معشوق قهرمان، قهرمان را دور زد. فقط به این دلیل که رقیب آدم خوشی بود و مثل قهرمان حرفهای عجیب غریب نمیزد. البته باید این را هم اضافه کرد که خانه رقیباینا 4.3 کیلومتر بالاتر از خانه معشوق قهرماناینا بود، در حالی که خانه قهرماناینا 5.8 کیلومتر پایینتر از خانه معشوق قهرماناینا بود. به علاوه اینکه رقیب یک ماشین ناقابل هم زیر پا داشت.
دیگر دانشگاهرفتن برایش عذاب بود. دیدن رقیب و یار جدید او یک طرف، بیعلاقگی او به رشته و درسش هم یک طرف دیگر. چنانکه قهرمان ماجرا را در ذهنش مرور کرد فهمیدیم که او به اجبار خانواده باید دکتر میشد، تا آرزوی دستنیافتهی پدرش را تحقق بخشد. اما علاقهی او چیز دیگری بود. او دوست داشت موسیقی بخواند. دوست داشت آهنگساز شود. ولی پدر و مادرش حتی اجازه ندادند به ساززدن ادامه دهد و سازش را هم از او گرفتند و سر به نیست کردند.
از این بدتر نمیشد، قهرمان هیچکس را نداشت که با او از مشکلاتش بگوید. در گیر و دار عاشقی گاهی فکر میکرد خدایی هم وجود دارد و میتواند به خدا هم عشق بورزد. اما این چه خدایی بود که اصلا او را کمک نکرد و بر مشکلاتش افزود؟ پس مهربانی خدا کجا رفتهبود؟
پس قهرمان تصمیمش را گرفت. او باید خودکشی میکرد تا راحت شود.
مدتی راههای خودکشی را بررسی کرد، کتابهایی خواند و با یکی از استادانش مشورت کرد. راههای زیادی وجود داشت، اما خیلی از آنها جرئت میخواستند، چیزی که قهرمان خیلی از آن برخوردار نبود.
بهترین راه به نظر قهرمان، خوردن قرص بود. این کار با آرامش و به خواب بردن او، مرگ را برایش راحت میکرد، سختی رگزدن و خفهشدن با گاز را نداشت و او را آرام آرام میکشت. او باید 40 قرص تهیه میکرد. اما چگونه؟
معمولا در هر نسخه یک پزشک سه چهارتا از این قرصها تجویز میکند. پس جعل نسخه کار بیهودهای بود. چنانچه یکی از دوستانش به او گفت میشد با دادان مبلغی یک فروشندهی داروخانه را راضی کرد که این قرصها را بفروشد. قهرمان این مبلغ را به زودی پسانداز کرد. بالاخره پولتوجیبیاش آنقدرها هم کم نبود.
روز موعود فرار رسید. قهرمان کارهای آخرش را میکرد. یک جور وصیتنامه نوشت و دلایل این کار را برای پدر و مادرش توضیح داد. همین دلایلی که ما هم از آن مطلع شدیم. آن شب پدر و مادرش حدود ساعت 8 به خانه میرسیدند. قهرمان دوست داشت در شب بمیرد. بنابراین حوالی ساعت 6 برای آخرین بار به اتاق و خانهاش نگاهی انداخت و از خانه خارج شد. دست در جیب کرد و مطمئن شد مبلغ مورد نیاز را همراه خود دارد.
چند داروخانه اطراف خانهی قهرمان بود. او میخواست بعد از خریدن قرصها و یک بطری آب معدنی به پارک خلوت محلشان برود و کار را تمام کند. نقشهی خوبی بود.
به نزدیکترین داروخانه وارد شد. فردی که به نطر میرسید باسواد و شاید دکتر است، مشغول آوردن دارو برای یک مشتری بود و یک خانم نسبتا مسن پشت صندوق نشسته بود. دو سه نفر هم مشغول صحبت با مشتریها بودند. داروخانه کمی بزرگ بود. قهرمان به این نتیجه رسید باید به یک داروخانهی خلوتتر و کوچکتر برود. دو خیابان بالاتر یک داروخانهی کوچک بود. قهرمان به سمت آنجا به راه افتاد. اما دید که داروخانه تعطیل است.
«لعنت به این شانس» میتوانست آخرین حرفهای قهرمان باشد.
راستهی همان خیابان را گرفت و بالا رفت، تا این که تابلوی یک داروخانه را سر یک کوچه دید. داروخانه کوچک و خلوت بود. همانطور که قهرمان دوست داشت.
وارد داروخانه شد. به نظر میرسید فقط یک خانم در داروخانه است، چهرهاش معلوم نبود و داشت جهبههای دارو را در قفسه مرتب میکرد. موقعیت مناسبی به نظر میرسید.
قهرمان بالاخره با تردید گفت: «ببخشید، خانم»
خانم جوان برگشت و به قهرمان نگاه کرد. قهرمان احساس کرد او را قبلا جایی دیده. احساس کرد او همان معشوق او است. لحظهای به او زل زدهبود.
«بفرمایید»
حرفزدنش هم شبیه او بود.
او خیلی شبیه معشوق قهرمان بود و به زودی میتوانست خودِ معشوقِ قهرمان شود.
قهرمان حسی را پیدا کردهبود، که خیلی وقت بود با آن بیگانه شدهبود.
شاید خدا خودش را نشان دادهبود...