سفرنامه خرداد - 4

در راه برگشت از علیصدر، تقریباً کنار همان کوهی که بالاش یک رصدخانه بود، ایستادیم برای هندانه خوری. ما در این سفر عجیب هندانه خوردیم. فکر کنم میانگین روزی دو تا می شد. اگرچه تلاش های مهدی صادقی برای ریختن طرح دوستی با چوپانی که آن حوالی بود ناکام ماند، لکن جای قشنگی بود محل استراحت مان.

از همدان تا کرمانشاه باید یک گردنه را رد کنی. پایین گردنه می شود اسد آباد. حاشیه ی اسد آباد محل مناسبی ست برای برپا کردن آتش و خوردن غذای همیشگی سفرهایمان، چنجه.

بعد از این همه آتش روشن کردن و غذا درست کردن سرعت مان بالا رفته بود. نه تنها سیخ کشیدن و آتش روشن کردن به راحتی انجام شد، بلکه سرعت پوریا در درست کردن برنج هم خوب شده بود.

از پیشرفت ها و دست آورد های این سفر، همانا درست کردن برنج بود. این البته بار دوم در این سفر بود که برنج درست می شد. بار اول بر می گردد به روز اول سفر، یعنی هنگامی که پس از چند ساعت جدایی از تهران رسیدیم به ساوه. ساوه شهر خلوتی بود. رفتیم نزد یک میوه فروشی که هندانه بخریم. چند متری مغازه یک پارک بود، ازش پرسیده بودیم کجا آتیش برپا کنیم گفت بروید فلان جا، در ضمن این پارک هم نمی شود آتیش برپا کرد، نشان به اون نشان که بعد از کلی چرخ زدن و پرس و جو، آمده بودیم در همان پارک، آتش هم روشن کردیم. البته از مزیت های آن چرخ زدن های الکی در ساوه، همانا پیدا کردن مسجدی قدیمی بود و شنیدن توضیحات سرایدارش.

آن پارک، اولین تجربه برنج خوردن ما بود، و به همین خاطر بود که هیچ کس بابت برنج واقعاً شور ِ پوریا، نه غر زد نه مشکلی داشت، چون می دانست در روزهای بعدی یعنی در اسد آباد برنج پوریا حقیقتاً خوشمزه از آب در می آید.

بر گردیم به روز سوم سفر... خلاصه ناهار را که ساعت پنج بعد از ظهر در حاشیه اسدآباد خوردیم، تا بیستون فکر کنم یک ضرب رفتیم، منتها از آنجا که ساعت 11 شب رسیدیم، طبیعتاً تعطیل شده بود و خودمان را به ادامه راه، و در نتیجه کرمانشاه سپردیم.

کرمانشاه که رسیدیم، بعد از بررسی چند جا برای زدن چادر، جای خوبی را پیدا کردیم. کلی آدم دیگر هم آن حوالی چادر زده بودند.

دیر ناهار خوردن ما کار خودش را کرده بود و با پیشنهاد نان و هندانه برای شام هیچ کس مخالفت نکرد...

ادامه دارد...

سفرنامه خرداد - 3

از غروب روز دوم سفر می گفتم... به آقای ابراهیمی گفتیم که شب همدان ماندنی شده ایم. اگر کسی ذره ای شک داشت که آقا ابراهیمی دیروز تو رو دروایسی ما، ما رو دعوت کرده خونه آقا نبی، وقتی شنیدیم با خانواده آقا محمدی دارند می آیند پیش ما که شام رو در گنجنامه با هم بخوریم! شکش برطرف می شد. آقا ابراهیمی، درسته که خنده ش خیلی وقت ها من رو یاد لبخند بابای ویکتوریا تو عروس مرده ی تیم برتون می ندازه، ولی عجیب قلب مهربانی داره.

خانواده آقا ابراهیمی و دو پسر و یک دختر آقا محمدی، آمدند. شام را مهمانشان، کنار ِ رودخانه ی گنجنامه به اتفاق خوردیم. گشتی زدیم و تا دم آبشار قدمی زدیم. هانیه، از وقت خوابش خیلی گذشته بود انگار، که آبشار و عکس گرفتن تو اون لحظات ِ برخورد ِ ذره های ریز آب با صورت آدمی هم، نتونست دل ِ کوچکش رو به وجد بیاره.

شنبه به پایان خودش نزدیک می شد، اما این پایان ماجرای ما نبود. آقا محمدی زودتر خداحافظی کرد و رفت. الباقی، به رسم مهمان نوازی، ما را بردند و در شهر گرداندند، از مدرسه سمپاد همدان بگیر تا کنار شهربازی ِ بالای تپه ها، تا یکی دو جای تاریخی. محمد، پسر دوم آقا محمدی هم شده بود راهنمای تور خانوادگی-دوستی ما و تو اون ساعت یک دوی شب، خوب توضیح می داد همدان رو واسه مهمون های دایی جانش.

در ادامه، همینطور که ماشین ما پشت ماشین اونها می رفت، شب موندن ِ ما خونه آقا محمدی هم انگار داشت حالی مان می شد. انگار از قبل ابراهیمی کار خودش رو کرده بود و تلاش های ما دم درخونه شون که بده و زشته و بی خیال و این حرفا، افاقه ای نمی کرد، انگار کن فی کتاب ٍ مرقوم نوشته بودند ماجرای ما رو.

ساعت دو نصفه شب، آقا محمدی ِ از خواب بلند شده، دم در خانه شان به خانوادش پیوست و انگار منتظر ما بود. باید قیافه مهدی صادقی رو می دیدی. کاش می تونستم از اون لحظه هاش فیلم بگیرم... تا حالا مهدی صادقی رو انقدر خجلت زده و شرمسار ندیده بودم...دقت کن... مهدی صادقی رو!

خوشبختانه خونه شون دو طبقه بود و ما روانه طبقه بالا شدیم. نشستیم. ساعت سه نصفه شب بود. شروع کردند پذیرایی کردن. چایی دم، و هندوانه پاره کردند. نه من تا حالا این موقع شب رفته بودم مهمونی، نه فکر کنم پسر کوچیکه آقا محمدی - که بعداً مهدی صادقی گفت تو اون گشت و گذار شبانه ازش پرسیده بوده شما (یعنی ما) شب هم می مونیم یا نه - تا حالا سه نصفه شب از مهمون جماعت پذیرایی کرده بود. هندوانه خوردیم. حسب ِ شغل آقا محمدی که معاون آموزشی مدرسه بود گپی زدیم با هم. محمد چیزهای پراکنده ای تعریف می کرد. این وسط فکر کنم فقط هانیه و هدیه خواب بودند که از همون آبشار گنجنامه هم دیگه اپلای کرده بودند برای خواب.

راستش من تو اون لحظات نمی دونم چرا یاد مهاجرین و انصار افتاده بودم. یاد الّف بین قلوبهم که حالا شده بود الّف بین قلوبنا. درسته حالا من با پیاز داغ تعریف می کنم اینها رو، ولی تو این دو شب، نه ما آنچنان احساس بد ِ مزاحمت می کردیم و نه انگار میزبان ها حس بدی داشتند. شاید البته...

فردا صبح، روانه علیصدر شدیم. چهارده خرداد بود. روانه علیصدر شدن، یعنی دل کندن از همدان، که سخت بود. کمی بعد در دامان لاله جین، کاسه کوزه به دست، سوغاتی استان همدان رو ابتیاء کرده بودیم، به برکت پیشنهاد مهدی حیدری.

ورودی شهر لاله جین نوشته بود به پایتخت سفال ایران خوش آمدید. جَو داده بود الکی. ولی سفال های خوبی داشت انگار، نشون به اون نشون که وقتی من شش دست کاسه ی لاجوردی خریدم، با استقبال خانه مواجه شد.

بعد از مدتی نه چندان کوتاه به علیصدر رسیدیم. با بدبختی داشتم یک جای پارک برای ماشین پیدا می کردم که دیدم دوستان، که زودتر رفته بودند بلیت بخرند، دارند بر می گردند. حدس زدم شلوغ بوده، ولی اطمینان ِ زیادی که از همان چند متری ِ مانده به من، برای نرفتن به داخل، در چهره بچه ها مشخص بود، مرا آزرد و متعجب کرد. تعجب از اینکه بابا خب می آمدید یک مشورتی می کردیم حالا یکی دو ساعت معطلی که این حرفا رو نداره... آزردگی ای که چند ثانیه بیشتر طول نکشید، چون وقتی من هم فهمیدم انتهای صف بلیت مشخص نبوده و اینها برای آمار گرفتن رفته ند جلوی صف و از آن کسی که تازه بلیت گرفته پرسیده ند عمو جان شما که الان بلیت گرفتی ساعت چند نوبتته، و او جواب داده ۶ بعد از ظهر و آن موقع ۱۱ صبح بوده، من هم -هم نوا با دوستان - بی درنگ سوییچ ماشین رو چرخاندم تا زودتر با علیصدر جان خداحافظی و داغ ِ حضورمان را بر دلش بگذاریم...

انصافاً مسیر غار علیصدر زیباست. سبزی ِ دشت ِ کنار جاده، از جنس مازندران و گیلان نیست، از جنس کردستان هم نیست. از جنس همدان بود این پهنه دشت. رانندگی تو اون جاده با اون چشم انداز، و همزمان شنیدن ِ غزل کولاک «تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم...» پر شعف ترین لحظات سفر رو برای من رقم زد. شنیدن این غزل با چشم انداز ِ دشت ِ سبز، با شنیدن ترک 5 آلبوم خیلی دور خیلی نزدیک تو راه اصفهان برابری می کنه. یعنی درست شبیه وقتی که یک الکلی پشت فرمان ماشین بشینه.

ادامه دارد...

سفرنامه خرداد - 2

هم صبح تو خانه آقا نبی، هم فرداش تو خانه خواهر آقا ابراهیمی، یک نکته برای من جالب بود. یک حسِ «بابا شما دیگه کی هستید» همراه ما بود که تا آقا ابراهیمی ساعت هشت صبح، فقط یک بار، ما را صدا می زد، همه از جا بلند می شدیم. قطعاً این، دلیلش سبک بودن خواب ما نبود، نشان به آن نشان که روز آخر و سوم سفر که در چادر خوابیده بودیم، صبح، ساعت 10-11 بلند شدیم از خواب.

از روز دوم سفر براتون بگم. دیگه با رضا رفیق شده بودیم... رضای ده یازده ساله رو صبح زود ساعت هفت فرستاده بودند برای ما نان تازه بخره. نان تازه، ضمیمه ی سفره ای بود که به همراه شیر و عسل و کره محلی و این قسم خوردنی های صبحانه ای، پهن شده بود واسه مهمون های آقا ابراهیمی. همین زود بلند شدن رضا، دست مایه شوخی های ما باهاش شد که خدایی چقدر به ما فحش می دادی تو اون خواب و بیداری ِ دم صبح. رضا، بچه ماخوذ به حیایی بود و می گفتند به درس خیلی علاقه داره. عاقل تر بودنش نسبت به همبازی هاش، یعنی برادرش و دخترای آقا ابراهیمی، البته مشخص بود.

پی آمد ِ صبحانه، چایی نوبت دوم که شد، زنگ در هم به صدا در اومد، و همون مهمان های دیشب که یکی یکی از راه می رسیدند، جرس ِ کاروان ما هم صدا می داد که بربندید محمل ها.

بعد ِ خداحافظی و این صحبتا، با ابراهیمی رفتیم محل کار ِ آقا نبی برا خداحافظی. آقا نبی، تو کار میوه و تره بار بود. رفتیم یه جایی که کنار خیابون بود و دقایقی تشکر کردیم و بعدش خداحافظی ازش. نمی دانم تا چه سطحی تحصیلات داشت و چقدر مدرک و این جور چیزها پابند ِ اسمش بود، اما دل دریایی ش رو با وجود کم حرفی ش، پشت اون چهره خندان، می شد شناخت. مرد ِ میوه جماعت، صبحِ کله سحر باید بره سر کار. این رو خودش هم شب قبل، همون حدود یک دو شب اشاره کرده بود و گفته بود که فردا چهار پنج صبح باید بره و پیش پیش دلیل صبح نبودنش رو شرح داده بود. اگرچه صبح زود رفت، ولی خیلی دلم می خواست بدونم اون موقع که همه دراز کشیده و برقا خاموش بودند، چی اون همه پیامک می کرد و واسه کی داشت - لابد قصه اون شب رو - دیکته می کرد تو اون تاریکی ِ نصف شب.

نوبت همدان گردی بود. لابد به این دلیل مزار باباطاهر را وسط میدان ساخته اند، که موقع رسیدن انگار احرام ببندی به طواف اهل دلی، و قیاساً لابد به این دلیل مزار ابن سینا را هم وسط میدان ساخته ند، که طوافی کرده باشی اینبار اما به گرد اهل علمی، و این هردو لابد به این خاطر نزدیک هم اند که بگویند به تو، که خواسته ایم علم و دل کنار هم باشند.

هم کنار ِ قبر باباطاهر از صدای مردی که زده بود زیر آواز و دوبیتی از باباطاهر می خواند سیر نمی شدی از ماندن، هم کنار قبر ابن سینا، حس شعف ناشی از خواندن نسخه های خطی قدیمی و نوشته جات ابوعلی پابندت می کرد.

نوبت به هگمتانه که کم کم می رسید، یا به خاطر شدت آفتاب بود یا به خاطر سرپا وایسادن یا هر چی، یک نمه بی حوصلگی ِ ضمیمه به علاقه ی ادامه برنامه، خودنمایی می کرد تو چهره های بچه ها. بی حوصله گی ای که تو اون تپه های تاریخی خودش رو گم کرد و بعد از دیدن تپه هگمتانه و موزه ی قشنگش، هنگام برگشت، با پیشنهاد خوردن آب دوغ خیار خودش رو نشون داد.

قبل از اینکه از ترکیب جالب ِ آب دوغ خیار بگم که کم کشمش داشت و متناسب بود خیارش و زیاد بود ماستش، بگذارید از اون موزه بگم. موزه ای که مثل بقیه موزه های ایران کلی حرف داشت واسه گفتن. موزه ای که به نظرم رییسش هیچ غمی نداره اگر یه چیزی گم بشه، چون خیلی خوشگل و راحت می تونه چیز دیگری بذاره، از بس که چیز تاریخی ریخته اون دور و برا. اما بیش از همه توجه مون جلب شد به نقشه هگمتانه در باستان و اینکه چیدمان خانه های آن موقع چقدر منظم و یکنواخت است و قطعاً نظام ِ واحدی اونها رو ساخته، و اینجا بود که مهدی حیدری آفرین گفت به اون کسی که اسم شهرک اکباتان رو به قشنگی اکباتان، یا همون هگمتانه، انتخاب کرده و من هم به شخصه آورین گفتم به مهدی بابت دقتش.

گفته ند گنجنامه جای قشنگیه. راست گفتنه ند. قالب دربند خودمون رو داره منتها پت و پهن تر و البته کوتاه مسیرتر. اینقدر کشش داره که ظهر بری اونجا و گشتی بزنی و آب دوغ خیارت رو هم همون حوالی بخوری و دوغ و ماستش که گرفتت، کنار همون رودخونه که اتراق کردی، چرتی بزنی و درخت مهربون هم سایه ش رو ازت دریغ نکنه خلقتی خدا.

فقط یادت باشه کنار کتیبه های گنجنامه که رسیدی خواستی عکس بگیری، نابغه بازی در نیاری، یادت باشه خود کتیبه ها هم تو عکستون بیفتند!

کتیبه ها هم عالمی دارند برای خودشان. تا کتیبه ها رو بخونیم و بحثی کنیم راجع به داریوش و سخنی رد و بدل بشه، یکهو می بینی که غروب شده. همون گنجنامه بودیم و در فکر شام و جای چادر و فکر خواب برای روز دوم سفر، که آقای ابراهیمی زنگ زد که بچه ها رسیدید کرمانشاه؟ بهش گفته بودیم آخه داریم می ریم کرمانشاه، اما آقای ابراهیمی نمی دونست ما نیمساعت بعدمون رو هم نمی دونیم. در اثبات این مدعا بذارید بازگشتی کنم به روزاول سفر و قبل از حرکت. راستش چند هفته مانده به سفر قرار ما ماسوله بود، دو سه روز مونده به سفر قرار شد بریم خرم آباد، ظهر روز اول حرکت کردیم به سمت خرم آباد که سر از همدان در آوردیم، و بعدش هم که سر از کرمانشاه در آوردیم...

ادامه دارد...

سفرنامه خرداد - 1

- الو سلام

- سلام خوبی ؟

- ممنون

- بچه ها رسیدید به میدون چراغ قرمز به من زنگ بزنید.

- بی خیال آقای ابراهیمی شوخی کردیم، فردا صبح میایم دیگه. الان کلی مونده ما برسیم، دیر وقت می شه، زشته.

- رسیدید به میدون چراغ قرمز به من زنگ بزنید. منتظرم. خدافظ

هیچ کدوممون فکر نمی کرد پیامد پیامکی که پوریا، شوخی شوخی، با امواج الکترومغناطیس، غروب روز اول سفر، حواله جناب ابراهیمی کرد، این بشه. ایضاً هیچ کس فکر نمی کرد سرزنش پوریا تو اون ثانیه های بعد ِ دیالوگمون با جناب ابراهیمی، که چرا گفتی ما داریم میایم همدان، فراموش بشه و تبدیل بشه به یکی از قشنگترین خاطره های این سفر، شاید هم همه سفرها.

 

- الو سلام

- سلام

- ما رسیدیم همدان. کجا بیایم؟

- خیابون فلان، کنار سازمان صداوسیما، من کنار خیابون وایسادم.

- باشه، خداحافظ

ما فقط پیامک، و بعدش زنگ زده بودیم که: آقای ابراهیمی کجای همدان برای چادر برپا کردن خوبه؟ او هم اگرچه گفته بود کنار مزار باباطاهر، ولی انگار رگ مهمون نوازی ش گل کرده بود، که طاقت نیاورده بود و مارو دعوت کرد شام، خونه باجناقش آقا نبی، جایی که خودش هم مهمان بود.

تو راه خونه آقا نبی، قبل ِ سوار شدن ابراهیمی، بحث سر دوتا چیز بود، یکی اینکه آیا اونا این موقع شب، 11، شام خورده ند یا نه، و دیگر اینکه اگه شب تعارف کردند بخوابیم، بمانیم یا نه. تو بحث اول بین علما اختلاف بود، اختلافی که تهش سر از فالوده بستنی و هویج بستنی در آورد. شرط که نبود، خود مهدی گفته بود اگه خورده باشند فالوده می دم بهتون. اما از بحث دوم بگم، که همه متفق القول بودند که نه، اونجوری که بگی که نمی خوایم مزاحم شیم، بی شک، شب نمی خوابیم اونجا. اما نمی دونم چه حکمتی تو اون آبگوشت و برنج قد کشیده ی همراه با قیمه و ایضاً دوغ بود، که ساعت یک و نیم شب که من استارت بلند شدن رو زدم، مهدی صادقی که متکاش دم دستش بود، مهدی حیدری هم که سکوت معنا دار پیشه کرده بود، پوریا هم که بلند نشده نشست، چون به گفته خودش احساس کرد این موقع شب رفتن، یه جورایی توهین حساب می شه. من اما زیادی اصرار کردم برا رفتن. بعداً پشیمون شدم البته.

آقا نبی اینا، صبح ِ روزی که ما شبش رفتیم خونه شون، به سلامتیِ خونه جدیدشون گوسفند کشته بودند و آبگوشت ِ خورده شده، از برکات همون قضیه به ما رسیده بود. خرج گوسفند رو حاج آقا، بزرگ فامیل و پدربزرگ بچه ها، داده بود. حاج آقایی که حرف زدن هاش زبانزد فامیل بود و اگرچه فارسی به سختی صحبت می کرد، اما به برکت ترکی بلد بودن مهدی حیدری - که شیطون بلا هرچی می فهمید اول یه نمه ریز ریز می خندید و ثانیه های خماری ِ نفهمیدن حرف رو برا ما سخت می کرد - چیزهایی از حرفش می فهمیدیم، مثلا ً می گفتن تو فامیل، حاج آقا کلاً تو کار ِ وصلت دادن بین دختر پسراست، بهشون هم می آمد زیر ِ بال و پر گرفتن ِ مردم رو. حالا دیگه خودت حساب کن تو چنین وضعی آقا ابراهیمی چه تیکه ها که نمی ندازه...

آقا نبی اینا، نمی دونم خونه شون رو خودشون ساخته بودند یا اینکه فقط تازه خریده بودند، اما از اونجا که خیلی مهمون نواز بودند، نویی خونه ما رو نگرفت و دم در، لحظات ِ وارد شدن اولیه رو برا ما که می خواستیم ساعت 11 شب وارد یک منزل غریب بشیم آسون کرد. وارد که شدیم، مهمان داشتند خودشان، همان حاج آقا و چندی دیگر. برخورد گرم خانم آقا ابراهیمی و خانم آقا نبی بر زودتر آب شدن یخ ما افزود. بعد از شام، کمی گفت و گو بود و بعد همه مهمان ها رفتند الا خانواده ابراهیمی، بعداً کاشف به عمل آمد که مهمان ها می خواستند شب بمانند، اما رفتند یکی دو کوچه آنطرف تر خانه فامیل دیگری که ما راحت باشیم. بعد از رفتن آنها، بساط خوراکی و گفت و گوهای آقا ابراهیمی، ماندن مان را همینطور به تعویق انداخت و خلاصه طبق آنچه گفتم، ما ماندنی شدیم در خانه ای با عطر و بوی مهربانی.

ادامه دارد...