هم صبح تو خانه آقا نبی، هم فرداش تو خانه خواهر آقا ابراهیمی، یک نکته برای من جالب بود. یک حسِ «بابا شما دیگه کی هستید» همراه ما بود که تا آقا ابراهیمی ساعت هشت صبح، فقط یک بار، ما را صدا می زد، همه از جا بلند می شدیم. قطعاً این، دلیلش سبک بودن خواب ما نبود، نشان به آن نشان که روز آخر و سوم سفر که در چادر خوابیده بودیم، صبح، ساعت 10-11 بلند شدیم از خواب.
از روز دوم سفر براتون بگم. دیگه با رضا رفیق شده بودیم... رضای ده یازده ساله رو صبح زود ساعت هفت فرستاده بودند برای ما نان تازه بخره. نان تازه، ضمیمه ی سفره ای بود که به همراه شیر و عسل و کره محلی و این قسم خوردنی های صبحانه ای، پهن شده بود واسه مهمون های آقا ابراهیمی. همین زود بلند شدن رضا، دست مایه شوخی های ما باهاش شد که خدایی چقدر به ما فحش می دادی تو اون خواب و بیداری ِ دم صبح. رضا، بچه ماخوذ به حیایی بود و می گفتند به درس خیلی علاقه داره. عاقل تر بودنش نسبت به همبازی هاش، یعنی برادرش و دخترای آقا ابراهیمی، البته مشخص بود.

پی آمد ِ صبحانه، چایی نوبت دوم که شد، زنگ در هم به صدا در اومد، و همون مهمان های دیشب که یکی یکی از راه می رسیدند، جرس ِ کاروان ما هم صدا می داد که بربندید محمل ها.
بعد ِ خداحافظی و این صحبتا، با ابراهیمی رفتیم محل کار ِ آقا نبی برا خداحافظی. آقا نبی، تو کار میوه و تره بار بود. رفتیم یه جایی که کنار خیابون بود و دقایقی تشکر کردیم و بعدش خداحافظی ازش. نمی دانم تا چه سطحی تحصیلات داشت و چقدر مدرک و این جور چیزها پابند ِ اسمش بود، اما دل دریایی ش رو با وجود کم حرفی ش، پشت اون چهره خندان، می شد شناخت. مرد ِ میوه جماعت، صبحِ کله سحر باید بره سر کار. این رو خودش هم شب قبل، همون حدود یک دو شب اشاره کرده بود و گفته بود که فردا چهار پنج صبح باید بره و پیش پیش دلیل صبح نبودنش رو شرح داده بود. اگرچه صبح زود رفت، ولی خیلی دلم می خواست بدونم اون موقع که همه دراز کشیده و برقا خاموش بودند، چی اون همه پیامک می کرد و واسه کی داشت - لابد قصه اون شب رو - دیکته می کرد تو اون تاریکی ِ نصف شب.
نوبت همدان گردی بود. لابد به این دلیل مزار باباطاهر را وسط میدان ساخته اند، که موقع رسیدن انگار احرام ببندی به طواف اهل دلی، و قیاساً لابد به این دلیل مزار ابن سینا را هم وسط میدان ساخته ند، که طوافی کرده باشی اینبار اما به گرد اهل علمی، و این هردو لابد به این خاطر نزدیک هم اند که بگویند به تو، که خواسته ایم علم و دل کنار هم باشند.



هم کنار ِ قبر باباطاهر از صدای مردی که زده بود زیر آواز و دوبیتی از باباطاهر می خواند سیر نمی شدی از ماندن، هم کنار قبر ابن سینا، حس شعف ناشی از خواندن نسخه های خطی قدیمی و نوشته جات ابوعلی پابندت می کرد.
نوبت به هگمتانه که کم کم می رسید، یا به خاطر شدت آفتاب بود یا به خاطر سرپا وایسادن یا هر چی، یک نمه بی حوصلگی ِ ضمیمه به علاقه ی ادامه برنامه، خودنمایی می کرد تو چهره های بچه ها. بی حوصله گی ای که تو اون تپه های تاریخی خودش رو گم کرد و بعد از دیدن تپه هگمتانه و موزه ی قشنگش، هنگام برگشت، با پیشنهاد خوردن آب دوغ خیار خودش رو نشون داد.

قبل از اینکه از ترکیب جالب ِ آب دوغ خیار بگم که کم کشمش داشت و متناسب بود خیارش و زیاد بود ماستش، بگذارید از اون موزه بگم. موزه ای که مثل بقیه موزه های ایران کلی حرف داشت واسه گفتن. موزه ای که به نظرم رییسش هیچ غمی نداره اگر یه چیزی گم بشه، چون خیلی خوشگل و راحت می تونه چیز دیگری بذاره، از بس که چیز تاریخی ریخته اون دور و برا. اما بیش از همه توجه مون جلب شد به نقشه هگمتانه در باستان و اینکه چیدمان خانه های آن موقع چقدر منظم و یکنواخت است و قطعاً نظام ِ واحدی اونها رو ساخته، و اینجا بود که مهدی حیدری آفرین گفت به اون کسی که اسم شهرک اکباتان رو به قشنگی اکباتان، یا همون هگمتانه، انتخاب کرده و من هم به شخصه آورین گفتم به مهدی بابت دقتش.


گفته ند گنجنامه جای قشنگیه. راست گفتنه ند. قالب دربند خودمون رو داره منتها پت و پهن تر و البته کوتاه مسیرتر. اینقدر کشش داره که ظهر بری اونجا و گشتی بزنی و آب دوغ خیارت رو هم همون حوالی بخوری و دوغ و ماستش که گرفتت، کنار همون رودخونه که اتراق کردی، چرتی بزنی و درخت مهربون هم سایه ش رو ازت دریغ نکنه خلقتی خدا.


فقط یادت باشه کنار کتیبه های گنجنامه که رسیدی خواستی عکس بگیری، نابغه بازی در نیاری، یادت باشه خود کتیبه ها هم تو عکستون بیفتند!
کتیبه ها هم عالمی دارند برای خودشان. تا کتیبه ها رو بخونیم و بحثی کنیم راجع به داریوش و سخنی رد و بدل بشه، یکهو می بینی که غروب شده. همون گنجنامه بودیم و در فکر شام و جای چادر و فکر خواب برای روز دوم سفر، که آقای ابراهیمی زنگ زد که بچه ها رسیدید کرمانشاه؟ بهش گفته بودیم آخه داریم می ریم کرمانشاه، اما آقای ابراهیمی نمی دونست ما نیمساعت بعدمون رو هم نمی دونیم. در اثبات این مدعا بذارید بازگشتی کنم به روزاول سفر و قبل از حرکت. راستش چند هفته مانده به سفر قرار ما ماسوله بود، دو سه روز مونده به سفر قرار شد بریم خرم آباد، ظهر روز اول حرکت کردیم به سمت خرم آباد که سر از همدان در آوردیم، و بعدش هم که سر از کرمانشاه در آوردیم...
ادامه دارد...