گنبد
امروز دفاع مهدی صادقی بود. حیف شد نتونستم برم. دوست داشتم باشم، هم به خاطر خود مهدی و هم به خاطر موضوع تزش. برام خیلی جالب بود که از میان این همه موضوع متنوّع و لبه علمی، تز فوق لیسانسش در مورد "گنبد"ه. یعنی اوّلاً یک موضوع کاملاً بومی که با فرهنگ ملّی و دینی ما پیوند عمیقی داره، و ثانیاً هنوز میشه در موردش حرف زد و تحقیق کرد و محاسبه کرد و ... و آخرش پی به کار درستی معمارهای ایرانی و اسلامی قرن های قبلی برد. یادم نمی ره وقتی توی نقش جهان راه می رفتیم، وقتی رسیدیم به مسجد شیخ لطف الله، اونجا دقایقی نشستیم. هیچ کسی نیست که از نگاه کردن به معماری زیبای گنبد این مسجد و نقش کاشی هاش حظ نبره، ولی من اون دقایق، بیشتر به خاطر دارم که محو تماشای نگاه مهدی شده بودم تا خود مسجد. احساس می کردم داره با تک تک این کاشی ها راز و نیاز می کنه. همون چند جملۀ معدودی که گفت و در ذهن من موند، عظمت نگاه مهدی رو تو اون لحظات برای من چند برابر کرد «...ببین این کاشی ها رو، یارو میرفته وضو می گرفته، نماز می خونده،... بعد میومده این کاشی ها رو اینجوری می چیده کنار هم، همۀ اینا رو با عشق...» انگار میدید این کاشی ها با عشق به هم چسبیده ن. از تمام وجودش یه احساسی لبریز میشد که ما خیلی خوب حس می کردیم، ولی بیانش سخته. شاید یه احساسی آمیخته از عشق و بغض و حسرت و تنهایی. وقتی می خواستیم بریم، دل نداشت نگاهش رو برداره. اونجا بود که فهمیدم من از گنبد هیچی نمی فهمم. اونجا بود که فهمیدم چیزی مثل "گنبد" میتونه انقدر وسیع باشه که برای یه آدم تز فوق لیسانس باشه، محل راز و نیاز باشه، تاریخ باشه، جغرافی باشه، فلسفه باشه، ... و بعدش که دور شدیم از مسجد، زیر لب این شعر رو می خوند:
تا کجا می برد این نقشِ به دیوار، مرا
تا بدانجا که فرو می مانَد
چشم از دیدن و لب نیز ز گفتار مرا...

ای کاش جلسۀ دفاعش رو می رفتم.