از شروع تحصیل در دوره دکتری، همواره به دنبال استفاده از فرصت مطالعاتی شش‌ماهه در خارج از کشور بودم. اتفاقات متعددی رخ داد تا استفاده از فرصت مدام به تعویق بیفتد تا در نهایت هم یکی از صاحب‌منصبان عزیز دانشگاه ما، بدون داشتن تخصص در رشته ما و علی‌رغم نظر متخصصان فن، تشخیص داد من نباید برای پژوهش درباره سینمای ایران به فرصت مطالعاتی در اروپا بروم! و اصلا به آن‌ها چه ربطی دارد و به ما چه نفعی می‌رسد و از این دست افکار عجیب و غریب!

اما در بین جستجو برای یافتن استاد و دانشگاه برای فرصت مطالعاتی، اتفاقات خوبی برای من رخ داد، که یکی از آن‌ها آشنایی با گروهی مطالعاتی درباره سینمای آفریقای شمالی و خاورمیانه یا همان مِنا MENA در فرانسه بود. این گروه اولین سمینارشان را در اردیبشهت 93 در پاریس برگزار کردند و قرار شد مطلبی درباره سینمای ایران برای مجموعه مقالات آن همایش بنویسم و بفرستم. در همین اثنا فراخوان همایش دوم را دیدم که درباره مخاطبان و فرهنگ سینمای مِنا بود و در اردیبهشت 94 در استراسبورگ برگزار می‌شد. بی‌درنگ چکیده‌ای درباره فیلم‌های پرفروش سینمای ایران برایشان فرستادم. با همان چکیده یک صفحه‌ای من را پذیرفتند و من و همسر هم از خدا خواسته گفتیم حالا که نشد شش ماه برویم فرنگ، حداقل شش روز برویم!

بخش فرهنگی سفارت فرانسه انصافا خوب راهنمایی کرد و خدا را شکر خبری از کشف حجاب و عکس بی روسری برای ویزاهای کوتاه‌مدت نبود. در عوض مدارکی می‌خواستند که جمع‌کردنش هفت‌خوان بود. از دعوت‌نامه و رزومه و فیش حقوقی و پرینت حساب بانکی و دارایی‌ها و غیره تا رزرو بلیت و هتل. به هر حال جمع و جور کردیم و 20 فروردین به سفارت رفتیم.

خوشبختانه دو هفته بعد ویزایی دادند که تعجبمان را برانگیخت! ما که چندان امیدوار به گرفتن ویزای برای هر دو نفرمان نبودیم و نهایتا فکر می‌کردیم برای یک همایش دوروزه، یک هفته یا ده روز ویزا دهند، دیدیم به هردومان 20 روز ویزا دادند.

ما هم از خدا خواسته پول‌ها و پس‌اندازها و طلب‌هایمان را جمع کردیم و برنامه‌ای مفصل ریختیم تا از تمام این فرصت حداکثر حظ لازم را ببریم. برنامه‌ای برای سفر به فرانسه و ایتالیا، دیدن استراسبورگ و پاریس و میلان و رم و البته حضور در جشنواره کن و اکسپوی میلان!

***

بالاخره سفر ما شروع شد و بامداد سه‌شنبه 15 اردیبشهت به فرودگاه امام خمینی رفتیم. در فرودگاه دو آشنا از فارغ‌التحصیلان علامه‌حلی دیدیم که اولی معماری خوش‌ذوق و در مقام معلم ما بود و دومی سال بالایی‌ ما. با دوست معمار قهوه‌ای خوردیم تا بلکه تا آخرین لحظات احساس غربت نکنیم! با پرواز شرکت ترکیه‌ای پگاسوس رفتیم استانبول تا از آنجا به پاریس پرواز کنیم و بعد با قطار به استراسبورگ برویم. در واقع با این برنامه حدود 20 ساعت در راه می‌بودیم تا به هتلی که سمینار برایمان در استراسبورگ رزرو کرده بود برسیم.

از هواپیما که اساساً اختراع عجیبی است بگذریم، این قطارهای فرانسه و اروپا هم واقعاً نعمت‌های عجیبی هستند. قطار فاصله 500 کیلومتری پاریس تا استراسبورگ را در کمتر از 3 ساعت می‌رفت و سرعتش در زمان‌هایی به حدود 300 کیلومتر بر ساعت می‌رسید. واقعاً جفای بزرگی است که همچنان راه‌اندازی این قطارها در ایران به نتیجه نمی‌رسد. حدود ده سال پیش بود که دوستی اصفهانی می‌گفت قطاری خواهدآمد که دوساعته از تهران به اصفهان می‌رود! و خود آن اصفهانی می‌گفت اصفهانی‌ها از این طرح استقبال نمی‌کنند و معتقدند شهرشان شلوغ می‌شود! و هنوز قطار تهران اصفهان حدود 6 ساعت در راه است!

صبح روز بعد به دانشگاه رفتیم و در حالی که کمی دیر شده‌بود سالن سمینار را پیدا کردیم. همان‌طور که حدس می‌زدم کلا حدود سی نفر مستمع در سالن شاید 200 نفری بودند، که اغلبشان هم مقاله‌ای برای ارائه در سمینار داشتند. یاد صحبت دکتر شهاب اسفندیاری افتادم که پارسال موقع برگزاری همایش سینمای مقاومت می‌گفت بهترین راه برگزاری این‌جور همایش‌ها این است که خود ارائه‌دهنده‌ها را برداریم ببریم در یک شهر دیگر (غیر از تهران!) و دو سه روز آن‌جا نگه‌شان داریم تا همه بیایند و ارائه همدیگر را گوش کنند.

بیشتر ارائه‌دهندگان هم از دانشگاه‌های شهرهای دیگر فرانسه مثل پاریس، نانت، اوینیون و لیل بودند و فقط دو نفر از دانشگاه استراسبورگِ میزبان حضور داشتند. پنج نفر دیگر هم مثل من از کشورهای دیگر آمده‌بودند، از لبنان، تونس، مراکش و آمریکا (البته یک مصری‌تبار).

همه ارائه‌ها به جز ارائه من و دو نفر دیگر به زبان فرانسه بود و تبعاً ما خیلی چیزی درک نمی‌کردیم. مگر اینکه ارائه‌ها نمودارها یا عکس‌های به‌دردبخوری می‌داشتند. سخنرانی اول یکی از بهترین ارائه‌ها برای من بود که خیلی کم می‌توانستم زبان فرانسه را بفهمم، چون پر بود از نمودارهای جالب درباره فروش فیلم‌ها در کشورهای مصر، تونس، مراکش و الجزایر.

خلاصه من هم به انگلیسی ارائه دادم و بعد از دو نشست در بعد از ظهر روز اول سمینار تمام شد. قرار شد به شکل گروهی برویم میدان اصلی شهر و به سمت رستوارن برویم برای شام در یک رستوران قدیمی استراسبورگ در کنار شاخه‌ای از رود راین. شام غذایی محلی بود شبیه پیتزایی بسیار نازک با پنیرهای بسیار خوشمزه! زمان شام فرصت خوبی بود برای آشنایی بیشتر با کسانی که احیاناً انگلیسی بلد بودند. در طول شام با زینت صفیر، که پخش‌کننده فیلم و مدیر هنری جشنواره فیلم‌های لبنان بود حرف زدیم و او از تدریس فیلم‌های ایرانی مثل بچه‌های آسمان در دانشکده سینمای بیروت می‌گفت. نوین دی آبراهام هم خانمی مصری بود که در دانشگاه کارنگی ملون آمریکا تدریس می‌کرد و ارائه‌ای درباره یکی از سینماگران مصری معاصر داشت.

در روز دوم همایش چند نفری اضافه شدند و ارائه‌هایی درباره سینما تونس و آفریقا و همچنین مقالاتی تئوریک درباره سینمای دیجیتال ارائه شد. شرکت‌کنندگان باز هم برای شام به رستورانی رفتند و ما برای دیدن شهر از آن‌ها خداحافظی کردیم.

سمینار تجربه بسیار ارزشمندی برای من بود. حضور در دانشگاه مهمی در فرانسه و دیدن سطح پژوهش‌هایی که در محیط آکادمیک فرانسه صورت می‌گیرد، البته به شکل ناقص! چون من فرانسه نمی‌فهمیدم. نکته جالب این بود که چند نفر در شهری مرزی در فرانسه در کنار آلمان، جمع شده‌اند و کلی حمایت مالی از نهادهایی مثل انستیتوی جهان عرب، خانه علوم انسانی یا انجمن دانشگاه‌های فرانسوی‌زبان گرفته‌اند، تا چند نفر را جمع کنند و درباره سینمای کشورهایی جهان سومی حرف بزنند. واقعاً این موضوع چرا برای آن‌ها جالب است؟

کلود فورست استاد مطالعات سینمایی در دانشگاه استراسبورگ ارائه‌ای درباره سینماهای کشور توگو در مرکز آفریقا داشت و خودش دو نوبت به آن‌جا سفر کرده بود و عکس‌هایش را نشان می‌داد. واقعاً برای چه؟

تصور می‌کنم برای این اروپایی‌ها روحیه استعمارگری برای اینکه بفهمند در جهان سوم چه می‌گذرد و آن‌ها چه می‌توانند در این سرزمین‌ها انجام دهند، هنوز جدی و مهم است. تا حدی که چند ده هزار یورو برای سفر و اسکان چند آدم محلی هزینه کنند، تا بفهمند در آن سر دنیا چه می‌گذرد؟ چند نفر از استادان فرانسوی از ما درباره شرایط فیلم‌ها و اقتصاد سینما در ایران می‌پرسیدند و برایشان همچنان عجیب بود که فیلم خارجی در این‌جا اساساً اکران نمی‌شود. علاوه بر این آن‌ها اساسا تحقیق را دوست دارند و انگار همه کارها را خیلی جدی می‌گیرند و ته هر چیزی را درمی‌آورند.

 ***

بگذریم! تازه سفر ما برای کشف فرنگ آغاز شده‌بود و 17 روز برای دیدن و گشتن در فرانسه و ایتالیا وقت داشتیم.

یکی از همان عجایب این بخش از سفر در استراسبورگ بود. کلیسای نتردام با معماری گوتیک و ارتفاع بسیار بلند 144 متری که بنای اولیه‌اش دقیقا هزار سال پیش در سال 1015 م. ساخته شده بود و برایش جشن هزارسالگی گرفته‌بودند. کلیسایی که البته مشابهش را بعدها زیاد دیدیم، ولی به عنوان اولین تجربه ابهتش واقعاً آدم را مسحور می‌کرد.

یک روز در استراسبورگ گشتیم و علاوه بر کلیسا چند موزه دیدیم. در کنار آثار بزرگان تاریخ نقاشی که در موزه‌های این شهر بود، تعداد زیادی تابلوهای نقاشی با اسامی‌ای که کمتر در کتب تاریخ هنر دیده‌بودیم روبرو شدیم. اینجا بود که فکر کردم حتما هزاران هنرمند در کارگاه‌های اروپا در قرون مختلف قلم می‌زدند تا این‌که چند ده استاد از بین آن‌ها شهرت جهانی یافتند. شاید همانند هزاران خوشنویس و نگارگر ایرانی در کارگاه‌های کمال‌الدین بهزاد و سلطان محمد و علیرضا عباسی، که نامی از آن‌ها نمانده‌است.

یکی از موزه‌های جذاب استراسبورگ درباره تاریخ پرفراز و نشیب این شهر بود که چند بار بین آلمان و فرانسه دست به دست شده‌است. آن‌قدر خوب از فیلم‌ها و انیمیشن‌ها و پروجکشن‌ها و ماکت‌ها در این موزه استفاده شده‌بود که حسرت خوردم چرا یک موزه این شکلی درباره تاریخ تهران یا تاریخ ایران نداریم! (مسئولان توجه کنند!)

***

 شنبه 19 اردیبهشت (که از قضا شبیه اسم فیلمی هم هست!) از استراسبورگ با همان قطار خوب‌ها راهی پاریس شدیم. کلی تلاش کردیم که بفهمیم از ایستگاه قطار سوار کدام خط متروی پاریس شویم و کجا خط عوض کنیم و کجا پیاده شویم که به خانه دوست عزیزمان که بر حسب اتفاق دقیقا یک هفته در مسافرت بود، برسیم.

این متروی پاریس هم کلا عالمی دارد. 14 خط مترو در کنار چند خط قطار که از متروها می‌گذرند و به حومه شهر می‌روند (به اسم RER) و علاوه بر این‌ها چندین خط تراموا و اتوبوس‌ کاری کرده که در این شهر 10 میلیون نفری اصلاً ترافیک نبینی! و این واقعا شبیه معجزه است. نقشه متروی پاریس در بادی امر آدم را گیج می‌کند. ایستگاه‌هایی که 5 خط مترو در آن به هم می‌رسند و خط‌هایی که چند بار هم را قطع می‌کنند و ...

 

پاریس‌گردی ما با برج ایفل شروع شد، با موزه‌های ژرژ پمپیدو، لوور، اورسی، علوم، سینما، قرون وسطی، کلیسای نتردام و کاخ ورسای ادامه یافت و با کلیسای سکره کُر تمام شد. و علاوه بر این‌ها با گشت در پارک لوگزامبورگ و تپه مون مارتر و چرخیدن در سوربن و بوزار و پیاده‌روی در شانزه لیزه و محله لاتن همراه بود. گهگاهی کافه‌نشینی و رستوران‌گردی هم خستگی‌مان را می‌کاست و البته هر کدام از این‌ها برای خود داستان درازی دارد!

به نظر من پاریس شهری تمام‌نشدنی است. در هر گوشه از شهر و حتی حومه‌اش موزه‌ای، کلیسایی، خانه‌ای، کاخی، یا مرکزی هنری فرهنگی برای دیدن وجود دارد و این آدم را گیج و متحیر می‌کند. پاریس برای دو قرن مهم‌ترین شهر عالم بوده و بسیاری از پیشرفت‌های علمی و فنی و یا ابداعات هنری و فرهنگی در آن معنا پیدا می‌کرده. از اختراع ماشین حساب پاسکال و آزمایش‌های لاوازیه تا اختراع سینما و ظهور جنبش‌های هنری مثل امپرسیونیسم و سوررئالیسم. گرچه چند دهه است که آمریکا با کلانشهرهایش و زمین‌های استعمارکرده‌اش گوی سبقت را از اروپایی‌ها ربوده، اما هنوز اصالت شکل‌گیری دنیای مدرن در پاریس لمس می‌شود.

برای ما که با کلی پیش‌فرض و دانش قدم به این شهر می‌گذاریم، فضای پاریس متحیر کننده‌است. حال بیایید تصور کنیم محصلان ایرانی دارالفنون را که صد و بیست سال قبل به فرانسه می‌رفتند. زمانی که از ایران فلاکت‌زده به برج ایفل می‌رسیدند و همانند حضرت ناصرالدین شاه می‌ترسیدند سوار آسانسور آن بشوند! یا مدتی بعد که در ایران هنوز سوار قاطر و اسب می‌شدیم و فرانسوی‌ها قطارهای متروشان را بهره‌برداری می‌کردند! در همان زمان‌ها است که آن شاهزاده استثنائا خردمند قجری از سفیر فرانسه پرسیده‌بود «واقعاً خورشید در سرزمین شما جور دیگری می‌تابد؟!»

به نظرم آن بنده‌خداها حق داشتند مقهور فرنگ شوند و بعضاً خودباخته شوند و ترقی‌خواه!

در حیرت من همین بس که در مرکز فرهنگی ژرژ پمپیدو که بیشتر به هنر مدرن و هنر جدید اختصاص دارد، آرشیوی غنی از تمام ویدئوآرت‌ها و فیلم‌های هنری‌ای که اسمشان را شنیده یا نشنیده‌بودم وجود داشت. هفت هشت کامپیوتر با هدفون که به مجموعه این آرشیو دسترسی داشت و به بازدیدکننده موزه اجازه می‌داد ساعت‌ها و بلکه روزها بنشیند و هرچه از این قسم آثار هنری می‌خواهد ببیند.

بگذریم که در لوور، فرانسوی‌ها به غیر از آثار هنری اروپایی‌ها، چقدر از اشیای باستانی و هنری ایرانی‌ها و عرب‌ها و اندونزیایی‌ها و مصری‌ها و آفریقایی‌ها و ساکنان واقعی آمریکا و ... را جمع کرده‌اند و مجموعه‌ای ساخته‌اند که دیدن همه آثار آن میسر نیست و دیدن نسبتاً جامع و بامطالعه آن‌ها اقلاً سه چهار روز زمان می‌برد. و به طور کلی یکی از سوالات اساسی ما این بود که این دوستان از چه زمانی این شعور و فرهنگ را پیدا کردند و در حال که ما عجیب در خواب بودیم و ...

***

شنبه بعدی یعنی 26 اردیبهشت راهی کن شدیم، تا شاید در جشنواره کن بتوانیم چند فیلم ببینیم و کمی فضای جشنواره را درک کنیم. هتل ارزان‌قیمت ما در جای عجیبی واقع شده‌بود و بعد از کلی مکافات به آن رسیدیم. عصر به سمت کاخ جشنواره رفتیم تا ببینیم ما که هیچ نوع ثبت‌نامی در جشنواره نکرده‌ایم، به جز تماشای مراسم فرش قرمز کار دیگری می‌توانیم بکنیم یا نه! خوشبختانه علی‌رغم اطلاعات ناامیدکننده قبلی ما، در دفتر توریسم فهمیدیم که می‌توانیم بلیت تک‌سانس برای فیلم‌های بخش «دوهفته کارگردانان» بخریم. البته برای دیدن فیلم در آن روز دیر شده‌بود. بعد از دیدن سیف‌الله صمدیان که می‌گفت برای بیست سال پیاپی به جشنواره کن آمده! راهی دیدن مراسم مهم فرش قرمز شدیم. اما جالب‌تر از دیدن ستاره‌های سینمای جهان، دیدن محمود گبرلو را دیدیم که داشت پلاتویی برای برنامه هفت ضبط می‌کرد و با او هم کمی گپ زدیم.  در ساعات پایانی شب به سینمای ساحلی رفتیم برای دیدن فیلم کلاسیک و خوش‌ساخت هتل شمال ساخته مارسل کارنه در 1938.

روز بعد سه فیلم در این بخش دیدیم که اولی بسیار خوب، دومی بسیار بد و سومی قابل قبول بود! و این بود تجربه ما از حضور در کن.

***

28 اردیبهشت با قطاری معمولی و با توقف‌های بسیار زیاد در هر شهر بین راه از کن به ونتیمیلا در مرز ایتالیا و از آن‌جا به میلان رفتیم. میلاد دوست قدیمی من در ایستگاه میلان منتظر ما بود تا با هم به کومو در 40 کیلومتری میلان برویم و شب در خانه اشکان، دوست قدیمی دیگر من بمانیم. شام را با میلاد و اشکان و همسرش مهسا کنار دریاچه زیبای کومو پیتزای ایتالیایی به معنای واقعی خوردیم.

روز بعد به اکسپو میلان رفتیم. اکسپو نمایشگاهی جهانی است که هر پنج سال یک بار در یکی از کشورها برگزار می‌شود. اکسپو قبلی در شانگهای بوده و اکسپوی بعدی سال 2020 در کشور دوست و همسایه امارات! برگزار می‌شود.

حدود 80 کشور در اکسپو پاویون مستقل داشتند و به نوعی اکسپو یک جور المپیک فرهنگی است. موضوع اکسپوی امسال کشاورزی و غذا بود و به همین دلیل اغلب کشورها درختان و گیاهان بومی را از مدت‌ها پیش در محل پاویون‌های خودشان کشت کرده‌بودند.

پاویون ایران جزء پاویون‌های ضعیف و خلوت بود. طرحی عجیب و غریب برای سازه پاویون اجرا شده بود که بویی از معماری ایرانی نشد و ایده‌هایی که به ساده‌ترین شکل اجرا شده‌بودند. ظرفی پر از پسته یا زعفران در ویترین! تنها نکته قابل قبول فیلم و ویدئوگرافیکی بود که بر پرده بزرگی نمایش داده می‌شد و متشکل بود از یک زن ایرانی در یک باغ زیبا (به گمانم باغ شازده ماهان کرمان) و کمی انار روی میزی با سفره قلمکار و ...

نمایی از غرفه ایران

هرچه کشورهای دیگری مثل کره جنوبی و چین و حتی قطر از ویدئو آرت و پروجکش‌های جدید و لیزری و هنر چیدمان استفاده کرده‌بودند، پاویون ما بویی از هنر جدید و فناوری جدید نبرده‌بود! در حالی که توان زیادی در بین هنرمندان ایرانی برای طراحی و اجرای پاویون وجود دارد. در این رابطه شاید ماجرای مسابقه طراحی پاویون و قصه داماد آقای وزیر را شنیده باشید. لینک مربوطه و گزارش عصر ایران از پاویون ایران.

در مجموع اکسپو از انتظارمان پایین‌تر بود. ما که در درس‌های معماری کلی مطلب درباره سیستم‌های جدید ساختمانی که در اکسپوها معرفی می‌شدند خوانده‌بودیم، انتظار بیشتری از سازه‌های کشورهای مختلف داشتیم. اما برای ما ایده‌های جدید و خلاق غرفه‌های کشورهایی مانند کره جنوبی و چین و اسپانیا و فرانسه واقعاً جذاب بود. در ورودی غرفه آمریکا هم ویدئویی جذای از بیانات جناب اوباما درباره آینده جهان و مسئله تأمین غذا در سال 2050 پخش می‌شد و ایشان مردم همه کشورها را دعوت می‌کردند تا به آمریکا برای برنامه بزرگ تأمین غذای مردم جهان بپیوندند!

***

روز بعد به همراه میلاد گشتی در میلان زدیم و کلیسای جامع میلان و دانشگاه قدیمی شهر با نام بِرِرا را دیدیم. عصر با قطاری عالی به سمت رم حرکت کردیم و شب به هتل آپارتمانی در نزدیکی ایستگاه قطار رم رسیدیم.

چهار روز آخر سفر ما در رم با دیدن واتیکان، کلسیوم، تالار رمی، قلعه سنت آنجلو، شهرک سینمایی و موزه سینما با نام «چینه چیتا» و باغ تیوولی گذشت. کلسیوم که همان محل برگزاری نمایش گلادیاتورها است به همراه بقایای بناهای رمی (که شباهتی با تخت جمشید خودمان دارد) قدمتی در حدود 2100 سال دارد و واقعاً شگفت‌انگیز است.

   

موزه واتیکان هم موزه مفصلی است، اما برای ما که چند روز قبلش لوور را دیده‌بودیم جذابیت چندانی نداشت. در واتیکان فقط برای دیدن سقف کلیسای سیستین و نقاشی‌های اعجاب‌آور میکل آنژ بودیم. همان نقاشی‌ای که بخش آفرینشش را همه به یاد داریم.

در رم یکی از کارمندان سفارت ایران که آشنایی‌ای با ما داشت، ما را در شهر چرخاند و به نهاری در منزلش دعوت کرد. در صحبت با او واقعیت‌های جالبی را که دورادور شنیده بودیم، دقیق‌تر شنیدیم، مثل اینکه دولت ایتالیا بیشترین مالیات را در جهان از مردمش می‌گیرد. مالیات داشتن خانه، مالیات اجاره‌گرفتن از مستأجر، مالیات داشتن خانه‌های دوم و سوم و ... که بسیار بیشتر از مالیات خانه اول است، مالیات داشتن ماشین و 22 درصد مالیات بر ارزش افزوده. نکته عجیب دیگر آن بود که بانک برای یک سپرده شش‌ماهه 1 درصد سود می‌دهد و 5/2 درصد هزینه نگهداری پول را می‌گیرد و این یعنی 5/1 درصد ضرر! و این کار دقیقا برعکس وضعیت ایران مردم را به سمت سرمایه‌گذاری و یا پول خرج‌کردن سوق می‌دهد، به جای نشستن در خانه و سود از بانک گرفتن!

دوستمان یک مگان 2015 داشت که حدود 15 هزار یورو خریده‌بود. وقتی با او به خانه‌اش برای نهار می‌رفتیم، بنزی کنار در پارکینگ پارک شده‌بود. دوستمان گفت این بنز هم مال من است و من گفتم بابا شوخی نکن دیگه! پرسید فکر می‌کنی این بنز را که برای سال 2003 است (یک بنزی شبیه الگانس‌های نیروی انتظامی خومان) چند خریده‌ام! من کمی فکر کردم و کلی عددم را در ذهنم پایین آوردم و گفتم شاید 5 هزار یورو! دوستمان لبخندی زد و گفت هزار یورو! یعنی 4 میلیون تومان! که الان در ایران با این پول پراید 2003 هم نمی‌دهند! و خودش گفت ببین مدیران صنعت خودرو در ایران چه ظلمی به مردم می‌کنند!

البته این را هم باید گفت که این بنز را دوستمان قبل از سفارش و آماده‌شدن مگانش خریده‌بود و برای شش‌ماه مجبور شده‌بود 500 یورو بیمه و مالیات آن را بپردازد و البته بنزین هم در ایتالیا گران‌ترین بنزین دنیا است با لیتری 8/1 یورو (حدود 7 هزار تومان).

خلاصه سفر ما رو به اتمام بود و باز هم برای بازگشت به ایران به استانبول رفتیم و چند ساعتی در آنجا توقف داشتیم. هواپیمای ما از رم به استانبول مملو بود از توریست‌های اسرائیلی! که می‌خواستند از استانبول به تل‌آویو بروند. یکی‌شان دقیقاً کنار من نشسته بود و چرت می‌زد و از قضا خیلی هم خوش اخلاق بود! ترجیح دادیم حرفی از ایرانی بودنمان نزنیم تا بلکه چهل پنجاه نفری دخلمان را نیاورند!

بامداد دوشنبه 4 خرداد به تهران رسیدیم و از قضا رضا امیرخانی و محمدجواد محقق را دیدیم که از سفری از روسیه برمی‌گشتند. با رضا امیرخانی که سلام علیک کردم گفت آمارت را داشتم رفته‌ای فرانسه و من حیرت کردم که امیرخانی کی همان معلم معمار ما را دیده که به او خبر بدهد! خلاصه همین دوستان هم‌مدرسه‌ای قدیم سبب شدند حتی در برگشت هم احساس غربت نکنیم! اشکان و مهسا، میلاد و دوستانمان در پاریس و رم که واقعاً سنگ تمام گذاشتند و باعث شدند سفری بسیار جذاب و آموختنی داشته‌باشیم. همچنین دوستانم در تهران خیلی لطف کردند که کارهای برنامه ما ایرانی ها را در این مدت پیش بردند و نگذاشتند برنامه متوقف شود.

و البته باید تشکر کنم از همسر گرانقدرم که در تمام مراحل سفر همراهم بود و سفر بدون او اصلا برایم تا این حد شیرین و جذاب نمی بود!

و همچنان با دیدن فرنگ و ممالک نسبتاً راقیه دو پرسش در ذهن من پررنگ‌تر شد:

اول اینکه این همه تنوع قومی و دینی و مذهبی و نژادی. و سرآخر نقاشی روز داوری میکل آنژ و عظمت پروردگار!

و دوم اینکه چه شد که عقب ماندیم و به قول حسن نراقی چرا عقب مانده‌ایم؟ و ما چگونه ما شدیم و آنها چگونه آنها!