...گوسفند را سریع زمین می‌زنند. چار دست و پاش را پی می‌کنند و زردپی پا را بیرون می‌کشند. همان‌جا به آینه‌ی اسب اینترنشنال، قناره می‌آویزند و گوسفند را از زردپی دست، آویزان می‌کنند. بعد صفدر با تک‌استارت، اینترنشنال را روشن می‌کند و زیر لب می‌گوید: "ناز نفس‌ت اینترناش!" یکی از دفتری‌ها از صفدر پرس و جو می‌کند که چرا تریلی را روشن کرده است. صفدر شلنگ باد را از کمپرسور اینترناش بیرون می‌کشد و آرام می‌گوید "برای این!" با چاقوی جیبی، خطی می‌اندازد پشت پاچه‌ی گوسفند و شلنگ باد را فرو می‌کند بین پوست و گوشت پای گوسفند. بعد با زردپی، دور شلنگ و پوست را گره می‌زند تا باد در نرود. شیر کمپرسور اینترنشنال را باز می‌کند و گوسفند، آنی باد می‌کند. قیدار نگاهی می‌کند و آهی می‌کشد و دست می‌کشد به شکم‌ش. آرام انگار با خودش می‌گوید:

ـ همین‌جوری آدمی‌زاد باد می‌کند! هروقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند...


قیدار ـ رضا امیرخانی ـ نشر افق