وقتی شروع به خواندن این کتاب کردم، با خود می گفتم لابد بعد از پایانش، خیلی فهمیده ام که علم چیست... غافل از اینکه تنها گوشه ای از حرف و حدیث های مربوط به علم را با خواندن این کتاب می کاوید. طبیعی ست خب البته، ماجرای ِ علم ِ به قدمت ِ بشر، که در چند صفحه قرار نیست بگنجد.

در ابتدای کتاب، آلن چالمرز، مساله ی استقرا را مطرح کرده (1) و نظر فیلسوفان را آورده. از لاکاتوش و پاپر تا کوهن و فایرابند.
کمی بعد تر مفهوم مشاهده در روش علمی را نقد کرده و زیر آب ِ اول بودن مشاهده و اتکای آزمایش و نظریه به مشاهده را (به نظرم به درستی) زده. البته سعی کرده بیشتر نظر فلاسفه را بیاورد ولی خب، مشخص است که نظر خودش هم همین بوده.

بعد درباره ابطالگرایی کلی حرف زده و به گمان من بهترین بخش های کتاب همین حرفایش درباره ابطالگرایی ست.

او نظر پاپر را آورده که گزاره علمی گزاره ای ست که بشود ابطالش کرد. بعد کلی درباره منطق ابطالگرایی و تاثیر آن در پیشرفت علم صحبت کرده.

پاپر مثال قشنگی می زند. او از اثبات نظریه اینشتین و انقلابات مارکسیستی و حرف های روانشناسی (اگر اشتباه نکنم روانشناسی فرویدی) صحبت می کند و می گوید که مارکسیست ها هر وقت پیروز ِ یک میدان می شوند که خب پیروز شده اند و می گویند دیدید حرف ما درست از آب در آمد؟... هر وقت هم که پیروز نمی شدند یک جور بهانه می تراشند که جامعه فلان جور است و مثلا شرایطش آماده نیست، یا مثلاً روانشناسی هر کجا کم می آورد یک بهانه ای می تراشد و یک نظریه جدید می دهد که شما باید از این منظر نگاه کنی به قضیه، ولی وقتی به خاطر آن کسوف معروف (در اوایل قرن بیست)، دانشمندان خواستند نظریه نسبیت اینشتین را تست کنند و ببینند آیا گرانش خورشید باعث خمیده شدن نور فلان ستاره شده است یا نه، دل ِ موافقان اینشتن همین طور تالاپ تالاپ می تپید که نکند نظریه او غلط از آب در بیاید. پاپر نتیجه می گیرد که این، یعنی علم. علم به ما گزاره می دهد که اگر چی شد فلان نظریه غلط است؟

چالمرز سپس درباره نظریه و مناسبات اجتماعی علم صحبت می کند. کمی بعدتر درباره لاکاتوش و کوهن و اندیشه هایشان می گوید. سپس درباره حقیقت علم صحبت می کند. یعنی درین باره صحبت می کند که علم چیزیست آفاقی، یعنی فارغ از اندیشه های ما، یا چیزی ست فردی، و وابسته به دانسته های ما، و به خوبی نظر فیلسوفان را گرد هم می آورد طوری که آخرش نمی فهمی کدام درست است. بعد از این بحث، یک فصل کامل درباره فایرابند صحبت می کند. 

این طور که فهمیدم، فایرابند فیلسوفی بوده با اندیشه های عجیب ولی تاثیر گذار. چالمرز هم می گوید: «یکی از چالش آمیزترین و جالبترین تبیینهای معاصر از علم، تبیینی ست که پل فایرابند به طرح و دفاع از آن پرداخته است...» فایرابند یک کتاب دارد به نام «علیه روش» (2) و کلاً کاسه کوزه ی روش علمی رو می ریزه به هم. فایرابند را آدمی افراطی در نظریاتش یافتم، ولی چیزی که باعث می شود با او هم ذات پنداری کنم، اشاره ی او به این نکته است که حتی در علم (3) هم گرایش های شخصی آدم ها به شدت دخیل است.(4)
چالمرز در ادامه و تا پایان کتاب، کمی درباره حقیقت و برداشت های ما از آن صحبت می کند.
در این کتاب، تاریخ علم به همراه دیدگاه فلاسفه علم و روش پیشرفت علم به هم آمیخته اند و نظر چالمرز بعضی جاها خودش را نمایان می کند. البته بعضی جاها از زیادی توضیح واقعاً حوصله ام سر می رفت...

نمی شود از تاریخ علم حرف زد و از گالیه نگفت. این داستان ِ درباره گالیله، از این کتاب، واقعاً جالب است:
«...گالیله که با دقت ماه را به وسیله تلسکوپ جدیدالاختراع خود مشاهده کرده بود، توانست گزارش کند که ماه یک سیاره کروی شکل صاف نیست، بلکه سطح آن پر از کوه و حفره است. رقیب ارسطویی وی که مکرراً به همان مشاهدات نایل شده بود ناگزیرشد بپذیرد که واقعیت آنگونه که گالیله گزارش کرده به نظر می رسد، اما این مشاهدات این تصور اساسی ارسطوییان را که تمام اجرام آسمانی کاملاً کروی هستند خدشه دار می کرد. حریف گالیله در برابر این ابطال، آشکارا و به نحوی که بوضوح موضعی بود از نظریه خویش دفاع کرد. وی گفت عنصری نامرئی روی سطح ماه وجود دارد که حفره ها را پر کرده و کوهها را پوشانده است به گونه ای که شکل ماه به طور کامل کروی ست. هنگامی که گالیله از وی سوال کرد چگونه می توان حضور این عنصر نامرئی را کشف کرد، پاسخ داد هیچ راهی برای یافتن آن وجود ندارد...گالیله که از این پاسخ برآشفته بود توانست ناتوانی نظرگاه رقیب خود را مطابق عادت خویش به ظرافت نشان دهد. او اعلام کرد که آماده است بپذیرد که عنصر نامرئی نایافتنی روی سطح ماه وجود دارد، ولی بر این پای می فشرد که آن عنصر به گونه ای که حریفش وصف کرده پخش نشده، بلکه در واقع بر قله کوهها انبار شده، به طوری که به مراتب بلندتر از آن است که تلسکوپ می نمایاند ...»
سعید زیبا کلام (5) این کتاب را در اوایل دهه هفتاد ترجمه کرده. ترجمه او از این کتاب، به معنای واقعی کلمه دهان ما را ارتودنسی کرد... عزیز من چیه این آخه؟ قبول که ترجمه کتاب فلسفی کلاً کاری سخت ست، ولی باور کن می شد از کلماتی مثل «مستحسن»، «برقاطیسی»(6)، «علم الابصار»، «تهور آمیز»، «غیر واصف» و ... که خیلی با خواننده غریب اند، استفاده نکرد... 

مطلب جالب، طرح روی جلد کتاب است که من نمی دانم کدام ذهن ِ از علم بی خبری (7) طراحی اش کرده... تعجب ام از ناشر... جالب ِ دیگر اینکه طرح روی جلد کتاب ِ زبان ِ اصلی، یک گربه است، که اگرچه به شاهکاری ِ کتاب ِ ترجمه نیست، ولی خود، سوالی ست برای خودش...

نکته آخر اینکه، فی المجموع خوشحالم از خواندن این کتاب، اما خیلی خوشحال تر می شدم اگر چالمرز از تاثیر «جسارت» در پیشرفت علم هم صحبت می کرد. علم، مخصوصاً در غرب، خیلی با جسارت پیشرفت کرده تا به حال. از کارهای جسورانه گالیله و داوینچی بگیر تا کارهای جسورانه دانشمندان معاصر ...



(1): که در بین فلاسفه علم مساله ی مطرحی ست.

(2):Against Method

(3): دقت کنید: علم.

(4): به عنوان نمونه: «... آنچه که باقی می ماند قضاوت های زیبایی شناختی، امور سلیقه ای، تغرضات و تمایلات متافیزیکی، و تمینات مذهبی ست. اختصاراً آنچه باقی می ماند خواسته های انفسی ماست...»

(5): با صادق زیبا کلام اشتباهش نگیرید.

(6): به جای الکترومغناطیسی

(7): بخوانید از خدا بی خبری...