قلندریه در تاریخ

موقعی که خواندن این کتاب رو شروع کردم، نمی دانستم خواندنش، به دلایل مختلف، اینقدر طول می کشد که رکوردی برای من از خود بر جای می گذارد. در هر حال، این کتاب هم مانند بقیه کتاب های کدکنی، استخوانبندی محکمی داشت. کار، یک کار علمی بود که بعضی جاها با حدس ها و اجتهاد ادبی نویسنده همراه می شد. بسیاری از مطالب کتاب برای چون منی که کار تخصصی درباره ادبیات یا تاریخ نمی خواهم بکنم، زیاده بود، که خب طبیعتاً با خیال آسوده از روی آن مطالب رد می شدم.
اوایل کتاب را که می خواندم، در فصل های آغازین، همواره دنبال این بودم که بفهمم بالاخره این قلندریه چه بوده. اما هرگز به جواب این سوال نمی رسی، مگر اینکه کتاب تمام شده باشد و تو بفهمی یک چیز هایی دستگیرت شده. دلیل این هم این است که اساساً مفهوم قلندریه، در تاریخ هم حتی با ابهام و رمزهمراه بوده است.
نویسنده، کتاب را با چند جریان فکری قبل از قلندریه شروع می کند: مذهب کرامیه، مذهب ملامتیه، مذهب صوفیه و مذهب اصحاب فتوت. در تاریخ ایران، بسیاری از جریان های فکری در دوره هایی رشد می کردند، در دوره هایی شکست می خوردند و در دوره هایی هم پنهانی به زندگی ادامه می دادند. جریان های فکری تاریخ ایران، طبیعتاً به آدم هایی منسوب بودند که خواسته یا ناخواسته، بزرگ آن جریان هم محسوب می شدند. مثلاً ملامتیه (1) به پیشوایی حمدون قصار رشد کرد و تا قرن ها بسیاری آدم ها، درست یا غلط، خوب یا بد، در زیر سایه ی این جریان فکری به زندگی می پرداختند. بعضی از این جریان ها خوب (تعریف شما از خوب هرچه باشد) بودند و بعضی هایشان هم بد. چیزی که مهم است این است که شکل گیری یک جریان فکری، مثل تاسیس باشگاه ورزشی نیست که یکهو اتفاق بیفتد. بلکه اول با یکسری تپش های فرهنگی و اتفاقات این ور و آن ور پا می گیرد و تنومند می شود. قلندریه هم از این قاعده مستثنا نیست. قلندریه یک جورهایی با ملامتیه گره خورده است، یعنی ریشه ی قلندریه را ظاهراً باید در ملامتیه جست. به هر حال اولین نشانه های ظهور ادبیات ملامتی و قلندری در قرن چهارم (2) است آنجا که ابوسعید ابولخیر (رحمت الله علیه) می گوید:
مارا جز از این جهان جهانی دگر است / جز جنت و فردوس مکانی دگر است
قلاشی و عاشقی سر ِ مایه ی ماست / قرائی و زاهدی جهانی دگر است
زمان می گذرد و قرن ها از پی هم می آیند و بسیاری زیر پرچم قلندریه قرار می گیرند و بسیاری می ستایند آیین قلندری را، از جمله حافظ. حافظ کسی نیست که الکی از کسی تعریف یا بدگویی کند. درباره ی چهره ی قلندر در شعر حافظ گمان می کنم بتوان ساعت ها تحقیق و جستجو کرد و چیز فهمید. اما فعلاً بسنده می کنیم به این بیت ها، که خود به قدر کافی گویای ستایش گری حافظ از قلندر هستند:
بر در میکده رندان قلندر باشند / که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای (3) / دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
یا:
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند / نه هر که آینه سازد سکندری داند...
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند
یا:
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر / ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت (4)
مفهوم قلندر، طبق گفته کدکنی و اسناد تاریخی، در تاریخ متفاوت بوده(5). اینقدر متفاوت که گاهی کاملاً برعکس بوده. منظور این است که در ابتدا اینها آدمهای بسیار خوب و عارف و بلند مرتبه ای بوده اند، اما به مرور و بعد از گذشت قرن ها، مخصوصا از قرن ده ویازده به بعد، جز یکسری آداب و رسوم الکی و گاهی غلط مثل ابرو تراشیدن چیزی از این مقام بلند قلندر نمی ماند و در دوره هایی اینها شهره می شوند به بد بودن و منفی بودن و کار به جایی می رسد که خیلی از بزرگان از اینها، به درستی، بدگویی می کنند، و بنابراین اگر کسی ادعای قلندربودن بکند ما هیچ نمی توانیم بفهمیم او از اولیاء خداست یا از زمره گمراهان ِ پر از پلیدی(6).
مطمئن نیستم، ولی شاید این درویش هایی که ما در کوچه و خیابان بعضی وقت ها می بینیم، که ظاهر درویشانه ای هم دارند، بازمانده آیین قلندری، از نوع خوب یا بدش، یا چیزی شبیه این باشند.
یکی از بخش های جالب کتاب درباره حشیش است. گمان می کردم که حشیش چیزی ست مربوط به فوقش دویست سال پیش به این ور. در صورتی که ظاهراً اول بار در قرن شش و هفت و اون طرفا کشف شده. آن موقع ها برگ گیاه حشیش را استفاده می کردند و خمار می شدند. از همان موقع هم بحث بر سر حرامی بودنش بوده. مثلاً شمس تبریز در جایی (فکر کنم مقالات شمس) با دلیل ثابت کرده که حشیش حرام است. جالب اینجاست که حشیش برای قلندران (همان قلندران ِ بد!) چیز بسیار مهم و مورد پسندی بوده. جالب است که طبق گفته کدکنی، منظور از «برگ سبز» در ضرب المثل «برگ سبزی ست تحفه ی درویش» همان حشیش بوده که به مرور در زبان فارسی بین مردم، معنای خودش را عوض کرده و منظورش تبدیل به حرفی معمول شده.
و اما پاسخ این سوال که: بالاخره حرف حساب قلندرها چه بوده؟ این است که: این، چیزی ست که تنها پس خواندن کتاب یک چیزهایی دستگیر آدم می شود.
(1): ملامتی ها کسانی بودند که معتقد بودند ما برای اینکه به خداوند نزدیک بشیم، باید از چشم خلق بیفتیم. بنابراین با اینکه در باطن بسیار بسیار آدمهای خوبی بودند، در ظاهر کارهایی می کردند که مورد پسند مردم نباشد. مثلاً جام شراب را در دستشان می گرفتند که همه فکر کنند شراب می خورند در صورتی که آب می خوردند. ملامت اصلا ً یعنی سرزنش. من در مقامی نیستم که بخواهم آدمهای این جریان را نقد کنم ولی از استدلال جامی خیلی خوشم آمد که گفت همین که شما بخواهی از چشم خلق خودت را بندازی یعنی نیم نگاهی به نظر و رای مردم داری.
(2): ظاهراً قرن ِ چهار ِ ایران، یکی از آن دوران های طلایی ایران به لحاظ فرهنگی بوده است. این را من احساس می کنم.
(3): این هم یکی از آن مصراع هایی ست که تنها با عبارت «وااااااااای» می توان توصیفش کرد.
(4): اولین بار که این بیت را حفظ کردم، تنها برای این بود که اولش «و» داشت و مناسب برای مشاعره بود. سال ها گذشت تا مفهومش را فهمیدم.
(5): و این تغییر ایدئولوژی قلندران چیزی بوده که خیلی ها متوجه ش نشدند، اگر اشتباه نکنم مثلا بزرگی چون استاد فریتس مایر.
(6): مثل عرفان می ماند. یعنی یک طیف گسترده را شامل می شود. الان اگر کسی صحبت از عرفان بکند، شما نمی توانی به راحتی بفهمی که او یک شیاد ِ جن گیر ِ رمال است یا از بزرگان و نزدیکان حق تعالی. به علاوه، اساساً چون هرکه عارف تر است خموش تر است، چند و چون عرفان (مثل قلندری به معنای خوبش) یک چیز رمز آلودی ست، و بنابراین عرفا هم آدمهای گمی هستند. مثلاً شاید داستان جعفر حمال را شنیده باشید. او باربری بود در بازار تبریز. یک روز یک بچه ای از ارتفاعی (مثلا طبقه بالای بازار) می افتد و در لحظات افتادن، توجه همه به او جلب می شود. جعفر که این صحنه را می بیند، ناگهان می گوید: وایسا. همین. بچه در بین زمین و آسمان ثابت می ماند و سالم به زمین می رسد. بعد که از او می پرسند تو چه شد که به این مقام رسیدی. با زبان ساده ی خودش می گوید که یک عمری هر چه خدا گفت ما انجام دادیم، حالا ما یک چیزی از خدا خواستیم و او هم انجام داد. حالا شما حساب کن چند تا از این آدم ها ما داریم که هیچ نمی شناسیمشان.