برخی جملات زیبای کتاب «خداحافظ گری کوپر» نوشتۀ رومن گاری
- دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقاً نمی توانند حرف هم را بفهمند...
- هیچ چیز را نمی شد حالیش کرد. این حال اصطلاحی داشت که باگ مورن پیدا کرده بود. «آزادی از قید تعلق». چیز فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین. باگ می گفت که بزرگترین مسئله جوانان این است که چطور این اکسیر را پیدا کنند. البته خیلی مشکل است. ولی وقتی به آن رسیدی از هر چیزی که فکر کنی بهتر است. یادتان نرود، آزادی از قید تعلق، وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید...
- کسانی که عقاید احمقانه شان را ابزار می کنند اغلب بسیار حساسند. هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد. باگ می گفت حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشر است. می گفت باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد، چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است...
- حقیقت آن است که هرچه مردم در خصوص شما، یا هرکس دیگری، بگویند چندان اهمیتی ندارد. چون حرفهاشان همه، از الف تا یا - گرچه از الفبا باید ترسید – بسیار مرموز و غیرقابل فهم است...
- هرگز نباید همنوعت را به اندازه خودت دوست داشته باشی. چون ممکن است گرچه همنوع توست، آدم خوبی باشد. اصلاً شاید دنیاهای دیگری با مخلوقات دیگری، بی کوچکترین اثری از آدمیزاد وجود داشته باشد، مخلوقاتی که آدمهای حقیقی باشند...
- هرچیز حدی دارد، حتی تصمیم آدم به کلنجار رفتن با واقعیات. وقتی آدم به آن حد رسید، دیگر کاری نمی شود کرد. واقعیات باید بروند یکی دیگر را پیدا کنند...
- لنی تاب تحمل کسانی را که دوست داشت نداشت. اینها باعث می شوند که آدم در عقاید خود شک کند. آدم یا اینها که هست شل می شود؛ و وقتی شل شد نمی تواند به نرمیها و درشتیهای زندگی بی اعتنا بماند. اینها ضوابط زندگی آدم را به هم می ریزند...
- نسل گذشته شانس داشت. دوره آنها هیتلر و استالین بودند و می شد گناه همه چیز را به گردن آنها انداخت. امروزه دیگر نه هیتلری بود نه استالینی. به جای آنها همه مردم دنیا بودند...
- دفتر راهنمای تلفن رو می خونه، فقط برای این که با واقعیات و آدمهای واقعی تماس داشته باشه. یه مجموعه مفصل از این راهنماها جمع کرده. از تمام دنیا، از جمله مسکو. میگه دفتر تلفن یکی از بهترین کتابهایی است که نوشته شده. همه اش واقعیته، پر از آدمهایی که حقیقتاً وجود دارن. چند صفحه از قشنگترین قسمتهای مربوط به بخش نیویورک رو به صدای بلند برام خوند. حتی بعضی وقتها از تلفنچی می خواد که یک شماره رو از بوئنوس آیرس یا شیکاگو براش بگیره. می خواد کتاب رو امتحان کنه و ببینه مبادا مطالبش من درآوردی باشه و این آدمهایی که اسم و شماره تلفنشون آنجا نوشته شده راستی راستی وجود دارن یا نه. سی سال خدمت در دستگاه دیپلماسی کارش رو به اینجا کشونده. بعضی وقتها، معمولاً نیمه شب، شماره تلفن خودش رو می گیره تا مطمئن بشه که واقعاً وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست. آدم بسیار بدگمانی است. هیچ وقت توی آینه نگاه نمی کنه. میگه آینه دلیل هیچ چیز نیست. فقط خطای دیده...