1- همیشه از این ناراحت بودم که چرا در یک رشته متمرکز نشدم تا به موفقیتی کامل‌تر برسم و از آن مهم‌تر از سفره‌ای که برای نخبگان این مملکت پهن شده بهره‌ای ببرم. در جشنواره خوارزمی رتبه استانی گرفتیم و نه کشوری، در المپیاد ادبی برنز شدم و نه طلا، در کنکور کارشناسی و ارشد رتبه خاصی نیاوردم و ...

ناراحتی شدید من تا پاییز پارسال ادامه داشت، تا وقتی که فهمیدم اخیرا سفره نخبگان تا حدی گسترده شده که در آن گوشه‌ها جایی برای برنزهای کشوری هم باز شده. بی‌معطلی به وبگاه مربوط به بنیاد نخبگان سری زدم و مطمئن شدم که من هم نخبه‌ام! البته از نوع درجه سه!

و اما مهم‌ترین مزیت این نخبه‌بودن گذراندن سربازی در قالب یک انجام یک طرح پژوهشی و نیز اتمام دوره آموزشی رزم مقدماتی بود. ماه‌ها درگیر تصویب پروژه‌ای مربوط با سینما بودم و بالاخره موفق شدم کار را از خردادماه شروع کنم و تیرماه هم به دوره آموزشی بروم.

 

2- چهارم تیر پُرسان پُرسان پادگان شهید مدرس را در نزدیکی‌های کرج پیدا کردم. پادگان جای خوبی دارد، از سر اتوبان کرج تا دروازه پادگان که به سبک دروازه شهرهای قدیمی ساخته‌شده، پنج دقیقه پیاده راه است. البته از دروازه تا کلاس‌ها و آسایشگاه‌ها شاید ده دقیقه‌ای، سربالایی، در راه باشی. به خاطر وضع راحت‌تر اين پادگان نسبت به ديگر پادگان‌ها به آن لقب هتل مدرس داده‌اند، حتي چند وبلاگ با چنين نام‌هايي كه متعلق به فراگيران دوره‌هاي قبلي بوده،‌ وجود دارد.

بیرون پادگان پر بود از سربازهای منتظر گشوده‌شدن در. کم‌کم آشناها پیدا شدند. از قبل می‌دانستم آقای حیدری دوست برادرم، که یک سالی هم در مدرسه همکار بودیم در دوره هست. امیر آذری را، که معلم فیزیک دبیرستان بوده، هم پیدا کردیم. داخل پادگان بهزاد رستمي را هم ديدم، كه از بچه‌هاي فعال در بهزيستي بود و فهميدم امين نادريان دوست صمصيمي بهزاد هم در همين پادگان جزء فراگيران عادي است.

علافی‌ها شروع شد. تصور کن اگر هفتصد نفر بخواهند موبایلشان را تحویل دهند، دژبان‌ها وسایلشان را بگردند، تا مبادا عکسی گرفته‌شود، آهنگی شنیده‌شود یا سیگاری کشیده‌شود و ... چقدر طول می‌کشد؟ حالا فرض کن این همه آدم بخواهند لباس و پتو و واکس و برس و ... تحویل بگیرند و در آخر برگه مرخصی بگیرند و برگردند به زندگی. کار روز اول همین بود! تا ظهر علاف این قضایا بودیم و برگشتیم.

 

3- شنبه ششم تیر رسما دوره شروع شد. علافی‌ها یکی دو روزی ادامه داشت تا تقسیم شویم به گروهان‌های 144 نفری، شناسه‌دار شویم و در آسایشگاه‌ها تخت‌ها‌مان را بشناسیم.

برای همه‌چیز در سربازی باید در صف بایستی، گرفتن غذا، گرفتن چای، (البته اگر به تو برسد) شستن ظرف غذا یا همان یَقلَوی، (که گویا اسمی ترکی است) شرکت در آزمون نماز و ... و البته این طبیعی است، چرا که باید هفتصد نفر آدم را راه انداخت.

دوشنبه کلاس‌ها شروع شد. كلاس‌ها اكثرا يا عقيدتي بودند،‌ يا نظامي، و كمي هم امداد و بهداشت و اين جور چيزها. كلاس‌هاي عقيدتي كاملا تكراري بودند، با استادهايي به مراتب ضعيف‌تر از استادهاي معارف دانشگاه‌ها. اصلا معلوم نيست ما كه ده دوازده واحد دروس معارف در دانشگاه گذرانده‌ايم،‌ چرا بايد دوباره سر اين كلاس‌ها برويم. استادها اكثرا بسيار ظاهربين و سطحي بودند و در مقابل سؤالات نسبتا عميق بچه‌ها جواب قانع‌كننده‌اي نداشتند.

چند بار در گردهمايي‌هاي سياسي كه مسئولان يا كارشناس‌هايي از سپاه مي‌آمدند، كار به پرسش و پاسخ شفاهي مي‌رسيد و بچه‌ها هم كم نمي‌آوردند. حتي گاهي بر خلاف رسم ادب بچه‌ها طرف را هو مي‌كردند، يا بلند بلند به حرف‌هايش مي‌خنديدند.

دو كلاس مهم نظامي داشتيم. اولي جنگ‌افزارها بود كه مربوط بود به توضيح سازوكار سلاح كلاشينكف. استاد اين درس فردي بود به نام سرهنگ احمدزاده، فكر كنم به عقيده اكثر بچه‌ها بهترين آدمي كه در اين دوره ديديم. مثل يك پدر مهربان بود و با دلسوزي درس مي‌داد. خاطره زياد مي‌گفت و بعضا اشك خودش هم جاري مي‌شد. يك بار تا پاي مرگ رفته‌بود و برگشته‌بود. به عقيده بچه‌ها احترام مي‌گذاشت و براي آسان‌ترشدن دوره هر تلاشي مي‌توانست، مي‌كرد.

درس مهم ديگر رزم انفرادي بود. روش نگهباني، حمله در شب، آرايش‌هاي نظامي و ... را در اين درس مي‌گفتند. سرگرد رحيمي كه فرمانده گردان ما هم بود،‌ اين درس را ارائه مي‌داد. سرگرد يك نظامي تمام‌عيار بود. ادعا مي‌كرد دويست نفر ديگر بكشد،‌ يك گردان آدم كشته! (يك گردان حدود 400، 500 نفر است!) اولين بار او سر كلاس تير گازي شليك كرد و همه را زهره‌ترك كرد. به طور واضحي همه از كلاسش مي‌ترسيدند و پرس‌جو مي‌كردند كه سر كلاس چه كار مي‌خواهد بكند. اما همين آدم آخر دوره آن‌قدر محبوب شد كه بچه‌ها شعار دادند: «رحيمي، رحيمي، خدا نگهدار تو!»

سرگرد تنها كسي از فرماندهان بود كه پا به پاي ما در اردوي آخر دوره (كه شرحش را در ادامه خواهم‌داد) آمد و دويد و از كوه‌ها بالا و پايين رفت. شايد همين باعث محبوبيتش شد و البته اين‌كه از كمك به بچه‌ها دريغ نمي‌كرد.

اواخر دوره فهميديم كه كلاس‌ها را چه‌طور جيم بزنيم،‌ يا حداقل بد نگذرانيم. به پيشنهاد دوست جديدم، سام،‌ گاهي هگز بازي مي‌كرديم. شعرنوشتن هم خوب بود. دوره ليسانس از اين كارها در كلاس‌هاي غيرجذاب زياد مي‌كرديم. اما خوشبختانه در ارشد نيازي به اين كارها نيست.

به ياد دوره ليسانس كه روزها و هفته‌ها و ترم‌ها را به اميد تمام‌شدن مي‌شمردم،‌ در دوره هم روزها را مي‌شمردم. وقتي از نصف گذشت خيلي خوشحال شديم. به ما تعطيلي گرد و غبار يا همان خس و خاشاك هم خورد و علاوه بر آن با اصرار بچه‌ها به شخص روحاني مسئول عقيدتي سياسي دو روز تعطيلي ميان‌دوره هم به ما دادند و كلا حدود 26 روز در خدمت دوستان بوديم.

 

4- دوره براي من دو نكته مثبت داشت. يكي آشنايي نسبي با پديده‌اي به نام جنگ و سلاح. و ديگري آشنايي با دوستاني جديد. كشف من در دوره سام بود، سامِ نريمان (كه البته اسم بي‌مسمايي دارد!) دانشجوي دكتري رياضي در شريف است. نكته مهم سام علاقه‌اش به علوم انساني و اسلامي است،‌ كه براي من جالب و ارزشمند بود. اميدوارم در همه مطالعاتش موفق باشد. دوستان خوب جديد ديگري هم بودند،‌ كه با عرض معذرت از آن‌ها، معرفي‌شان طولاني مي‌شود.

روزهاي اول همه مثل هم بوديم، كچل و يك‌شكل. همديگر را خيلي نمي‌شناختيم. نمي‌دانستيم چه كسي دكتر است و چه كسي ارشد و ليسانس. احترامي به اين خاطر به هم نمي‌گذاشتيم. به قول امين نادريان اوضاع شايد شبيه حج شده‌بود.

 

5- هفته اول را كامل در پادگان ماندم. بعد از شش روز در پادگان‌بودن، برگشتن به شهر و تمدن تجربه جالبي بود. با لباس سربازي چرك و پوتين‌هاي خشن وارد مترو شدم. بعد از شش روز ديدن فقط جنس مرد، زن و بچه ديدم. واقعا دلم براي شهر تنگ شده‌بودم. مردم هم همان‌طور كه قبلا خودم به عنوان عضوي از آنان تجربه كرده‌بودم، به سرباز، يعني من، طور ديگري نگاه مي‌كردند. مثل يك غريبه كثيف،‌ دور از تمدن، والبته كمي همراه با ترحم.

سرگرد تعريف مي‌كرد يك بار كه بعد از چند سال از جبهه برگشته‌بودند، به دليل تغييرات شهر خانه‌شان را گم كرده‌بودند...

ديوارنوشته‌ها در پادگان موجودات مهمي هستند. مخصوصا در روزهاي اول خيلي به تازه‌واردها كمك مي‌كنند. زير تخت من كه از طبقه پايين ديده‌مي‌شد، چيزي با اين مضمون نوشته‌بود: «سخت مي‌گذره،‌ بي‌خيال شو و بقيه زندگيت را تفكر كن.» فكر به آينده و چيزها و اشخاص و كارهاي مورد علاقه خيلي آرامش‌بخش بود. به خصوص در تاريكي و تنهايي قبل از خواب. شخصا براي من در لحظات سخت و ناشناخته دوره خواندن آيه الكرسي بسيار آرام‌كننده بود.

 

6- ما جمعي بوديم به نام نخبه كه اكثرا در بهترين دانشگاه‌هاي اين ممملكت درس خوانده‌بوديم و مثلا يك امتيازي هم داشتيم. اما از برخي جنبه‌ها وضع اين نخبگان بسيار بد و اسفناك بود.

بسيار پرتوقع بوديم. از همان روز اول اعتراض‌هاي بچه‌ها و نمايندگان خودخوانده ما به وضع دوره شروع شد. اين‌كه بايد زودتر تعطيلمان كنند،‌ مرخصي بيشتر بدهند و ... يكي از همين نمايندگان خودخوانده با تلاش‌هاي مستمر خودش، شخصا اكثر قريب به اتفاق كلاس‌ها را نيامد، اكثر شب‌ها را مرخصي گرفت و خلاصه خوش گذراند.

سر مرخصي‌گرفتن همه خودشان را نشان مي‌دادند. كساني كه مسئوليتي در گروهان گرفته‌بودند، تا مي‌توانستند به خصوص در مواقع سخت و خاص مرخصي مي‌گرفتند يا غيبت مي‌كردند. يك باند و گروه ويژه براي اين كارها تشكيل شده‌بود، كه بسياري روزها را جيم زدند.

دوستان مسائل پيش پا افتاده‌اي مثل رعايت زمان خاموشي شب را رعايت نمي‌كردند. در حالي كه اكثر بچه‌ها از كمبود خواب مي‌ناليدند، برخي تا نيم‌ساعتي بعد از زمان خاموشي مشغول مافيابازي‌كردن بودند، يا بعضا سريال رستگاران مي‌ديدند.

همه موقع حرف‌زدن و انتقادكردن همه‌چيز را بلديم، ولي پاي عمل كه مي‌رسد... دوستي بود كه حقوق خوانده‌بود و به وي‍ژه در اوايل دوره مدام به استادان اشكالات حقوقي مي‌گرفت. يك بار براي تيراندازي به ميدان تير رفتيم. طبق شماره بايد 18 نفر، 18 نفر تير مي‌انداختيم و جايي پايين‌تر از ميدان تير منتظر مي‌مانديم. نوبت ما كه شد وسايل را جمع كرديم و از تپه بالا رفتيم. در كمال تعجب ديديم دوستاني كه نوبت آخر بودند، جاي ما را در صف تير گرفته‌اند و ما بايد برگرديم و براي نوبت بعدي بياييم. از جمله همين كارشناس ارشد حقوق هم در بين اين دوستان نوبت‌شناس حضور داشت، و علي‌رغم اعتراض به‌حق ما سر جايش ماند.

به وضوح به لحاظ شعور اجتماعي در سطح پاييني بوديم و هستيم.

 

7- اردو قسمت آخر دوره بود. بايد سه روز و دو شب در چادرهاي 12 نفره مي‌مانديم و زندگي در شرايط نسبتا سخت را تجربه مي‌كرديم. تلاش‌هاي بچه‌ها براي لغو اردو براي نخبگان بي‌نتيجه ماند. هر لحظه شايعه‌اي در مورد لغو يا كوتاه‌شدن طول اردو به گوش مي‌رسيد، ولي هيچ كدام حقيقت نداشت.

در همان زمين‌هاي بزرگ پادگان 20 دقيقه‌اي پياده رفتيم تا به يك زمين مسطح پاي كوه رسيديم،‌ كه چند تك‌درخت بسيار زيبايش كرده‌بود. چادر را علم كرديم و سنگر كنديم. شايد ديگر هيچ‌وقت در زندگي‌مان آن‌طور بيل نزنيم.

خشم شب شايد جذاب‌ترين برنامه كل دوره بود. چندين انفجار پرنور زيبا، خط‌هاي روشن تيرهاي رسام تيربارها و داد و فرياد سرگرد دم در چادر به همراه صداي مهيب تير گازي، فوق العاده هيجان‌انگيز بود. پريديم داخل سنگرها و سپس به خط شديم. همه تقريبا مي‌دانستند آن شب خشم شب داريم و به همين دليل خيلي هم شوكه نشديم. خوابيدن در چادر شايد سخت‌ترين كار دوره بود. هم سرد بود و هم جا بسيار كم. آن شب هم بالاخره گذشت.

روز دوم اردو به تمرين تير و آتش و كمين سپري شد. شب با يك پياده‌روي شبانه به آسايشگاه برگشتيم و توانستيم چند ساعتي راحت بخوابيم. صبح روز بعد به اردوگاه رفتيم و چادرها را جمع كرديم. واقعا داشت تمام مي‌شد.

 

8- چهارشنبه 14 مرداد اختتاميه برگزار شد و برگه‌هاي پايان دوره را دادند. ساعتي مشغول خداحافظي و عكس‌گرفتن بيرون پادگان بوديم. دوره تمام شده‌بود و ما فقط به فكر ادامه زندگي بوديم.

دلم هميشه به حال سربازاني كه با مدرك ديپلم يا زير ديپلم بايد دو سال در اين پادگان‌ها بمانند و بيگاري كنند، مي‌سوزد. در همان روزهاي دوره خبر رسيد كه سربازي كه مسئول نگهباني زاغه مهمات بوده، يك تير گازي به پاي خودش شليك كرده، تا با اين بهانه كه اتفاقي تير شليك شده، مدتي مرخصي بگيرد و راحت باشد. مي‌توان فشاري را كه به اين سرباز وارد بوده تا چنين كار عجيبي را بكند تصور كرد. البته نه تنها خبري از مرخصي نشد، بلكه قطعا طرف اضافه‌خدمت هم خواهدخورد.

 

براي ما كه به خير گذشت. اميدوارم براي همه به خير و راحتي بگذرد...