پای توپ گر

یوم گذشته که در سرسرای کاخ با فراغ بال نشسته بودیم و به رتق و فتق امور یومیه می پرداختیم. ناغافل از بیرون عمارت صدای غوغا و سرنا آمد. برآشفتیم. گمان کردیم باز رعیت سر به شورش آورده اند. یا باز هم مانند سال قبل دارو دسته بابای شعبان جعفری ملقب به بی مخ سرو صدا راه انداخته اند که سهم آب زمینهای ما کم است. فی الفورت امور را از وزیر کبیر و یارغار و رفیق شفیقمان امیرمعین دَهری جویا شدیم. خبر آورد که پیرو برتری "پای توپ گران" سرخپوش بر دیگر پای توپ گران، هواداران آنها خیابان های بلاد را از جمله خیابان منتهی به عمارت ما را در می نوردند و شادی می کنند. و بوق و دهل می نوازند و با اتل(otol) هایشان بالا و پایین می ورند کَانّهُ خیابان جردن را گز می کنند. ما هم از آنجا که شادی مان به شادی عوام و غم مان به غم آنها گره خورده است، بسی خرسند گشتیم. از دیگر سو هرچه که باشد این بازی از چوگان که مفرح تر و شاد تر است.

فلذا دستور دادیم با آب طلا بنویسند و در جای جای این بلاد نصب کنند که :

" سلامتی همه پرسپولیسیا .... شیره ه ه ه ه ... افشین امپراطور .... ش...ش...ش ش...ش...."

 

تکرار

تابستان ها که می شود دلت برای درس دادن و درس خواندن تنگ می شود. دلت برای مدرسه و دلت برای دانشگاه تنگ می شود... اول مهر افسوس تابستانی را می خوری که چه خوش گذشت و ای کاش اصلا پاییز نمی شد ... آخر های ترم به این فکر می کنی که یک ترم هم گذشت و یک ترم پیش روست ... بهار ... تابستان ... پاییز ... زمستان... زمستان دلت گرمای تابستان می خواهد و تابستان دلت سرمای زمستان ... زمستان به سبزی تابستان فکر می کنی و تابستان به برف زمستان ... هر عید مثل سال پیش می آید و مثل سال پیش می رود و چه تکرار قشنگی ست عید ... اواخر سال تحصیل که می شود حس عجیبیست ... چه در دانشگاه و چه در مدرسه ... دانشگاه که همیشه سر جای خودش است، مثل هرسال. فقط دوستانی در دانشگاه هستند که شاید سال بعد نباشند. گرچه تو ممکن است در سال آینده با آنها دوست باشی اما به هر حال با امسال فرق دارد ... استادان اما سر جایشان هستند... مدرسه اما تفاوت بیشتری دارد ... تو در مدرسه استاد نمی شناسی و با همکار هم خیلی کاری نداری. ( البته جدای از همکارانی که دوست تو حساب می شوند). پس آنچه در مدرسه برای تو اهمیت دارد بچه هایش هستند ... بچه هایی که بعضی هایشان را اگر تفنگ داشته باشی حتما از صفحه ی روزگار محو می کردی و بچه هایی که انسانهای بزرگی هستند و آرزو می کردی هم سن تو بودند تا با آنها دوست می شدی. البته اگر می شدی ...و بچه هایی که دوست داری بهشان درس بدهی .... و بچه هایی که دوست داری دیگر نبینیشان... حیف که نمی فهمند ... هیچکدام از این دو دسته ... البته نمی دانم شاید همان بهتر که نمی فهمند... شاید چون تو دوستان خوب زیادی داری ... گرچه هزار دوست هم کم است... اما آنچه برای تو این اواخر سال مهم تر است درس دادن است که فعلا رو به اتمام است تا حد اقل سه ماه دیگر ... و دانشگاه که تعطیل است تا سه ماه دیگر ... و تابستان که می آید و هست تا سه ماه دیگر ... و تو هم خوشحالی هم ناراحت ... خوشحال از تابستان... خوشحال از مسافرت ... و خوشحال از دانشگاهی که بود... و ناراحت از دانشگاهی که آنطور که باید بود نبود.... خوشحال از مدرسه ای که در آن درس دادی ... و ناراحت از مدرسه ای که آنطور که باید بود نبود ... خوشحال از رفتار بچه ها .... ناراحت از رفتار بچه ها ... خوشحال از دانشگاهیان.... و ناراحت از دانشگاهیان... دانشگاه و مدرسه دوباره می آیند و دوباره هم می روند. مثل بهار... مثل تابستان... مثل پاییز ... مثل زمستان...  

و این رسم هر ساله است. و هر سال تکرار می شود. و هر سال فکر می کنی که چه خوب بود و چه بد بود. و هر سال فکر می کنی که بهترین سال همین سالی بود که گذشت ... و فکر می کنی که تمام شد... و می دانی که اشتباه فکر می کنی ... و نمی خواهی که اینطور فکر کنی ... پس یک راه بیشتر نداری و آن اینکه به زمان واگذار کنی ... و یاد این شعر حافظ تو را آرامش می دهد که :

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

 

قشون کشی

پسره ی لا ابالی. فکر کرده همینطوریست، که بیاید خونی بریزد حرفی بزند.... پسره ی مجیزه گوی لقزخون... اه اه اه ... با اون سبیل زشت و لباس عنتری که پوشیدی آخر چه را می خواهی ثابت کنی؟ ... جاهل ... با تف چند تار مو بر پشت لب خود چسبانده ای که چه؟ اسمش را گذاشتی سبیل؟ سبیل می خواهی بیا سبیل پدران ما را ببین. اصلاً همین مظفر الدین. آدم حظ می کند از سبیلش.... فی الفورت هم قشون کشی کرده که روسیه تزاری را بگیرد. مگر فکر کردی مستراح همسایه است؟ تازه اگر بود که خوب بود. اقل کم فایده ای داشت. سیبری را تحت الاختیار در آوری که چه؟ جوانک خام ... از وقتی اتابک ماجرا را گفت حالمان ریش ریش شده است.

اصلاً به ما چه؟ ما که سرمان گرم مملکت داری خودمان است. مدتی گاوی که مظفر الدین زاییده بود را بزرگ کردیم، حالا نوبت اینها شده. منظورمان مشروطه بود. درس نخواند، مشروطه را مجبور شد امضا کند. این جوان هم به جای مکتب، به فکر قشون کشی ست. نوبت او هم می رسد. مهم مایییم که سر جایمان هستیم.

بهبودی حال ما

بعد از ۵ یوم که در بستر خوابیده بودیم و درگیر امراض مختلفه گشته بودیم، و دچار "قله الطعام" و " قله المنام" گشته بودیم، و جنیان در جان ما رسوخ کرده بودند، فلذا سخن هزل بر زبان می راندیم، الساعه احساس می کنیم حالمان رو به بهبودیست. عین الدوله را گردن می زنیم تا دیگر چیز خورمان نکند. فی الحال به شکرانه ی این سلامتی دستور می دهیم اندرونی و بیرونی ۷ شبانه روز به رقص و پایکوبی بپردازند تا اهالی بلاد کبیر از بهبودی حال ما خرسند گردند. خیر الکلام ما قل و دل.  

یه مشت سرباز

در زمینه ی موسیقی سبک های زیادی وجود داره. از موسیقی اصیل ایرانی بگیر تا رپ. اما اون چیزی که اهمیت داره اینه که سبک هیچ وقت به خودی خود نه بد هست و نه خوب. بلکه مفاهیمی که از طریق موسیقی به آدم منتقل میشه می تونه بد باشه یا خوب. و به طبع اون موسیقی بد باشه یا خوب. البته شکی در این نیست که مثلا موسیقی ایرانی متعالی تر هست نسبت به مثلا رپ، اما کسی نمی تونه بگه موسیقی مثلا رپ بد هست. بگذریم...

هیچکس در آهنگ آخرش به نام "یه مشت سرباز"، حرفهای زیادی زده اما در این آهنگ، یه جاییش هست که برا من جالب بود. حرف جالبی داشت این قسمت:

... ما یه مشت سربازیم

فوق لیسانسه بزرگترین دانشگاه کل ایران

منظورم خیابونه، تحصیلات نه

من جدول و به نیمکت ترجیح دادم

این یکیو سعی نکن باشی مثل ما

قسمته، ما هم کرده ایم گاهی اشتباه...

 

بعد از این

من یه بابا بزرگ دارم ( خدا حفظش کنه) که تیکه کلام ( البته درستش: تکیه کلامه) های جالبی داره. یکی از اونها رو می خوام براتون بگم.

اون اوایل که وارد دانشگاه شده بودم، یه روز ازم پرسید: خب، چی قبول شدی؟ منم گفتم: مهندسی متالورژی. بعدش با خنده گفت مهندس واقعی؟ یا "مهندس، بعد از این" ؟ و برای من سوال شد که "مهندس، بعد از این" یعنی چه؟

 و او تعریف کرد ( وظاهراً داستان واقعیست) که در قدیم یه کسی بود که بهش می گفتن مهندس. ولی از مهندسی هیچی حالیش نبود. این مثلاً مهندس یه بار قرار شد یه مسجد بسازه. و از اونجا که هیچی حالیش نبود، مسجد رو می سازه اما گند می زنه. این قدر گند می زنه تا بالاخره مسجد رو یه جوری به اتمام می رسونه. و از اون به بعد بعلت تجربه ای که بدست آورده بوده مهندسی رو یکم یاد می گیره. ولی از اون به بعد به اون یارو می گفتن : "مهندس، بعد از این".

و امروز ...

و امروز من یه تیکه ی جدید و با مسما ساختم:

"رئیس جمهور، بعد از این"

 

نامه‌ی فدایت شوم...

همیشه این موقع سال منتظرت هستم.

 

از بچگی که با پدر و مادر می‌رفتیم و خسته‌ی خسته می‌شدیم.

بعد‌ها که با دوستان و معلمان رفتیم و دوستان و معلمان قدیم را اتفاقی می‌دیدیم.

و البته گاهی هم تنهای تنها می‌رفتیم.

چقدر موقع خوبی می‌آیی!. بعد از عید و کلی عیدی که صرف خرید می‌شد.

و چقدر جای خوبی بودی! چمن‌ها و استخر و فواره‌ها. حیف که از پارسال جایت عوض شد.

شلوغی‌ات یک جور خوب بود و خلوتی‌ات یک جور.

و نگرانی نبودن ماشین در وقت غروب و کیف‌ها و کیسه‌های سنگین...

و چه مسجد خوبی ساختند برایت و حیف که بی‌استفاده می‌ماند. پارسال درون مصلای به آن بزرگی روی موکت پهن‌شده در حیاط نماز خواندیم!

 

بالاخره امسال هم آمدی.

نمایشگاه کتاب تهران! دوستت دارم!

 

فرصتی به نام سنتوری

 

1-  تاریخچه: وقتی در تابستان 85 خبر ساخت فیلمی از مهرجویی، آن موقع به نام علی سنتوری، را شنیدیم، خوشحال شدیم. فیلمی در مورد موسیقی، در مورد ساز سنتور، از مهرجویی، با بازی رادان، دستیاری شریفی‌نیا و آهنگسازی اردوان کامکار. همه‌ی این گزاره‌ها گزارش از ساخت یک فیلم قوی می‌دادند. قرار بود فیلم تابستان 86 اکران شود، اما با مخالفت جدی وزیر فرهنگ اکران منتفی شد. تا بالاخره متاسفانه کپی‌های غیر مجاز فیلم همه جا پخش شدند.

2-  فیلم‌شناسی: سنتوری فرصت خوبی بود برای به سینما رفتن مردم و مهم‌تر از آن دیدن یک فیلم قابل قبول و نه یک فیلم صرفا گیشه‌ای. مهرجویی 20 سال پیش هم این تجربه را داشت. با ساخت فیلم اجاره‌نشین‌ها که جزء پرفروش‌های آن سال‌ها شد. اما در این 20 سال مدتی به سمت فیلم‌های فلسفی و پیچیده مثل هامون و پری رفت و تجربه کرد و این اواخر تجربه‌کردن را در فیلم‌هایی دیگر ادامه داد، مانند میکس، بمانی و در نهایت فیلم طنز موفق مهمان مامان.

3-  موسیقی: در سینمای ایران فیلم‌هایی در مورد موسیقی مثل دلشدگان یا قطعه‌ی ناتمام کم داشته‌ایم. البته سنتوری هم چندان به خود موسیقی نمی‌پردازد، بلکه بیشتر به حواشی عالم اهالی موسیقی می‌پردازد. اردوان کامکار که تجربه‌های نوی در آهنگشازی و نوازندگی سنتور داشت، مانند آلبوم دریا، این بار این جرئت را کرد تا برای ترانه‌های پاپ تنظیمی جدید همراه با سنتور انجام دهد و موفق بود. ترانه‌های فیلم سنتوری ورد زبان خیلی از ما شده.

4-  تکنیک: مهرجویی در این سن هم دست از تجربه‌های جدید نمی‌کشد. بعد از فیلم بمانی مهرجویی سه‌پایه را کنار گذاشت و دوربین سنگین سینما را روی شانه‌ی فیلمبردارش قرار داد. این سبک البته در بمانی که فیلمی مستندگونه است، بسیار به‌جا بود. اما دوربین روی دست، تنظیم‌نبودن نور صحنه در سنتوری و حتی دیده‌شدن سایه‌ی دوربین در یک صحنه‌ی سنتوری چندان توجیه‌پذیر نیست.

5-  روایت: روایت در سنتوری منقطع است. بیننده برش‌هایی از زندگی علی را می‌بیند، بدون مکث و درنگ و دراماتیزه‌شدن کافی در هر مقطع زمانی. اصلا حرفی از دلیل معتادشدن علی نیست، مگر در گفتگوی هانیه و جاوید و صحنه‌ای از مجوزندادن به کنسرت یا آلبوم علی و دلیل‌تراشی برای آن نمی‌بینیم. البته باید این را گفت که در نهایت ابهام چندانی در فیلم باقی نمی‌ماند.

6-    حسرت: سنتوری فرصت خوبی بود، اگر دو طرف کمی کوتاه می‌آمدند.

 

آوینی، جستجوگری در مسیر انسان‌شدن

هفته‌نامه شهروند امروز پرونده‌ای جالب در مورد شهید آوینی در شماره اخیر خود منتشر کرد که حاوی مطالب جدیدی بود. البته در شماره بعد خانواده آوینی جوابی در مورد مقالات این پرونده منتشر کردند و احتمالا انتشار این طور جواب‌ها ادامه خواهدداشت.

مهم‌ترین نتیجه‌ای که بعد از خواندن این پرونده گرفتم این بود که، چنانکه خود شهید هم در زندگینامه‌ی خودش نوشته، او در حال تغییر و تحول بود. نسبت به گذشته‌اش انتقاد می‌کرد و از این تغییر و ساکن نبودن ناراضی نبود. کسی که پیش از انقلاب غرق در جریان روشنفکری بود و حتی دست به خودکشی زد، با دیدن امام چنان‌که از خودش نقل شده عاشق او شد و از این رو به آن رو.

 

شهید بهشتی صحبتی در مورد مرحوم شریعتی دارد که او جستجوگری در مسیر انسان‌شدن بود. به واقع آوینی هم چنین بود.

 

بازی خراب شد...!

یار اول سرویس زد. توپ مستقیم رفت به طرف زمین حریف. توپ را با دو پاس برگرداندند. یار دوم که عقب، سمت راست را پوشش می داد، با ساعد زیر توپ زد. توپ به یار سوم رسید که کنار تور، جلو سمت چپ ایستاده بود. او آرام توپ را به من پاس داد. من جلو وسط بازی می کردم، بازی که نه، ایستاده بودم. توپ بالای سرم رسیده بود. می توانستم بپرم و طوری اصطلاحاً آبشار(!) بزنم که هیچ کس نتواند توپ را برگرداند. آخر آن ها هم مثل ما آماتور بودند؛ بازیکن نبودند. توپ بالای سرم رسیده بود... می توانستم بپرم ... پریدم ... توپ را با دست گرفتم و گفتم: «من از این بازی خوشم نمیاد!»

 

خب زور که نبود، من از این بازی خوشم نمی امد!!

 

زور که نبود!

 

زور نبود... بازی خراب شد...

خوشبختی

حتماْ با من موافقید که خوشبختی فقط یک احساس است. یک احساس. نه معیاری دارد و نه خط کشی که بتوان با آن، آن را اندازه گرفت. هرکس احساس خوشبختی کند، خوشبخت است. و هرکس احساس بدبختی کند، بدبخت است. به همین سادگی.

من اما علاوه بر این یه تعریف دارم:

به نظر من خوشبخت کسی ست که بتونه یک لیوان آب رو با لذت بخوره. نمی دونم چرا بعضی ها آب که می خوان بخورن سریع لیوان رو پر می کنن و بعدش هم : قورت قورت.

اما چه لذت وصف نشدنی دارد اگر لیوان را پر از آب کنی. بعد بروی و روی مبل بنشینی. و آرام آرام و با لذت آب را بخوری...

و از زندگی خوشت بیاید و از لیوان آب هم. و حس کنی که چقدر این آب خوشمزه ست. و بفهمی که چه حس خوبی داری...

بعد یاد این شعر ابتهاج بیفتی که:

به آب عشق توان شست پاک دست از جان

چه عاشق است که دست از جهان نشست هنوز

 

گربه ی ترسو

امروز شب را دیگر هیچ. نه آفتاب از من پیاز خواند و نه مرغ مشق هایت را تکاند.

شما را که دیگر نیست، جدای حرف.

شمشیر هم خریدارهای یکی یکی را پس داد به فردا.

مثل خرسی که در دریا می شکافد مهتاب، و مثل خطی که گرسنگی را پرواز کرد گفتند:

هرکه جور هندوستان چشید، طوطی بخرد.

اما شما که می دیدیم خانه را، نقش آواز دور کرد به شکار، چه؟

ولی از جوش. از جوش و یک از جوش. از جوش که نفهمید. از شوش هم.

 

دگمه ی مریض : عقل ما سرسره را بر تاب توجیه می کند.

دگمه ی خیلی مریض : نداریم.

قرن ما

قرن ما شاعر اگر داشت

                                هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل

                                بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که

                            کبوتر با کبوتر باز با باز

                                                     نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم 

                                   عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن

دیوانگی ست

                   درماندگی ست

                                            شرمندگی ست

... فکر ها را شست و شویی لازم است

گم شدیم گر در میان خویشتن

                                              جست و جویی لازم است.

برگرفته از دکلمه ی یکی از شعر های سیاوش قمیشی.