تبليغاتX
سرزمین خورشید

























سرزمین خورشید

Land of Sun

با یاد قیصر امین پور و ناصر عبداللهی، تقدیم به همه ی دست اندر کاران ِ دزدی ِ اقتصادی... با عشق!

سراپا اگر دزد و آلوده ایم

خیالی ست راحت، که آسوده ایم

چو انبار پولی پر از اسکناس

پر از شمش های ترک خورده ایم (۱)

اگر پول دزدی ست ما دیده ایم

اگر وام بانکی ست ما برده ایم

اگر چک دلیل است آورده ایم

اگر رشوه شرط است ما داده ایم

اگر پول کثیف است ما شسته ایم (۲)

به رویش دو چشمان خود بسته ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین اختلاسی که نشمرده ایم

کمی از شمال و کمی از جنوب

زمینی بر این مال افزوده ایم

 

(۱): مراد تورم و نقدینگی ست، در کنار بالا رفتن قیمت سکه، و اشاره به اینکه قیمت سکه ناگهان کم شد.

(۲): اشاره به پول شویی.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

خدا! «این زمستان» بگذرد فقط...
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 به قلم پوریا دیارکجوری| |

کوه به کوه نمی رسد، اما آدم ها در کوه به هم می رسند...
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

به غم کسی اسیرم، که ز من خبر ندارد

عجب از محبّتِ من، که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید، که به دل ره است دل را

دل من ز غصّه خون شد، دل او خبر ندارد...

  

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 به قلم پوریا دیارکجوری| |

به نظرم، بچه گانه ست اگر فکر کنیم اصل منظور علی علیه السلام از خاموش کردن شمع بیت المال، این بود که من ِ خلیفه حواسم هست که کار شخصی با کار ِ مربوط به امور خلافت تفاوت دارد.

یک سوال ساده. نمی شد مثلاً ایشون وقتی طلحه و زبیر آمده بودند و مهمان هم بودند، بگذارد شمع بسوزد برای خودش و آخر سر، با پول خودش یک شمع نو بخرد اصلاً و بگذارد در بیت المال، که زحمت روشن کردن شمع جدید را هم نکشد؟ یا نمی شد زمانی که مربوط به کار شخصی می شد را حساب کند و بعداً روی شمع شخصی، بیشترش را اصلاً، جبران کند؟

دیگه هرکی نمی دانست، این دو نفر که می دانستند، علی علیه السلام، که همان اول گفته بود اگر پول بیت المال را کابین زنانتان کرده باشید برش می گردانم، کسی نیست که حساب و کتاب ِ این چیز ها از دستش در برود...

بیت المال مهم بود، قبول، اما اصل ماجرا چیز دیگری بود انگار...

یعنی از این قشنگ تر و لطیف تر نمی شد حال دو نفر را که آمده اند برای لابی، و یکی شان حکومت بصره را می خواهد و دیگری حکومت یک جای دیگر را (که الان یادم نیست)، گرفت. او با این کار بهشان فهماند که من همچین آدمی ام، اونوقت تو آمده ای با من سر حق و حقوق مردم تبانی کنی؟

حالا جالب تر می شود اگر بدانید که یک بار هم عمروعاص رفته بود پیشش برای لابی. می دانید چه کار کرد؟ شمع بیت المال را خاموش کرد و رفتند زیر نور ماه با هم صحبت کنند... قیافه ی عمروعاص دیدنی بود اون موقع...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

در این پست، هنگامی که اوّلین جملۀ به یاد ماندنی را می نوشتم، توضیح داده ام که این جمله ها، به ظاهر کم اهمیّت اند ولی خیلی وقت ها، به خاطر این که با تجربه های آدم همخوانی دارند، برای آدم زنده می شوند؛ یعنی یکجور انگار هی می آیند جلوی چشم آدم. مثلاً همان اوّلین جملۀ به یاد ماندنی، حرفِ فینیاس نایجلوس عمیقاً این گونه است...

امّا آدمی، خیلی وقت ها که یک جمله ای از کسی می شنود، یا دارد شعری می خواند یا کتابی یا... جملۀ جالبی می شنود یا می بیند که این جمله در خاطر آدم می ماند. همین. یعنی این جمله، اتّفاقاً دائم تجربه نمی شود که زنده بماند. از همان اوّل چون زیباست آدم یادش می ماند. خیلی هم هستند این ها. این همه بیت شعر و جملات دیگر و ...

و من متأسّفانه در جریان نوشتن این ها در وبلاگ، این دو دسته را با هم خلط کردم. بهتر بود از همان اوّل نام جملات به یاد ماندنی را «جملات به یاد آمدنی» می گذاشتم و فقط دسته اوّلی ها را در آن قرار می دادم. کاری که اکنون انجام داده ام!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 به قلم پوریا دیارکجوری| |

ـ اون می فهمه تو پسرشی؟

ـ من که می فهمم اون پدرمه...

 

جدایی نادر از سیمین ـ اصغر فرهادی ـ ۱۳۸۹

 

پ. ن.: دنبال این نباشیم که به هر بهانه ای، مسئولیت هایمان را فراموش کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 به قلم پوریا دیارکجوری| |

نمی دانم این علاقه ی جناب اردشیر منصوری به کوه و طبیعت و کتاب، باعث شده من خیلی باهاش حال کنم، یا بیان بی نظیر و علم ِ واقعاً سرشار او در زمینه های فلسفی و ادبیات. اما هر چه هست، مرا که شیفته خودش کرده، نشان بدان نشان که از چهارشنبه تا چهارشنبه، ساعت شماری که اغراق است، ولی روزشماری می کنیم تا بیاید و برایمان از حافظ بگوید. تا بیاید و شرح غزل کند برای ما. چندی قبل قرار شد از اول شروع کنیم به خواندن غزل ها. این چهارشنبه الا یا ایها الساقی تمام شد. تمام که نشد البته، یک چیزهایی ته نشین شد فقط.

جالبی اش این است که وقتی سخنرانی می کند، انگار دارد گفت و گو می کند با تو، و این، قضیه را برای تو دلنشین می کند. و من در کمتر کسی دیده ام این را.

وقتی مثنوی می خوانی، باید تلاش کنی بفهمی منظور شخص مولوی در قرن هفتم چه بوده، نه برداشت تو در قرن چهاردهم، ولی وقتی حافظ می خوانی، این برداشت توست در قرن چهاردهم که می تواند از یک بیت او برداشته شود و هیچ اشکالی هم ندارد. همیشه هم درست است. «یوسف گم گشته باز آید ...» برای ورشکسته مالی یک معنایی دارد، برای عاشق یک معنایی دارد، برای دایی غفور ِ بوی پیراهن یوسف هم یک معنایی دارد. همه شان هم درست اند. بنابراین حافظ من با حافظ تو فرق دارد. اما از این، نتیجه نمی شود که حافظ را دسته جمعی نباید فهمید. یکی باید بیاید برای تو معنا کند این غزل ها را. معنا کند یعنی چه؟ یعنی بیاید این شبکه های معنایی ِ هر بیت را باز کند کمی...

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید / ز تاب جعد مشکین اش چه خون افتاد در دل ها

یک آهویی هست که در یک بازه حدوداً یکساله، کم کم قسمتی از خونش در کیسه ای به نام نافه که زیر شکمش است جمع می شود، این کیسه بعداٌ می افتد. وقتی نافه را باز کنند درون آن چیزی ست به نام مشک که بوی خیلی خوبی دارد.

«به بوی ...» دو تا معنا دارد، یکی همین بو، یکی هم معنی «در آرزوی ...» می دهد.

طره هم که یعنی دسته مویی که روی پیشانی بیاید. و وقتی این طره گره داشته باشد، انگار که شبیه ِ نافه ای می شود که خوشبو هم هست.

یعنی انگار در آرزوی این هستم که صبا گره زلف را باز کند و بوی موی او را بیاورد.

جالبیه قضیه اینجاست که منظور حافظ از «به بوی...»، همان «در آرزوی ...» بوده، ولی بو در اینجا، به نافه و مشک هم ربط پیدا می کند.

قضیه وقتی قشنگ تر می شه که بدونیم وقتی نزدیک افتادن نافه از روی پوست آهو می شود، آهو باید چهل صبح زود بلند شود تا باد سحر به او بخورد. نمی دانم این قصه است یا واقعیت، اما چیز مطرحی ست و در شعر عطار هم آمده. نافه گشایی کردن، اصطلاح به کار رفته ای ست در شعر حافظ.

حالا شما فکر کن به ربط ِ باد صبا و نافه، و ربط دادن این دوتا به گره مو توسط حافظ.

مشک یک خاصیت دیگه هم داشته. اینکه اینقدر بوی غلیظی داشته که پنهان کردنش سخت بوده. مثلاً راهزن ها می تونستند از بوی مشکی که «باد» پراکنده کرده، رد کاروان هایی که مشک داشتند رو بزنند.

مُشکین یعنی خوشبو، جعد مُشکین یعنی زلف خوشبو که با نافه و مشک ربط دارد. اینجا لغت مُشکین، آدم را یاد مِشکین می اندازد که یعنی سیاه. و سیاه، به زلف ربط دارد چون زلف سیاه است.

خون افتادن دل، دو تا معنا دارد، یکی حرص خوردن و غمگین بودن، که در اینجا به خاطر این است که باد صبا بوی زلف خوشبوی یار را پراکنده می کند، و معنی دیگرش آدم را یاد نحوه تشکیل مشک می اندازد که خون ِ دل ِ آهو، مشک را درست می کند.

ببینید چقدر ذهن می تواند با مفاهیم بازی کند. بیشتر هم می شود حرف زد. مثلاً اینکه سحر بلند شدن برای راز و نیاز اعتقاد حافظ بوده و یا در جایی می گوید: سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی...

حالا شما نگاه کن در همین بیت ربط ِ باد صبایی که سحر می وزد را با آرزوی بوی خوب نافه و ربط ِ این هر دو را با سحر بلند شدن ِ آهو و آدم و ربط ِ خون افتادن دل آهو با دل ِ خون ِ آدمیزاد که از دست دوری ِ معشوق سحر گاه بلند می شود و ربط همه اینها را با هم...

و من نمی دانم اردشیر منصوری ِ عزیز چند ماه دیگر قرار است به غزل های آخر دیوان برسد. مثلاً غزل «در سرای مغان رفته بود و آب زده...»، قابل توجه پوریا که غزل مورد علاقه اش است اتفاقاً، را خیلی دلم می خواهد بفهمم اش....

این چفت و بست های کلمات ِ شعر حافظ عجیب اند. شما یک کلمه رو عوض کنی انگار یک آجری را از پایین یک دیوار برداشته ای... مثلاً فکر کن به جای اینکه بگوید به بوی نافه ای ... بگوید چه می دانم به یاد نافه ای ... اصلا همه چی عوض می شود... اشتباه می کند هرکسی می گوید که او شاعر بوده...نه .... حافظ شاعر نبوده... حافظ جادوگر بوده ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

بعضی از این جور کتاب های روانشناسی گونه را که می خوانی یک چیز را خوب در آن می توانی ببینی. اینکه یک حرفی را صد بار گفته، این قدر که این تکرار اذیت ات می کند. به نظر می رسد دلیلش این باشد که نویسنده مثلا وقتی دارد از اعتماد به نفس حرف می زند، آن را صد جور و در جای های مختلف می آورد که در ذهن خواننده ی احتمالاً دچار کمبود اعتماد به نفسش، ته نشین بشود و سودمند باشد برایش.

این جور کتاب ها را باید خواند، حتی اگر مثل این کتاب خیلی جاهایش چون برای فرهنگ تو نوشته نشده، عملاً به دردت هم نمی خورد. باید خواند این جور کتاب ها را چون یکهو می بینی در میان همه ی حرف های تکراری و به درد نخورش یک چیزی، شاید دو سه جمله حتی، می گوید که خیلی به درد تو می خورد و با خودت می گویی: عجب! تا حالا از این زاویه به این قضیه نگاه نکرده بودم... و کلی برای حرف می شود همین دو سه جمله. و این اتفاق برای من هم افتاد.

باید خواند این جور کتاب ها را مثل یک داروی تلخ...

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

... این یک بینش اسلامی است که عامل و موتور حرکت را آگاهی و عمل انسان می داند و می گوید تغییر یک جامعه میسّر نیست، مگر این که آنچه که درون انسان هاست تغییر کند. تا «ما بأنفسهم» تغییر پیدا نکند، تغییر «ما بقوم» ممکن نیست. ببینید تعبیراتی که آورده چقدر کلّی است! محتوی و همۀ «درونیات» یک جامعه هیچ وقت تغییر نخواهد کرد (به صورت یک دیالکتیک کور)، مگر این که انسان ها در درون عوض بشوند و خود را عوض کنند. این آیه خیلی معروف شده، امّا زیاد بر آن تکیه نشده: «إنّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما أنفسهم». اینجا دو تغییر وجود دارد؛ عامل و فاعل تغییر اوّل خداست، فاعل تغییر دوم انسان ها هستند. «یغیّروا» جمع است، یعنی قوم، خود مردم، انسان ها. بنابراین در اینجا دو تغییر داریم، یکی تغییر جبری، که تغییر اوّل است و دیگری اختیاری، که تغییر دوم است (تغییر انسان ها). امّا کدام علّت و کدام معلول است؟ تغییر انسان ها علّت و تغییر جبری معلول شده است؛ یعنی اختیار، علّتی برای تغییر عامل جبری است و انسان جبر را تغییر می دهد. از آن جالب تر این که تغییر اوّلی را که جبری است به جامعه و تغییر دوم (اختیاری) را به انسان و افراد منسوب کرده است. یعنی ما هم قبول داریم که قوانینی جبری در جامعه وجود دارد، و به آن صورت ایده آلیست نیستیم که بگوییم آدم ها هر طور تصمیم می گیرند، همه چیز را نیز همانگونه می سازند. نه؛ جامعه، خود قوانینی جبری و خارج از دسترس انسان ها دارد که بر اساس آن ها تغییر پیدا می کند. امّا آن قوانین جبری، زمانی در تغییر تحقّق پیدا می کنند و تغییردهنده هستند که انسان ها به عنوان عاملی اختیاری و علّتی خارج از تسلسل جبری، وارد این مسیر حرکت جبری و تغییر جبری تاریخ شوند...

 

برگرفته از «جهت گیری طبقاتی اسلام»، نوشتۀ علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 به قلم پوریا دیارکجوری| |

درخت وقتی اسیر صاعقه می شود، می خشکد. تن درخت سپس، گویی تاب نمی آورد در خودش بگنجد، ضجّه ای می کشد و از هم باز می شود...

این نگاه چیست که به من دوخته ای؟ شانه هایم، تاب سنگینی این چشم ها را دیگر ندارد. تو را به همان چشم هایت سوگند، چشم برگیر از منِ دلسوخته. صاعقۀ نگاه تو، همان اوّل، آب چشم مرا خشکاند، امّا بغض من تمامی ندارد...

مرا دل، سوخته تر نمی شود. راضی مشو که پنجۀ ضجّه های بلند، حجابِ آه کشیدن های گاه و بیگاه شبانه ام را بردارد. بگذار این چند دمِ باقی، صورتک های پوسیده ام بر جا بمانند. باور کن صاعقۀ بعدی نگاهت، قامت باطنم را آنقدر خمیده خواهد کرد که این پوستۀ خودفریبندۀ ظاهرینم، تاب نمی آورد و از هم باز می شود. بگذار بازی را با همین صورتک ها تمام کنم... نگاه از من برگیر..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 به قلم پوریا دیارکجوری| |

حضرت استاد ِ والامقام، گرامی ِ عزیز، شیر بیشه ی موسیقی، یگانه مرد عرصه هنرمندی، مولانا اندی، شعری خوانده اند بسی شگرف، پر معنا و پر مغز، با مطلع ِ «چه خوشگل شدی امشب». در قوی بودن و یگانه بودن اثر که هیچ شکی نداریم. منتها آنچه باعث ارادت بیش از حد من به حضرت استاد شد، وقتی بود که فهمیدم حضرت ایشان این ترانه را تحت تاثیر غزلی ناب از حافظ ِ گرانمایه با مطلع «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است» سروده اند که بررسی های بیشتر ما در ادامه ی این نوشته، جای هیچ شک و شبهه ای را در این رابطه باقی نمی گذارد.

تو ماه آسموني در شب تارم

وقتي كه شب سياهه من تو رو دارم ... تو تك ستاره م

بیتی از غزل حافظ:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است / سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب / در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

و حضرت استاد ماه رو از این بیت حافظ وام گرفته است. البته ممکن است سوال شود که از نگاه ایشان بالاخره «ماه» یا «ستاره»؟ که در پاسخ باید گفت منظور همه اجزای آسمان بوده است. یعنی تو ماه و ستاره و خلاصه همه چیز من هستی.

تا كه مياي مي پيچه عطر گل ياس
غنچه سرخ لبات به رنگ گيلاس ... ببين چه زيباست

و حافظ:

در مجلس ما عطر میامیز که ما را / هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر / زان رو که مرا در لب شیرین تو کام است

دیگه از این واضح تر و موجز تر حضرت استاد نمی تونست حرف های حافظ رو در کلام بیارند.

شيرين شيرينا، خانوم خانوما خوشگل شدي امشب
خنده ات شكره لب هات عسله مثل گل شدي امشب

که خب تکرار همان است با بیانی شیوا و زیباتر

غروبا، چراغا ميشه روشن خيابون
عاشقا، مثل ما ميان از خونه بيرون
دخترا، پسرا تب عشق تو دلاشون
همه جا، يه صدا صداي خنده هاشون

و حافظ:

می خواره و سرگشته و رندیم و نظر باز / وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

و دوباره تکرار «شيرين شيرينا، خانوم خانوما ...»

به چشم من يه خوشگله اونم تو
تو باغ عشق يه تك گله اونم تو
اگه فقط يه مجنونه اونم من
از عشق تو يه ديوونه اونم من
از عشق تو يه ديوونه اونم من

این تکه دیگر کولاک است. این تکه ی ترانه، بازتاب اندیشه های حافظ در آینه ی استاد است. هرچقدر بگوییم تمامی ندارد. به عنوان دست چینی از اندیشه ی حافظ:

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است / شکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است / سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

دیگر از اینجا به بعد کلام حضرت استاد را با یک غزل نمی شود فهمید، دیگه از اینجا به بعد حضرت استاد پا را از محدوده ی یک غزل فراتر می نهند.

ستاره، دوباره، شب قول و قراره
عاشقي، هميشه، واسه تو بي قراره
تب من، تب تو، دلم آروم نداره
شب من، شب تو، شب جشن ستاره

و حافظ:

هزار جهد بکردم که یار من باشی / مراد بخش دل بی قرار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی / دمی انیس دل سوگوار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی / به جای اشک روان در کنار من باشی

که «تب» در شعر حضرت استاد همان «اشک روان» است در شعر حافظ.

و دوباره «شيرين شيرينا، خانوم خانوما...»

البته نا گفته نماند که جان مایه خیلی از غزل های دیگر حافظ رو هم در این شعر می توان دید که ما از نوشتن آنها صرف نظر می کنیم.

در این انتها من یک دعا می کنم شما آمین بگید...

خدایا! تو رو به حق کاباره ها لاس وگاس سایه استاد رو از سر ما کم مکن.... آمین...

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

و ترس دوم از این بابت است که پذیرفتن این نکته، که به همین جا ختم نمی شود. وقتی من پیامبری ِ یک آدمی رو پذیرفتم تازه اول مشکلات من است. من باید به حرفش گوش کنم. او می شود حاکم و من شبیه یک نوکر باید برای او کار کنم. یک روز می گوید یک کاری کن، فردا می گوید یک کار دیگری کن. او می خواهد ریاست کند و سروری.

این نگاه، شاید از اینجا آب بخورد که ما آنها رو شبیه مردمان عادی می بینیم و با دور و برمان مقایسه می کنیم. مردمان، تا به یک جایگاهی می رسند و قدرتی پیدا می کنند، این، می شود شروع ِ ارضا کردن ِ منیت های شخصی خودشان. حداقلش این است که از قدرت کیف می کنند، ولو قدرت کمی باشد. و ذره ای کیف کردن از قدرت، خطای بزرگی ست. اما یک پیامبر، وقتی به ریاست برسد، اصلاً اینجوری نیست که دنبال ِ منافع و خواسته های خودش باشد. تازه وقتی به ریاست برسد توجه اش به مردم بیشتر از قبل هم می شود. خدا در قرآن به پیامبر می گفت اینقدر غصه این مردم رو نخور...

 فرستادگان خدا اصلاً آمده اند تا حقوق از دست رفته مردم رو بهشان یادآوری کنند. آمده اند که اگر مردم ریاست آنها را بپذیرند، آنها را به آزادی برسانند:

کیست مولا؟ آنکه آزادت کند / بند رقیت ز پایت برکند

چون به آزادی نبوت هادی است / مومنان را ز انبیا آزادی است

ای گروه مومنان شادی کنید / همچو سرو و سوسن آزادی کنید (مولوی)

آنها آمده اند تا از تک تک آدمهای خمودی که یادشان رفته چقدر شخصیت های بزرگی هستند، یک سردار بسازند:

کیست مولا؟ آنکه سرشارت کند / وارهاند بند و سردارت کند

کیست مولا؟ آنکه جاری سازدت / از غل و زنجیر عاری سازدت (احمد اسلامی)

خیلی جالب است. وقتی مردمان ریاست یک پیامبر یا یک آدم ِ درست رو در بین خودشان بپذیرند، و تن دادن به این کار به دلایلی که گفتیم البته کار سختی ست، تازه اون روز، اول آزادی اونها از همه چیز است.

 من از آن روز که دربند توام آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند / در من از بس که به دیدار عزیزت شادم (سعدی)

حالا که صحبت از سعدی شد، حیف است که از حافظ نگوییم و نگوییم که از نگاه او، در پادشاهی ِ پادشاهِ قلمرو ِ عشق هم، مردمان به بزرگی می رسند:

دولت عشق بین که چون از سر فخر و افتخار / گوشه تاج سلطنت می شکند گدای تو

و اگر مردمان زیر چتر او بروند، کیسه های مردمان را از سیم و زر پر می کند. و جالب است که او خودش اصلاً آمده و به فکر مردمان است...

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان / که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من مسکین انداخت / گفت کی چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود / بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

در این بهانه جویی ها، این خودش را نشان می دهد که اینها تاب  ِ القا شدن وحی بر آن پیامبر را ندارند:

«پس [قوم ثمود] گفتند: آیا تنها بشری از خودمان را پیروی کنیم؟ در این صورت ما واقعا در گمراهی و جنون خواهیم بود. آیا از میان ما [وحی] بر او القا شده است؟ [نه]، بلکه او دروغگویی گستاخ است.»

یعنی می آیند می گویند که ما با قرآن هم مشکل نداریم، ولی با تو مشکل داریم ای پیغمبر:

«و گفتند چرا این قرآن به یکی از مردان [از نظر مال و امکانات] بزرگ  (مکه یا قریش) نازل نشد؟»

به نظر میاد که دلیل تحمل نکردن  ِ این اتفاق، چیزی ست به نام حسادت. یک مثال می زنیم:

مثلا در زمینه هنر تئاتر. فکر نمی کنم آدم عاقلی در این زمانه پیدا بشود که به چارلی چاپلین حسادت (به معنای بدش و نه مثلاً غبطه خوردن یا چیزی شبیه آن) بورزد. چاپلین یک اسطوره ی شاید تکرارنشدنی ست برای ما. چون چاپلین در قدیم و گذشته ست، چون چاپلین در کنار ما نیست، هیچ کسی به او حسد نمی ورزد که هیچ، همه با نیکی از او یاد می کنند. اما تصور کنید من به تئاتر علاقه مندم و کار می کنم، دوست من هم. او، که با من بزرگ شده، امکاناتش شبیه من بوده، محیط زندگیش شبیه من بوده، کاستی هاش شبیه من بوده، می زند و از یک جشنواره در پیت یک جایزه ای می گیرد. اونجاست که حسادت من شروع می کند به غلیان کردن. به نظر می رسد که دلیل ِ بهانه ی فرشته هم، دور بودن و اسطوره گونه بودن فرشته باشد.

حالا اینجا دیگه صحبت از یک هنر معمولی نیست. صحبت از استعداد هایی که در همه آدم ها کم و بیش نهفته نیست. قصه، دیگر قصه ی آدمی که یکی رو بیشتر از بقیه به غلط دوست دارد نیست، قصه حتی قصه ی آدمی که به درست یکی را بیشتر از بقیه دوست دارد هم نیست. قصه، قصه ی خداست، که دلیل برگزیده کردن یک آدم، مهم ترین خصلت  ِ همه زندگی یک آدم، یعنی بهتر بودن آن آدم است، مخصوصا اینکه آن آدم چیزی هم نداشته باشد، یعنی دست خالی باشد. خب عزیز من، فقط کافیه شما در قوم اون پیامبر باشی، یه ذره، فقط یه ذره هم خدا رو باور داشته باشی، با این قضیه هم کنار نیامده باشی، خب عزیز من می ترکی از حسودی دیگه...

این حسادت، به راحتی خودش رو نشان نمی دهد. «در ظاهر» کسی با خدا و این جور چیزها مشکل ندارد. ولی مثلا همین محرم را شما نگاه کن. این همه آدم، نه با پیامبر(ص) و نه با حسین (ع) هیچ مشکلی ندارند. اما شما همین ها رو ببر «کنار» حسین(ع)، خیلی ها چنان کینه ای پیدا کنند بهش...
یا مثلاً پیامبر(ص)، خب در نزد مردم مکه به درستکاری معروف بود. به همین دلیل هم بهش می گفتند محمد امین. ولی مشکل از آنجا شروع شد که از طرف خدا پیامبر شد. جالبه، اونها بهش می گفتند تو بیا رییس ما بشو. تو بیا کلید دار خانه کعبه بشو اصلا، ولی پیامبر خدا نباش. کار به جایی می رسد که بعضی علمای یهود بر می گردند و می گویند:

«آیا ندیدی کسانی را که بهره ای از کتاب به آنان داده شده [ولی] به جبت و طاغوت ایمان می آورند، و درباره کافران می گویند: آنها از کسانی که ایمان آورده اند هدایت یافته ترند؟

[آیا برای آنان از حکومت نصیبی ست] یا اینکه نسبت به مردم [=پیامبر و خاندانش] بر آنچه خدا از فضلش به آنها بخشیده حسادت می کنند؟ ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها قرار دادیم.»

حالا... اگر قرار باشد من، برگزیده بودن یک آدمی رو بپذیرم، اینجا دست کم دو تا ترس برای من بوجود می آید.
اول اینکه: خدا مگر همه آدم ها رو دوست ندارد؟ این تبعیض آیا نیست که کسی در نزد خدا بهتر از دیگری باشد؟

پاسخ این حرف خیلی ساده ست: مگر بهتر بودن ِ یک آدم دیگر، جلوی بهتر بودن من رو گرفته؟ خوشبختانه ملاک های بهتر شدن آدم ها فقط و فقط به درونیات خودشان بستگی دارد. حتی به دینی هم که از پدر مادرهاشون به ارث می برند بستگی ندارد.

ادامه دارد...


(1): فقالوا ابشرا منا وحدا نتبعه انا اذا لفی ضلل و سعر. اءلقی الذکر علیه من بیننا بل هو کذاب اشر (24 و 25 قمر)

(2):و قالوا لولا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم (31/ زخرف)

(3):لم تر الی الذین اوتو نصیبا من الکتاب یومنون بالجبت و الطغوت و یقولون للذین کفروا هولاء اهدی من الذین امنوا سبیلا (51/نساء)

ام یحسدون الناس علی ما ءاتئهم الله من فضله فقد ءاتینا ءال ابراهیم الکتب و الحکمه و ءاتینهم ملکا عظیما (54/نساء)

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

یکی از مهمترین (اگر نگوییم: مهمترین) مشکل پیامبران، طبیعتاً این بود که وقتی به سوی قوم خودشان می رفتند، قومشان آنها را رد می کردند. این کار دلایل مختلفی داشت طبیعتاً. مثلاً اینکه آن آدم ها اصلاً به چیزی به نام خدا اعتقادی نداشته اند، که حالا بخواهند به فرستاده اش ایمان بیاورند. مثلاً فرعون که معتقد بود خودش خداست، گفت:

«آیا [جز این است که] من از این کس که خود بی مقدار است و نمی تواند درست بیان کند بهترم؟ پس چرا بر او دستبند هایی زرین آویخته نشده؟ یا با او فرشتگانی همراه نیامده اند؟» (1)

« [فرعون و سران قومش] پس گفتند آیا به دو بشر که مثل خود ما هستند و طایفه آنها بندگان ما می باشند ایمان بیاوریم؟» (2)

و خب از دید خودشان طبیعتاً نمی خواهند زیر بار ِ دو نفر که زیر دستشان بوده اند بروند.

اما آیه های قرآن را که نگاه کنیم می بینیم قویترین دلیلی که «مردم» برای رد یک پیامبر می آوردند، قبول نداشتن خدا نبوده، این بوده که چرا اون پیامبر یکی است مثل خودشان.

«مردم آن شهری را که رسولان بدانجا آمدند برای آنان مثال بزن ... گفتند: شما جز بشری مانند ما نیستید و رحمان چیزی نفرستاده و شما جز دروغ نمی پردازید» (3)

همانطور که می بینیم، با خدا مشکلی ندارند. با فرستاده اش مشکل دارند.

« [نسلی از نسل های بعد از نوح علیه سلام در برابر پیامبر قوم]: و اشراف قومش که کافر شده، و دیدار آخرت را دروغ پنداشته بودند، و در زندگی دنیا آنان را مرفه ساخته بودیم گفتند: این جز بشری چون شما نیست. از آنچه می خورید می خورد و از آنچه می نوشید می نوشد. و اگر بشری مثل خودتان را اطاعت کنید در آن صورت قطعا زیانکار خواهید بود.... او جز مردی که بر خدا دروغ می بندد نیست و ما به او اعتقاد نداریم.» (4)

«این [بدفرجامی] از آن روی بود که پیامبران شان دلایل آشکار برایشان می آوردند و آنان گفتند: آیا بشری ما را هدایت می کند؟ پس کافر شدند و روی گردانیدند و خدا بی نیازی نمود و خدا بی نیاز ستوده است.» (5)

ثمودیان هم به صالح گفتند که او بشری ست مثل بقیه. اصحاب ایکه هم به شعیب همین را گفتند.

اگر دقت کنیم، می بینیم که در ادامه­ ی این دلیل که آن فرستاده یکی است مثل خودشان، این را می گویند که خدا اگر می خواست فرشته می فرستاد خب.

«و اشراف قومش [قوم نوح] که کافر بودند گفتند: این [مرد] جز بشری چون شما نیست، می خواهد بر شما برتری جوید، و اگر خدا می خواست قطعا فرشتگانی می فرستاد...» (6)

«و گفتند چرا فرشته ای بر او نازل نشده است؟ ....» (7)

«چون فرستادگان از پیش رو و از پشت سرشان بر آنان آمدند [و گفتند:] زنهار جز خدا را نپرستید، گفتند: اگر پروردگار ما می خواست، قطعا فرشتگانی فرو می فرستاد پس ما به آنچه بدان فرستاده شده اید کافریم.» (8)

فرشته مگر چه دارد (یا ندارد) که آدم ِ شبیه خودشان ندارد (یا دارد)؟ تازه، آدم ِ شبیه خودشان که حرفشان را بهتر می فهمد. به سادگی می شود فهمید که اصرار بر آمدن فرشته به جای بشر، یک جور بهانه جویی ست. اونها اگر بر راستگویی آن پیامبر شک داشتند، خب راه برای اثبات وجود داشت. چه چیزی پشت این بهانه جویی نهفته که می آید و زیر آب همه چی را می زند و می گوید: ما به آنچه بدان فرستاده شده اید کافریم.

خلاصه ش اینکه:

«و [چیزی] مردم را از ایمان آوردن باز نداشت آنگاه که هدایت برایشان آمد جز اینکه گفتند: آیا خدا بشری را به سِمَت رسول مبعوث کرده است؟»

چه می شود که اینجوری می شود؟ چه می شود که قوم ِ یک پیامبر، با خدا مشکل ندارند، با اینکه خدا یک فرستاده ای (مثلاً فرشته)  بفرستد هم مشکلی ندارند، اونها احتمالاً با دستورهای خدا هم مشکل ندارند، ولی با اون آدمه مشکل دارند...؟ چیه این قضیه ش؟

ادامه دارد...



(1): ام انا خیر من هذا الذی هو مهین و یکاد یبین. فلولا القی علیه اسوره من ذهب اوجاء معه الملئکه مقترنین (52 و 53 / زخرف)

(2): فقالو انومن لبشرین مثلنا و قومهما لنا عبدون (47 مومنون)

(3): و اضرب لهم مثلا اصحب القریه اذ جاء ها المرسلون... قالو ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن می شیء ان انتم الا تکذبون (13 و 15 یاسین)

(4): و قال الملا من قومه الذین کفروا و کذبوا بلقاء الاخره و اترفنهم فی الحیوه الدنیا ما هذا الا بشر مثلکم یاکل مما تاکلون منه و یشرب مما تشربون. و لئن اطعتم بشرا مثلکم انکم اذا لخسرون... ان هو الا رجل افتری علی الله کذبا و ما نحن بمومنین (33 و 34 / 38 مومنون)

(5): ذلک بانه کانت تاتیهم رسلهم بالبینات فقالوا ابشر یهدوننا فکفروا و تولوا و استغنی الله و الله غنی حمید (6 / تغابن)

(6): فقال الملوا الذین کفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلکم یرید ان یتفضل علیکم و لو شاء الله لانزل ملئکه ما سمعنا بهذا فی ابائنا الاولین (23 / مومنون)

(7): و قالوا لولا انزل علیه ملک ... (8 / انعام)

(8): اذ جاءتهم الرسل من بین ایدیهم و من خلفهم الا تعبدوا الا الله قالو لو شاء ربنا لانزل ملئکه فانا بما ارسلتم به کفرون (14 / فصلت)

(9): و ما منع الناس ان یومنوا اذ جاءهم الهدی الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا (94 / اسراء)
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 به قلم محمد امین عسگریان| |

Design By : Night Melody